بررسي يك آيه

 
بررسي يك آيه


ناهيد دامن پاك مقدم*

دانشمندان علم منطق براي اثبات يك مطلب دو راه ذكر كرده‌اند: يكي راه دليل و برهان و ديگري راه جدل.1 از نظر قرآن كريم اساس دين بر بيّنه، برهان و حجّت استوار است و پيامبران نيز همواره با مردم از اين طريق سخن گفته‌اند.2
اين برهان‌ها اگرچه با برهان‌هاي كلامي قابل مقايسه و تشبيه است امّا به سبكي خاص نبوده و براي عالمان و غير عالمان قابل استفاده است. اما گاهي طرف مقابل، اهل منطق و برهان نيست و در برابر حق و حقيقت لجاجت مي‌كند و با سرهم كردن حرف‌هاي غير منطقي مي‌خواهد سخن باطل خود را به كرسي بنشاند، در مقابل چنين شخصي، جدل و مناظره ضرورت پيدا مي‌كند.3 در اين صورت از ترتيب«مقدمات غير علمي» طرف مقابل يا استفاده از «موضوعاتي كه او آن‌ها را قبول دارد»، با شيوه خاص براي مغلوب كردن او استفاده مي‌شود.
جدال كردن در هنگام محاوره براي پذيرش در مخاطب از شيوه‌هاي مؤثر پذيرفته شده? عرف محاوره است. زيرا در مواردي كه طرف حتي باور خويش را ارج نمي‌نهد و ارزش‌هاي پذيرفته شده خويش را ناديده مي‌گيرد، با خاطر نشان نمودن باور مخاطب، وي را متوجه فاصله‌گيري از باورها نموده و زمينه را براي پذيرش باورهاي طرف مقابل فراهم مي‌آورد.4 بنابراين در جدال از مقدمات مسلّم در نزد طرف بهره گرفته مي‌شود اگرچه در نزد سخن‌گو آن باورها اعتبار نداشته باشد.
لذا از نظر بسياري از دانشمندان علوم قرآني، قرآن عظيم برتمام انواع براهين و دلايل مشتمل است و همه را برمبناي زبان عرب بيان كرده است نه به شيوه دقايق متكلمان. زيرا اولاً: خداوند در سوره? ابراهيم فرموده است: وما أرسلنا من رسول إلاّ بلسان قومه ليبيّن لهم (ابراهيم، 14/4) «ما هيچ رسولي را نفرستاديم مگر به زبان قوم خودش تا براي آنان بيان كند.»
وثانياً: خداوند متعال در محاجّه با بندگانش به بهترين شكل سخن گفته است تا عموم مردم آن‌چه براي قانع شدنشان لازم است و حجّت را برآنان تمام مي‌كند، دريابند و خواص هم از اثناي آن مطالبي بيش از آن‌چه عموم فهميده‌اند، درك نمايند.5
در آيه? 125 سوره? نحل نيز خداوند به پيامبر دستور مي‌دهد كه در مقام دعوت مردم از سه روش استفاده كند: اول به وسيله حكمت، دوم به وسيله تحريك احساسات آن‌ها در «موعظه» و سوم استفاده از مقدمات جدلي، آن هم به صورت زيبايي كه احساسات طرف مقابل جريحه‌دار نشود. (جدال احسن).
گرچه در كتب علوم قرآني، براي جدل انواعي ذكرشده است اما آن چه در اين نوشتار آمده است موردي است كه براي الزام كردن و محكوم نمودن خصم با مقدماتي كه عنوان كرده يا اعتقاداتي كه دارد، همراهي مي‌كند.6
نمونه آن در قرآن، جدالي است كه حضرت ابراهيم‌(ع)، با قومش پس از شكستن بت‌ها داشت. آن حضرت فرمود: قال بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم إن كانوا ينطقون (انبياء،21/63). از آن‌جا كه ظاهر اين تعبير به نظر مفسّران با واقعيّت منطبق نبوده و از طرف ديگر ابراهيم پيامبر است و معصوم و هرگز دروغ نمي‌گويد، در تفسير اين آيه مطالب مختلفي گفته‌اند نظير احتمال جمله? شرطي دانستن آيه و… اما نظر صحيح آن است كه:ابراهيم‌(ع) به طور قطع اين عمل را به بت بزرگ نسبت داد ولي تمام قرائن شهادت مي‌داد كه او قصد جدي از اين سخن ندارد بلكه مي‌خواسته عقايد مسلّم بت‌پرستان را كه خرافي و بي‌اساس بوده است به رخ آن‌ها بكشد و به آن‌ها بفهماند كه اين سنگ و چوب‌هاي بي جان كه حتّي نمي‌توانند يك جمله سخن بگويند و از عبادت كنندگانشان ياري بطلبند چطور مي‌توانند به حل مشكلات آن‌ها بپردازند؟!
و نظير اين تعبير در سخنان روزمره? ما فراوان است كه براي ابطال گفتار طرف مقابل مسلّمات او را به صورت امر يا اخبار و يا استفهام در برابرش مي‌گذاريم، تا محكوم شود.7 همانند آيه مذكور آيه?18 و19 سوره? زخرف است كه به دليل ناديده گرفتن نكته مورد نظر، اكثر مفسّران در طرح مطالبي در خصوص ضعف عقلي زنان و يا برشمردن برخي خصوصيات نا‌پسند در مورد زنان راه را به خطا رفته‌اند كه نيازمند توضحيات لازم است.
در سوره زخرف خداوند پس از تحكيم پايه‌هاي توحيد از طريق برشمردن نشانه‌هايش در نظام هستي به نقطه مقابل آن يعني مبارزه با شرك مي‌پردازد و به بررسي يكي از شاخه‌هاي آن يعني پرستش فرشتگان اشاره مي‌كند.
و در آيه? 15 مي‌فرمايد: «آن‌ها براي خداوند از ميان بندگانش جزئي قرار دادند.» تعبير به «جزء» به اين معني است كه آن‌ها فرشتگان را فرزندان خدا مي‌شمردند (زيرا هميشه فرزند جزئي از وجود پدر و مادر است) و قرآن، انساني را كه با آن همه نعمت‌هاي الهي در سراسر وجودش راه كفران را در پيش گرفته و به سوي مخلوقاتش مي‌رود كفران كننده? آشكار مي‌داند. و در آيه بعد براي محكوم كردن اين تفكّر خرافي از ذهنيّات و مسلّمات آن‌ها استفاده مي‌كند. چرا كه آن‌ها جنس مرد را به زن ترجيح مي‌دادند و دختر را ننگ خود مي‌شمردند. لذا مي‌فرمايد: «آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براي خود انتخاب كرده و پسران را براي شما؟» يعني چگونه خود را برخدا ترجيح مي‌دهيد و سهم خدا را دختر قرار مي‌دهيد با اين كه در پندار شما مقام دختر پايين‌تر است و سهم خود را پسر مي‌پنداريد! باز همين مطلب را به بيان ديگري دنبال مي‌كند و مي‌فرمايد: «هرگاه يكي از آن‌ها را به همان چيزي كه براي خداوند رحمان تشبيه قرار داده بشارت دهند، صورتش از فرط ناراحتي سياه‌مي‌شود و مملو از خشم و غضب مي‌گردد.» اين تعبير حاكي از تفكّر خرافي مشركان در عصر جاهليت درباره? تولد فرزند دختر است.
باز در ادامه سخن مي‌افزايد: «آيا كسي را كه در لابلاي زينت‌ها پرورش مي‌يابد و به هنگام گفت و گو و كشمكش در بحث و مجادله نمي‌تواند مقصود خود را به خوبي اثبات كند فرزند خدا مي‌دانيد و پسران را فرزند خود؟!»
و در آخرين آيه? مورد بحث مطلب را به روشني بيشتري مطرح مي‌كند و مي‌فرمايد: «آن‌ها فرشتگاني را كه بندگان خدايند مؤنث پنداشتند و دختران خدا معرفي كردند.» (حج، 22/21) مفسّران درباره? آيه 18 از اين سوره كه شاهد مثال بحث مورد نظر است سه تفسير متفاوت ذكر كرده‌اند:
1.اكثر مفسّران آيه را نسبت به «بنات»8 و در مقام بيان دو صفت از صفات نكوهيده زن دانسته اند كه يكي به نشو و نماي زن در تزيين و زر و زيور اشاره مي كند و ديگري به اين كه زن‌ها درمخاصمه و استيفاي حق خود از روي قياس برهاني و گفتار منطقي نمي توانند طرف را ملزم گردانند بلكه به گونه? قياسات جدلي غير بيّن در مقام گفت و گو بر مي آيند و اين دوصفت نقطه? ضعف عقل وي را مي رساند و كفّار، مخلوق ضعيف تر را به خدا منسوب كرده و پسران را كه در نظر آنان نيرومند تر و بزرگ منش ترند به خود نسبت مي‌دادند.9
برخي اين قول را به قتاده منسوب كرده اند كه گفته است :‌
كم زني باشد كه به تكلم خود اراده? صحبت نمايد از براي خود مگر آن كه تكلم بر او حجّت باشد نه براي او. 10
و بيشتر مواقع ديده شده است كه زني بخواهد استدلال بر حق كند و حال آن كه اقرار به ضرر خود كرده است. 11
درتفسير «اطيب البيان» نيز آمده است:‌
مراد از آن نساء، كه همان بنات است مي باشد كه خود را با طلا و حرير زينت مي‌دهند و نظر به ضعف بيان دارد كه نمي توانند حجّت خود را بيان كنند با پدران قسي‌القلب كه ما چه گناهي داريم كه ما را زنده به گور مي‌كنند يا با كراهت و اهانت با ما رفتار مي‌كنند و اين تفسير مناسب با آيات قبل است.12
و علامه طباطبايي مي نويسد :‌
يعني آيا خدا دختران را فرزند خود گرفته و يا اين مشركين اند كه از جنس بشر آنهايي را كه در ناز و نعمت و زر و زيور با ر مي آيند فرزند خدا تصور كرده اند با اين كه در بيان و تقرير دليل گفته خود و اثبات ادعايشان عاجزند و دليل روشني ندارند . اين دو صفت را كه براي زنان آورده براي اين است كه زن بالطبع داراي عاطفه و شفقت بيشتري و تعقل ضعيف تري از مرد است و به عكس مرد داراي عواطف كم‌تري و تعقل بيشتري است و از روشن ترين مظاهر قوت عاطفه? زن، علاقه شديدي است كه به زينت و زيور دارد و از نظر تقرير حجّت و دليل كه اساسش قوه? عاقله است ضعيف تر است.13
صاحب مجمع البيان نيز اين نظر را پذيرفته و مي‌نويسد :‌
آيا كسي را كه در زرو زيور زنانه رشد مي‌كند يعني دختران را براي خدا قرار مي دهد در حالي كه زنان قوت گفت و گو و بحث ر ا ندارند .14
2. برخي مفسّران از «ابن زيد» نقل كرده اند كه معني آيه اين است كه:‌
آيا مي پرستيد كسي را كه پروريده شده باشد در زيب و زينت و ممكن نباشد او را كه به حجّت تكلّم كند بلكه عاجز بود از مطلق جواب ، مراد اصنامند كه تحليه ايشان كرده اند به انواع حلل .15 يعني آنها را به جواهرات و طلا و حلي و حلل زينت مي‌كنند و اين ها قدرت بر تكلّم و اقامه حجّت بر الوهيت خود ندارند .16
اما اين تفسير بعيد به نظر مي رسد زيرا تعبير به «مَن» فرموده كه براي ذوي العقول است و اگر مقصود اصنام بود با «ما» متناسب بود .17
3. راجع به قضاياي فرعون و موسي است. چـون فرعو ن بر فرش طلا باف مي‌نشست و خود را به جواهرات زينت مي كرد . اين كلام فرعون است كه من با اين همه حليّ و جواهرات نشو و نما كرده ام و ضمير «هو» به موسي بر‌مي‌گردد كه زبانش لكنت داشت و از عهده بيان برنمي آمد . 18
اين تفسير نيز بسيار بعيد به نظر مي رسد زيرا با آيات قبل هيچ تناسبي ندارد .
با نگاهي گذرا بر انواع تفاسير مطرح درباره آيه مذكور بديهي است تفسير اوّل صحيح تر به نظر مي رسد يعني آيه، نظر به بنات دارد . اما اين به آن معني نيست كه اكثر مفسّران پنداشته اند كه اين دو صفت از صفات ذاتي زنان است و زبان حال خداوند متعال درباره? زنان چنين است . بلكه اين آيه از باب جدل از سوي خداوند مطرح شده است . به عبارت ديگر خداوند با تكيه براعتقاد و نظرات آنان نسبت به زن (دو خصوصيت مذكور)، در مقام رد انتساب دختر بودن فرشتگان به خود بر آمده است . و بر اساس تعريف جدل در منطق ؛‌«مجيب» (طرفدار يك رأي)، در تقرير وضع خود به مشهورات استناد مي جويد و «سائل» به آن چه «مجيب» مسلّم مي دارد . يعني سائل به آراء و نظريات و گفته هاي مجيب تكيه مي كند و همان را به عنوان حربه عليه وي به كار مي برد . بدين طريق كه چون مسلّمات مجيب را مقدمه استدلال قرار مي دهد نتيجه هم بايد براي مجيب مورد قبول باشد و سائل بايد با مهارت خاص حريف را به تناقض گويي بكشاند يا از مسلّمات او به نتايجي كه بطلانش كاملاً آشكار است برسد.
و در اين مجادله (Dialecticien) يك مجيب است كه گروهي از مردم‌اند، داراي يك عقيده و رأي خاص و تمام كوششان اين است كه الزام نشوند و طرف ديگر سائل يا ناقض است كه خداوند مي‌باشد و مي‌خواهد عقيده? آنها را نقض كند. و غرض سائل يا خداوند آن است كه حافظ وضع يا عقيده را به تناقض‌گويي بكشد و از سخنان او محالي لازم آورد و بدين طريق او را مجاب كند وغرض حافظ وضع يا مجيب آن است كه در بن‌بست نيفتد و خود را به تناقض‌گويي نيندازد.19
پس مفهوم آيه مورد بحث چنين است كه: خداوند مي‌خواهد بگويد شما كه نسبت به زن چنين ديدگاهي داريد و او را با اين صفات مي‌شناسيد و مقام آنها در نزد شما چنين پايين است، آيا سزاوار است كه به خداوند نسبت دهيد؟ و تلقي هرمعني ديگري مانند آن چه برخي مفسّران تصور كرده‌اند كه اين زبان حال خداوند است كه چنين ويژگي‌هايي را براي زنان برشمرده است باطل و با آيات ديگر قرآن منافات خواهد داشت. زيرا بنابر مفاد آيات متعدّدي از قرآن كرديم20؛ اولاً همه انسان‌ها از هرصنف خواه زن، خواه مرد، از يك ذات و گوهر خلق شده‌اند و مبدأ قابل آفرينش همه افراد يكي است و ثانياً: اولين زن كه همسر اوّلين مرد است او هم از همان ذات و گوهر عيني آفريده شده نه از گوهر ديگر و نه فرع برمرد و زائد براو و طفيلي وي. بلكه خداوند اولين زن را از همان ذات و اصلي آفريده است كه همه مردها را از همان اصل خلق كرده است. بنابراين اگر ما در مسائل علمي و عملي كه ملاك و معيار ارزش است هيچ سخني از مذكر و مؤنث در قرآن نيافتيم. يقيناً از باب تبعيت صفت از موصوف است، موصوف آنها نيز مذكر و مؤنث نيست. زيرا وقتي موصوف «روح» است و مبري از نشانه? مذكر و مؤنث،يقيناً وصف او هم منزه از ذكورت و انوثت است و اگر گاهي تفاوتي از نظر موارد مطرح شده بين زن و مرد يافت مي‌شود همانند تمايزي است كه بين خود مردها مشهود است. مثلاً اگر زنان مستعد نيز مانند مردان به دانشگاه‌ها و مراكز علمي راه يابند و به فراگيري علوم و معارف الهي بپردازند و از لحاظ علمي آگاهي كامل يابند، ديگر نمي‌توان گفت مطالبي كه در نارسايي عقول آنان رسيده اطلاق دارد و هيچ‌گونه انصرافي نسبت به زنان دانشمند و محقق از اين صفت ندارد. و همه صفات مذكور در ذات زن و از حيث زن بودنِ زن است. لذا اين تعبيرها به لحاظ غلبه خارجي است كه منشأ آن دور نگه داشتن اين صنفِ گرانقدر از تعليم و محروم نگه‌داشتن اين گروه توانمند ازتربيت صحيح است كه اگر شرايط درست براي فراگيري آنها در صحنه‌هاي تعليم و تربيت فراهم شود حتماً غلبه عكس خواهد شد. و يا لا‌اقل غلبه‌اي در كار نيست تا منشأ نكوهش گردد. مضافاً به اين كه هوشمندي و نبوغ برخي از زنان، سابقه? ديرينه داشته و سبقت آنان در پذيرش اصول و مباني عقلي نسبت به مردها شواهد تاريخي دارد. چرا كه وقتي اسلام به عنوان دين جديد در جاهليت دامنه‌دار حجاز جلوه كرد، تشخيص حقانيت آن از نظر عقل نظري محتاج به هوشمندي والا و پذيرش آن از جهت عقل عملي نيازمند به عزمي فولادين دارد، تا هرگونه خطررا تحمل كند، لذا كسي كه در آن شرايط پيش از ديگران مسلمان مي‌شد از برجستگي خاص برخوردار بوده و همين سبقت از فضايل او به شمار مي‌رفت. از اين رهگذر مي‌توان به هوشمندي زنان پي‌برد كه قبل از همسران خود دين حنيف اسلام را پذيرفته و حقانيت آن را با استدلال تشخيص داده و در پرتو عزم استوار به آن ايمان آورده‌اند. در حالي كه مردان فراواني از پذيرش آن استنكاف داشته و در حقانيت آن ترديد داشتند بلكه براي اطفاي نور آن سعي بليغ مي‌نمودند.
علاوه برموارد مذكور، تقدم زن در تشرف به تكليف نشانه? آن است كه زن براي دريافت فضايل، شايسته‌تر از مرد است و در زماني كه مرد به عنوان يك نوجوان مشغول بازي است، زن مشغول راز و نياز و نماز است و خدا او را به حضور پذيرفته است و با او سخن مي‌گويد.
در پايان به عنوان حسن ختام بايد گفت كه انسان كاملي چون امير‌المؤمنين‌(ع) در برخي سخنانش به انسان كامل ديگري، يعني حضرت فاطمه‌زهرا‌(س) استناد مي‌كند. حضرت علي‌(ع) كه معصوم بوده و تمام گفته‌هايش حجّت است براي تثبيت مطلب به سخن معصوم ديگر تمسك مي‌كند و آن حضرت زهرا‌(س) است و از اين جهت فرقي بين زن و مرد نيست. همان‌طور كه سنّت امامان، حجّت است، سنّت حضرت‌زهرا‌(س) نيز حجّت شرعي و سند فقهي خواهد بود. لذا بايد گفت اگر زن راه فراگيري علوم و معارف را پيش گيرد و زينت را رها كند چون مرد، سيره وسخنش حجّت است و اگر مرد راه علوم الهي را رها كند و به زيور دنيا سرگرم شود همانند زن‌هايي از اين‌گونه خواهد بود و سرّ اين تقسيم همانا غلبه خارجي است كه در اثر نارسايي تعليم و تربيت نظام‌هاي غير اسلامي به نسل‌هاي بعدي منتقل شده است. از اين‌جا معلوم مي‌شود وصف ذاتي و لا يتغيّر زن اين نيست كه سرگرم حليه و زيور بوده و در احتجاج‌هاي عقلي و مناظره‌هاي علمي و نيز مخاصمه‌ها، محروم باشد. بنابرين از آنجا كه اطلاق آيه درباره زنان صحيح است و از طرفي تناسب آيات، حكايت از يك مناظره (جدل) با قوم مشرك را دارد، به راحتي مي‌توان به تفسيري صحيح از آن دست يافت.21

پاورقيها:


*كارشناس ارشد علوم قرآن و حديث
1. براي اطلاعات بيشتر ر.ك:محمد خوانساري،منطق صوري/185ـ 198، انتشارات دانشگاه تهران،چاپ هفتم ، سال 66.
2. ولقد جائتهم رسلنا بالبينات ثم ان كثيراً منهم بعد ذلك في الارض لمسرفون ( مائده، 5/32 ) و ر.ك: (انفال، 8/420) و ( يونس، 10/13) و( انعام، 6/149) و(نساء، 4/147).
3. يعقوب جعفري، سيري در علوم قرآن/245، تهران:انتشارات اسوه، چاپ دوم،1375.
4. حبيب اللّه احمدي،پژوهشي در علوم قرآن/ 255، قم: دفتر انتشارات اسلامي، چاپ اول،1376.
5. ر.ك: جلال الدين عبد‌الرحمن سيوطي،الاتقان في علوم القرآن، ترجمه: سيد مهدي حائري قزويني،2/ 68، تهران؛ انتشارات امير كبير،1363؛ محمود شحاته عبد‌اللّه، علوم قرآن/361، قاهره: مكتبة نهضة الشرق،چاپ سوم،1985 م.
6. همان/433 و همان/365.
7. ر.ك: حديثي از امام صادق‌(ع) در اين زمينه، تفسير نمونه مكارم شيرازي و جمعي از دانشمندان،13/43،تهران: چاپ يازدهم، 1370.
8. و اين كه گفته است «هو في الخصام» با اين كه ضمير به دختربرمي گردد و نفرموده است «هي في الخصام» براي اين است كه ضمير «هو»‌به «مَن» بر مي گردد.
9. بانو اصفهاني، مخزن العرفان/12.
10. ملافتح الله كاشاني، تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفين، 8/241 تهران: اسلاميه،1344 ش.
11. ابراهيم عاملي،تفسير عاملي،7/477، تهران: صدوق،چاپ اوّل، 1363.
12. سيد عبدالحسين طيب،تفسير اطيب البيان ،12/13، تهران: انتشارات اسلام،چاپ سوم، 1366.
13.سيّّد محمد حسين طباطبايي، الميزان، ترجمه: سيد محمد باقر موسوي همداني،18/134 ،قم: دفتر انتشارات اسلامي،چاپ پنجم، 1363.
14. طبرسي، مجمع البيان ،22 /194.
15. منهج الصادقين، 8/241.
16. اطيب البيان،12/ 13، به نقل از تفسير عاملي، 7/477.
17. به نقل از مجمع البيان، 22/199.
18. به نقل از اطيب البيان، 12/13 و العروسي الحويزي، شيخ عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثقلين،4/595،قم: مطبعة العليمه،چاپ دوم و علي بن ابراهيم، قمي، تفسير قمي،2/ 282،قم: مؤسسه دارالكتب للطباعة و النشر،چاپ سوم. ابو جعفر محمد بن الحسن بن علي، طوسي،تفسير البيان ،9/188،قم: مكتب الاعلام الاسلامي ،چاپ اول، 1409 ق، كه از ابن عباس نقل قول كرده است. و مولي محسن ملقب به فيض كاشاني، تفسير صافي،4/386، مشهد: دارالمرتضي،چاپ اول،1091ق.
19. منطق صوري/196 و 197.
20. ر. ك: (نساء،4/1) و( اعراف،7/189) و (زمر،39/6) .
21. برگرفته از: جوادي آملي، عبدالله زن در آيينه جلال و جمال/38 ـ 80، قم: مركز نشر اس راء،چاپ دوم، 1376. در تاريخ، سخن از زنان متعددي است كه فصاحت و بلاغت آنان مورد تمجيد و تحسين همگان بوده است. ر.ك: موطاً، مالك بن انس، كتاب نكاح/370 و 371: «درباره دختر حرث بن عبدالمطلب گفته اند: اگر خطابه اي ايراد مي‌كرد، ديگران را به عجز وادار مي نمود.

.

منبع: http://www.maarefquran.org/index.php/page,viewArticle/LinkID,8809?PHPSESSID=df15348168778607e71da8a3d137e2fe

آوای روح افزا

 

آوای روح افزا

صدای آبشار و جریان پر شور رود، سکوت دشت که در لایه های زیرین آن صدای جیرجیرک ها و زنجره ها نهفته است، صدای وزش بادی که در لابه لای درختان می پیچد، صدای موج دریا و سکوت محض کویر، همه و همه موسیقی طبیعتند. طبیعت سرشار از صدا است ولی نه هیاهو. پناه بردن به طبیعت و شنیدن صدای آن روح آدمی را از آرامشی عمیق می آکَنَد. انسان در گریز از صداهای گوش خراش شهر، خستگی های ناشی از کار مداوم و فشارهای پی در پی را با خود به دامان طبیعت می برد و طبیعت چون دایه ای مهربان انسان را در آغوش پرمهر و سراسر شادی خود می گیرد و با نوای دل انگیز خود او را آرامش می بخشد. طبیعت، دشت و دمن، کوهسار و جنگل، دریا و بیابان همه مظاهر قدرت الهی اند و انسان گریخته از دامان معنویت را دوباره به تفکر و تدبر و شادی های بی آلایش بازمی گرداند.

امروزه تاثیر موسیقی و نوای خوش آن بر روح آدمی و یا تسکین دردهای فیزیکی و روحی او انکار ناپذیر است. برخی از پزشکان و روان شناسان به ویژه در کشورهای پیشرفته با موسیقی دردهای بیمارانشان را تسکین می دهند و یا بیماری های آنها را بهبود می بخشند. هر یک از ادیان الهی نیز به گونه ای بر تاثیر نوای خوش بر روح آدمی تاکید داشته اند. حضرت داوود(ع) یکی از پیامبران الهی است که صوت خوش او و مزامیری که از آن حضرت باقی مانده است، بسیار مشهور است. " به حضرت داوود، نغمه خوش و دلپذیری عنایت شده بود، به گونه ای که پرندگان، هنگام نغمه سرایی وی، در محراب عبادتش جمع می شدند و حیوانات بیابان نیز به مجرد شنیدن صدایش به او نزدیک می شدند و از شدت تاثیر جذبه صدای خوش او، حضور مردم (و خطرهای ناشی از آن) را فراموش می کردند. حضرت داوود، جدای از صدای دل انگیز و روح بخش، مزامیر معروفی نیز داشته است. امیرمؤمنان(ع) وی را صاحب مزامیر و قاری اهل بهشت معرفی کرده است."

مزامیر داوود که نیایش های آن نبی الهی است، در همراهی با نوای خوش آهنگ او تاثیری چندین برابر می یافت و بر دلها اثر فراوانی برجای می نهاد. در دین مسیح نیز می توان همراهی موسیقی و نیایش را یافت، حتی اکنون نیایش مسیحیان در کلیساها با نوای موسیقی بسیار ملایمی همراه است که شور مذهبی را در پیروان این دین الهی برمی انگیزد. در اسلام نیز نه به مانند مزامیر داوود و نوای موسیقی در کلیسا، بلکه به گونه ای کاملا متفاوت از نوای خوش آهنگ برای افزودن بر تاثیر کلام الهی برگرفته شده است.

اذان مرحوم موذن زاده نمونه بسیار تحسین برانگیز و شاخصی از همراهی معنای بلند و نوای خوش و موسیقی همراه است. مرحوم موذن زاده با بهره گیری از صدای گرم خود و همچنین با استفاده از ظرفیت های معنوی در برخی دستگاه های موسیقای ایرانی، اذانی به یاد ماندنی برجای گذاشت که دل و جان هر مسلمانی را از معنویت و الهام لبریز می کند. این اذان با تارهای روح آدمی  در هم تنیده می شود و با ایجاد نوعی حالت جذبه و کشش روحی و معنوی مسلمان را آماده نماز می کند.

از این دست نمونه ها بسیار است. در اختتامیه هشتمین اجلاس سران کشورهای اسلامی در تهران( آذرماه 1376)، استاد منصوری با قرائت بسیار زیبای آیاتی از قرآن مجید اشک از دیدگان بسیاری از روسای جمهور و یا پادشاهان کشورهای اسلامی سرازیر کرد. نوای روح بخش قرآن در آمیزش با صدای خوش و آهنگ جانفزا تا اعماق روح آنان نفوذ کرد و به یادشان آورد که مسلمانند، که پیرو رسول بلندمرتبه ای هستند که از سوی پروردگار"حبیب" لقب یافته است، یادآوری کرد که نیرویی بس عظیم دارند که بیهوده در اختلافات آن را از دست می دهند و از آن بهره نمی گیرند. نوای قرآن و صوت زیبای استاد منصوری جانی دوباره در کالبد کنفرانس سران کشورهای اسلامی دمید تا برای احیای دوباره تمدن اسلامی از هیچ کوششی فروگذار نکنند.

"هنر استفاده از صدای نیکو در آغاز اسلام، در عرصه قرائت قرآن جلوه کرد. روایات زیادی در باره قرائت نیکوی پیامبر اکرم(ص) و دیگر معصومان(ع) وارد شده است. بعضی ازروایات، پیامبر اکرم(ص) را (احسن الناس صوتاً بالقرآن) معرفی کرده اند و از روایت دیگر برداشت می شود که آن حضرت در نماز جماعت، برای رعایت حال مومنین و جلوگیری از خود بی خود شدن آنان، از نیکویی قرائت خویش می کاسته است.

امام زین العابدین و امام باقر(ع) نیز چنان با صدای خوش، قرآن می خواندند که گاه مردم می ایستاده اند و به قرائت آنان گوش فرا می داده اند و گاه نیکویی قرائت امام، آنان را از هوش می برده است. خوش خواندن قرآن، منحصر به معصومان(ع) نبوده است، شماری از صحابه و تابعین نیز قرائت های نیکویی داشته اند. در بعضی از موارد پیامبر اکرم(ص) به قرائت آنان با کمال اشتیاق گوش فرا می داده است. در مواردی نیز قرائت آنان رابه مزمار داوود(ع) تشبیه می فرموده است.

قرائت زیبای قاری سبب می شود که هرچه بیشتر معانى قرآن در ذهن شنونده تجسم یابد، رسول خدا صلى الله علیه وسلم در این باره مى فرمایند: "صداى نیکو زینتى است براى قراء" همچنین حدیث دیگری اشاره دارد که " قرآن را با صوت زیبا و نیکو بخوانید " و همچنین مى فرمایند : " آن کس که قرآن را با تانى و آهنگ قرائت نکند از ما نیست."

بر خواندن قرآن با صوت زیبا از سوی ائمه اطهار و بزرگان دین بسیار تاکید شده است، رسول خدا ‌فرموده است: "خانه های خود را با تلاوت قرآن نورانی کنید، و مانند قوم یهود و نصاری نباشید که فقط در کنیسه‌ها و کلیساها دعا می‌کنند و خانه ها را رها کرده اند. وقتی تلاوت قرآن در منزل زیاد شود، اهل خانه از خیر و برکتش بهره‌مند می شوند و آن خانه برای اهل آسمان می درخشد، همان گونه که ستارگان آسمان برای اهل دنیا می‌درخشد".

حضرت رسول در این باره در  جایی  تاکید فرموده اند: "قرآن را با لحن و صوت عربی بخوانید. بعد از من قومی خواهند آمد که قرآن را با غنا می‌خوانند. اینان که قلب‌هایشان شیفته آوازشان می‌باشد، بدانند قرآن از حنجره آنها تجاوز نمی‌کند."

صوت خوش، از سوی تمام موجوات قابل فهم و ادراک است. همانگونه که به هنگام نیایش داوود تمام موجودات در پیرامون او گرد می آمدند و نوای نیایشش را می شنیدند، می توان انتظارداشت که نوای خوش قرآن و صوت زیبای آن نیز کلیه موجودات را به سجده و تسبیح و ستایش خود وادارد. آنجا که همه کائنات و کهکشان ها، همه موجودات از کوچک ترین آنها تا بزرگترینشان خداوند را ستایش می کنند، آیا جای آن ندارد که اشرف مخلوقات که خداوند در آفرینش او به خود آفرین گفت، خدا را با زیباترین عبارات و با خوش ترین صداها و نواها بستاید؟ و در کلمات و واژه های مناجاتش تدبر کند و بیاندیشد؟ اندیشیدن در مناجات هم روح آدمی را سیراب می سازد و هم فکر و خرد او را از این نیایش بهره مند می کند. امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره فرموده اند: " در علمی که در آن فهم نباشد خیری نیست؛ در قرائتی که در آن تدبّر نباشد خیری نیست، و در عبادتی که در آن دقت و آگاهی نباشد خیری نیست."

عبادت، نیایش و مناجات ابزاری است که انسان را به نیکی ها و خیر راهنمایی می کند، ولی مشروط به آنکه در تمام اینها عنصر اندیشه حضور داشته باشد چرا که انسان بی اندیشه چون جسمی فاقد روح است که به زودی بوی تعفن آن فضا را می آکند. از این رو عبادت ها و مناجات های بدون تدبر و اندیشه نمی تواند برای انسان حاصلی به همراه داشته باشد. از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم معنای آیه " و رتل القران ترتیلا" را پرسیدند: فرمود: " یعنی قرآن را کاملا روشن و واضح بخوان، و آن را مانند شعر که به سرعت می‌خوانند قرائت نکن! " سپس فرمود:" وقتی به عجائب قرآن رسیدید توقّف و تأمل کنید و با قرآن قلب‌های خود را به حرکت در آورید. سعی نکنید سوره را به آخر برسانید. عجله نکنید، بلکه تفکر و تدبّر داشته باشید، گرچه سوره به اتمام نرسد."

پیامبر اکرم از چند چیز بر امت خویش بیمناک بودند:"من بر شما می‌ترسم از اینکه دین را سبک بشمارید، و حکم قاضی را با رشوه و امثال آن بخرید و قطع رحم نمایید و می‌ترسم از اینکه قرآن را با آلات لهو و موسیقی همراه کنید. و نیز می‌ترسم کسی را که در دین با فضیلت‌ترین شما نیست، جلو بیندازید و علی علیه السلام را کنار بزنید."

امام صادق علیه السلام فرمود:  "امام باقر علیه السلام بهترین صوت قرآن را داشت، و هرگاه در شب به نماز می‌ایستاد و قرآن می‌خواند، بعضی از مردم که از کنار خانه امام می‌‌گذشتند، می‌ایستادند و به صدای او گوش می‌سپردند."

صوت زیبا اگر با ایمانی سترگ و عشقی بزرگ همراه باشد می تواند دلهای مرده را زنده کند و جان های فسرده را به اقلیم زندگی درآورد. معنای بلند روح آدمی را به پرواز در می اورد و جان او را به عرش بر می کشد و اندیشیدن بر حیرت آدمی در دنیا می افزاید و او را در برابر قدرت لایزال الهی خاکسار و فروتن می کند. این همه صوت زیبا، معنای بلند و تدبر در تلاوت قرآن گردهم می آید و آثاری بس گرانقدر برای انسان به همراه می آورد. باشد که در پناه قرآن این کلام الهی، راه های  بسته به رویمان گشوده شود و چشم اندازهای وسیعی از اندیشه و تفکر در برابرمان به تصویر در آید.

 

منبع :  http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=13981

" جلوه های اعجاز قرآن"

 

" جلوه های اعجاز قرآن"

ولیدبن‌ مغیره‌ مردی‌ توانگر بود و در بین‌ كفار قریش‌ به‌ دانایی‌ و تجربه‌ شهرت‌ داشت‌ و اعراب‌ عموماً برای‌ حل‌ مشكلات‌ خود به‌ وی‌ مراجعه‌ می‌كردند. یكی‌ از مشكلاتی‌ كه‌ - به‌ زعم‌ اعراب‌ مشرك‌ و صاحب‌ قدرت‌ - در مكه‌ رخ‌ نموده‌ بود، نفوذ و گسترش‌ اسلام‌ بود. روزی‌ قریش‌ و كفار از ولید درباره‌ حضرت‌ محمد (ص‌) داوری‌ خواستند. ولید از آنان‌ مهلت‌ خواست‌. سپس‌ از جای‌ خود برخاست‌ و به سوی‌ حضرت‌ رسول‌ (ص‌) كه‌ در (حجر اسماعیل)نشسته‌ بود رفت‌ و گفت‌ :پاره‌ای‌ از اشعارت‌ را برای‌ من‌ بخوان‌. پیامبر (ص‌) فرمود: آنچه‌ من‌ می‌گویم‌ و می‌خوانم‌ شعر نیست‌ بلكه‌ كلام‌ خداست‌ كه‌ برای‌ هدایت‌ شما نازل‌ شده‌ است‌. سپس‌ ولید تقاضا كرد مقداری‌ از آیات‌ را تلاوت‌ كند. پیامبر(ص‌) سیزده‌ آیه‌ از آغاز سوره‌ فصلت‌ را خواند. هنگامی‌ كه‌ به‌ این‌ آیه‌ رسید: «فان‌ اعرضوا فقل‌ انذرتكم‌ صاعقة‌ مثل‌ صاعقة‌ عاد و ثمود. »«هرگاه‌ روی‌ برگردانند، پس‌ بگو شما را از صاعقه‌ای‌ مانند صاعقه‌ عاد و ثمود؛ بر حذر می‌دارم‌.» ولید سخت‌ به‌ خود لرزید و موهایش‌ بر بدنش‌ راست‌ شد. همچون‌ بهت‌ زده‌ای‌ راه‌ خانه‌ در پیش‌ گرفت‌ و چند روزی‌ بیرون‌ نیامد؛ تا بدان‌ جا كه‌ قریش‌ پنداشتند از دین‌ نیاكان‌ دست‌ برداشته‌ و راه‌ «محمد(ص‌)» را پیش‌ گرفته‌ است‌.

و نیز نوشته‌اند: روزی‌ كه‌ سوره‌ غافر بر پیامبر مكرم‌ (ص‌) نازل‌ شد، پیامبر با صدایی‌ جذاب‌ به‌ منظور ابلاغ‌ آیات‌ الهی‌ آن‌ را می‌خواند. از اتفاق‌، ولید نزدیك‌ پیامبر (ص‌) نشسته‌ بود آیات‌ را استماع‌ كرد: «حم‌، تنزیل‌ الكتاب‌ من‌ الله‌ العزیز العلیم‌ غافر الذنب‌ و قابل‌ التوب‌...» «این‌ كتاب‌ از سوی‌ خداوند قادر دانا فرو فرستاده‌ شده‌ است‌، خدایی‌ كه‌ بخشاینده‌ گناهان‌ و پذیرنده‌ توبه‌هاست‌ .خدایی‌ كه‌ كیفرش‌ سنگین‌ و نعمتش‌ فراوان‌ است‌ .جز او خدایی‌ نیست‌.سرانجام‌ هر چیزی‌ به‌ سوی‌ اوست‌. درباره‌ آیات‌ الهی‌ جز كافران‌ مجادله‌ نمی‌كنند. [ ای‌ پیامبر (ص‌) ]  فعالیت‌ و رفت‌ و آمد آنان‌ در شهرها تو را نفریبد.»

این‌ آیات‌ ولید را سخت‌ تحت‌ تأثیر قرار داد. وقتی‌ افراد قبیله‌ بنی‌ مخزوم‌ دور او را گرفتند و از وی‌ خواستند كه‌ درباره‌ قرآن‌ محمد(ص‌) داوری‌ كند، او قرآن‌ را چنین‌ ستود:«و ان‌ له‌ لحلاوة‌ و ان‌ علیه‌ لطلاوة‌ و ان‌ اعلاه‌ المثمر و ان‌ اسفله‌ لمغدق‌ و انه‌ یعلو و ما یعلی‌ علیه‌.» «یعنی‌ كلامی‌ كه‌ محمد آورده‌ است‌، شیرینی‌ خاصی‌ دارد و زیبایی‌ ویژه‌ای‌، شاخسار آن‌ پر میوه‌ است‌ و ریشه‌های‌ آن‌ پربركت‌ . سخنی‌ است‌ برجسته‌ و هیچ‌ سخنی‌ از آن‌ برجسته‌تر نیست‌.»

ولید این‌ جمله‌ها را گفت‌ و راه‌ خود را در پیش‌ گرفت‌ .كفار قریش‌ چنان‌ پنداشتند كه‌ تحت‌ تأثیر آیات‌ قرآنی‌ قرار گرفته‌ و به‌ آیین‌ محمد گرویده‌ است‌.

برخی‌ از دانشمندان‌ سخنان‌ ولید را نخستین‌ تقریظی‌ می‌دانند كه‌ بر زبان‌ فردی‌ رفته‌ است‌.

در یكی‌ از متون‌ نثر فارسی‌ به‌ نام‌ مجمع‌ النوادر معروف‌ به‌ چهار مقاله‌ نظامی‌ عروضی‌ داستان‌ ولیدبن‌ مغیره‌ بدین‌ صورت‌ نقل‌ شده‌ است‌: (...آورده‌اند كه‌ یكی‌ از اهل‌ اسلام‌، پیش‌ ولیدبن‌ المغیره‌ این‌ آیت‌ همی‌ خواند:«قیل‌ یا ارض‌ ابلعی‌ مائك‌ و یا سماء اقلعی‌ و غیض‌ الماء و قضی‌ الامر واستوت‌ علی‌ الجودی‌ و گفته‌ شد ای‌ زمین‌! فرو بر. آب‌ خود را وای‌ آسمان‌! باز گیر [ آب‌ خویش‌ را ]  و كم‌ كرده‌ شد آب‌، و كار گزارده‌ شد و [ كشتی‌ ] بر كوه‌ جودی‌ قرار گرفت‌» (سوره‌ هود/46) فقال‌ الولید بن‌ المغیره‌: و الله‌ ان‌ علیه‌ لطلاوة‌ و ان‌ له‌ لحلاوة‌ و ان‌ اعلاه‌ لمثمر و ان‌ اسفله‌ لمغدق‌ و ما هو قول‌ البشر. » چون‌ دشمنان‌ در فصاحت‌ قرآن‌ و اعجاز او در میادین‌ انصاف‌ بدین‌ مقام‌ رسیدند، دوستان‌ بنگر تا خود به‌ كجا برسند والسلام‌».

تجويد و ترتيل در قرآن

 

تجويد و ترتيل در قرآن


بـه تـعـريـفى ساده , تجويد علم و قواعد درست خواندن , و ترتيل , هنر درست خوانى قرآن مجيد است . تجويد از علوم شرعى و علوم قرآنى است .
قـدمـت آن بـه عـصـر رسـول اللّه (ص ) و مواظبت ايشان بر اداى درست كلمات قرآنى و آموختن درست خوانى قرآن بازمى گردد.
امـت اسـلامـى همچنانكه به فهم معانى قرآن و اقامه حدود آن متعبد بوده اند , به درست خواندن الفاظ و اصطلاحا اقامه حروف آن هم به صفتى كه از ائمه قرائت دريافت مى كردند , كوشا بودند و ايـن تـلـقـى شفاهى سينه به سينه از طريق قاريان و مقريان و نهايتا به سنت و قرائت رسول اكرم (ص ) مـنـتهى مى شده است كه مخالفت با آن يا عدول از آن جايز نيست و تشبه به آن و پيروى هر چه دقيقتر از آن , هدف اعلاى علم تجويد است .
تـجـويد از شعب علم قرائت است , فرق آن با قرائت اين است كه علم قرائت متصدى ضبط صحيح كلمات قرآن است كه هم اعراب آن درست باشد و هم ثبت و ضبط كلمات كه مثلا طلح درست اسـت يـا طلع , اما تجويد بعد از علم قرائت و ضبط متن مجال ظهور مى يابد و به اداى شفاهى درست كلمات مربوط مى گردد.
ابن الجزرى ( م 833 ق ) قرآن شناس و قرائت پژوه معروف در تعريف ديگرى از تجويد مى نويسد : تـجـويـد آرايـه تلاوت و پيرايه قرائت است و عبارت است از اعطاى حقوق حروف به آنها و حفظ ترتيب و مراتب آنها و باز آوردن حرف به مخرج و اصل آن و پيوستن آن به نظيرش و تصحيح تلفظ و تلطيف نطق با نظر به صيغه و ساختمان هر كلمه بدون اسراف و تكلف و افراط. ( النشر , ابن الجزرى , 1/211 ). مبحث وقف و ابتدا هم از مباحث تجويد است .
وقف يعنى درنگ كردن و در اصطلاح تجويد جدا ساختن كلمه است از مابعدش . تـرتيل يعنى هنر درست و شمرده و شيوا خواندن قرآن مجيد و در قرآن چند بار و روشنتر از همه در آيه سوم مزمل به آن توصيه شده است : ( و رتل القران ترتيلا ) ( و قرآن را شمرده و شيوا بخوان ).
وقـتـى دربـاره همين آيه قرآنى از اميرالمؤمنين (ع ) پرسيدند فرمود : الترتيل تجويد الحروف و معرفة الوقوف ( ترتيل , خوب ادا كردن حروف و آشنايى به وقفهاى قرآن است ). ( النشر , ابن الجرزى , 1/209 ). همين ابن الجزرى در تعريف ترتيل مى نويسد : پيوسته و آهسته خواندن بدون شتاب است و قرآن بدون شتاب و به تانى نازل شده است .

منبع : http://www.tebyan-hamedan.ir/quran/archives/post_253.php

مقدمه ای بر طب قرآنی

 

مقدمه ای بر طب قرآنی


با درود و سلام خداوند يكتا و بي همتا را كه براي هدايت ما انسانها پيامبراني از جنس خود ما ارسال كرد.
پيامبران براي هدايت و ارتقا افكار انسانها بر گزيده شده اند.

ارزش و مقام هر انساني به طرز تفكر و انديشه اوست. خداوند متعال صاحب قدرت لايزال و بي منتهاست!
همة نعمتهاي بيكران را او به ما ارزاني داشته است و منتي ننهاده است ، جز در يك مورد و آن هم نعمت پيامبري است! قرآن كريم در اين مورد چنين بياني دارد.

لَقَدْ مَنَّ الله عَلَي المُومِنينَ اِذْ بَعَثَ فِيهمْ رَسُولاً مِنْ اَنفُسِهمْ يَتْلوا عَلَيْهمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهمْ وَ يُعَلّمُهُمْ الكِتَابَ وَ الحِكْمَةَ وَ اِنْ كَانُوا مِنْ قَبْل لَفِي ضَلَالٍ مُبين (سوره آل عمران آيه ۱۶۴).

پيامبري نعمت بزرگي است كه خداوند متعال براي تكامل فكري و ارتقاء عقلي ما انسانها ارزاني داشته است كه آخرين آنها پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد (ص) است.

هر پيامبري معجزه اي براي اثبات حقانيت خود داشته است، پيامبر گرامي اسلام نيز از اين قائده مستثني نبوده. معجزه او قرآن كريم مي باشد كه در حقيقت معجزه ابدي است!

در واقع سلامت و سعادت هر انساني منوط به درك و فهم قرآن و بكار بستن آن در زندگي روزمره است.

امروزه در بين ما مسلمين دو امر مهم و ضروري مظلوم واقع شده و همين امر باعث عقب ماندگي مسلمين شده است. آن دو امر عبارتند از: خداوند ذوالجلال والاكرام و قرآن كريم.

خداوند در اين زمينه در قرآن مجيد چنين بياني دارد:

( اَفَلَا يَتَدَّبَرُونَ القُرْآنَ سوره نساء آيه ۸۲ )

چرا در مورد قرآن تدبر و تفكر نمي كنيد !؟
شما خواننده گرامي و محترم آيا تا كنون در اين زمينه تفكر و تدبري داشته ايد يا خير؟
شما خواننده گرامي آيا چنين تصميمي تا كنون به فكرتان خطور كرده است يا نه؟

اما انسان حقيقتي است كه خداوند متعال آن را بعد از خلقت كليه موجودات آفريد، در حقيقت انسان مخلوقي است جديدالخلقه نسبت به ساير مخلوقات.
خداوند متعال از اين خلقت بسيار خرسند گرديد كه در سوره مباركه مومنون آيه ۱۴ چنين مي فرمايد:

( فَتَبَارَكَ الله اَحْسَنُ الخَالِقِينَ )

انسان چگونه موجودي است كه خداوند از خلق كردن آن احساس رضايت و خشنودي مي كند؟!
مشخص ترين و بارز ترين تفاوت انسان با ساير موجودات در اين برتري هاست كه او را متمايز كرده است:

* تكلم
* تفكر
* خلاقيت و ابداعات و اختراعات

با كمي دقت در اين سه مورد فوق در مي يابيم كه انسان حقيقتاً موجود خارق العاده اي است. او مي تواند شگفتي آفرين باشد و تحولات عظيمي را در جهان ايجاد كند، قوانين طبيعت را كشف كند و در ادب و فرهنگ و هنر موثر باشد، با تفكر و انديشه به مجهولات دست يابد.

حال انسان با اين همه قدرت و توانائي فكر و خلاقيت مي تواند به حال خود رها شود؟!
برنامه اي براي ادامه‌ حيات و زندگي نداشته باشد؟ با كمي تامل و تفكر در مي يابيم كه خداوند منان انسان را به حال خويش رها نكرده و براي بهبودي زندگي و مترقي شدن او پيامبراني را فرستاده است.

هر پيامبري براي اثبات ادعاي خود مجهز به معجزه اي بوده است و آخرين آنها كه پيامبر عظيم الشان اسلام بوده و خداوند او را ( رحمة للعالمين ) ناميده و او را مجهز به معجزه ‌ابدي به نام قرآن كريم نموده است.
اين كتاب در حقيقت براي كليه انسانهاي موجود در جهان خلقت كافي بوده و مي تواند سعادت و سلامت آنان را تضمين كرده و به سر چشمه‌ خرد و نيكي برساند.

يكي از شگفتيهاي اين كتاب جامع بودن آن و بيان كلية‌ نيازمنديهاي هر انساني است كه در آيات ۲۷ و ۱۰۹ سورة‌ مباركة لقمان و كهف بيان شده است . مي توان با درك و فهم اين كتاب الهي در تمام ابعاد زندگي برنامه ربزي دقيق و منظمي داشت و موفقيتهاي جالبي را بدست آورد و حرف اول را در جهان اعلام كرد!

پيامبر گرامي اسلام علم را دو گونه بيان مي كند و مي فرمايد:

العِلمُ عِلمَانِ: عِلمُ الاديَان و عِلمُ الابْدَان

يعني : علم دو گونه است : علم دين و علم طب.

در حقيقت افرادي كه از علم طب سر رشته اي ندارند، براحتي نمي توانند خود شناسي داشته باشند، در واقع خود شناسي پايه و اساس دين باوري است. پيامبر گرامي اسلام در اين زمينه چنين مي فرمايد:

مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبّهُ

جالب اين كه اين دو علم به وضوح در قرآن كريم بيان شده است و مي توان از آن به خوبي استفاده بهينه كرد و زندگي را روز به روز شيرين تر كرده و از زندگي لذت برد و به آرامش دست يافت.

اولين آياتي كه به پيامبر بزرگ اسلام نازل شد، آياتي بود در مورد طب!
اِقرَا باسْمِ رَبّكَ الذي خَلَقَ ، خَلَقَ الانسَانَ مِن عَلَقَ

علق چيست ؟
علق همان تركيب اسپرماتوزوئيد با اوول است. مگر اين غير از علم طب است؟

جالب توجه اين كه در قرآن كريم بوضوح حتي سلولهاي بنيادي بيان شده است! بنده حقير فعلاَ در حال تدوين آن هستم و به اميد خدا در آينده نزديك آن را تقديم عزيزان هموطن خواهم كرد.

 

منبع : http://www.tebbeghorani.com/tebbeghorani.htm

اعجاز در هماهنگى قرآن

اعجاز در هماهنگى قرآن

 آيت الله العظمى خوئى (ره)

گفتيم كه قرآن از جهات مختلى داراى اعجاز است و اعجاز آن را از نظر معارف عقلى و فلسفى توضيح داديم. اينك به دومين جنبه اعجاز قرآن مى‏پردازيم و آن، هماهنگى كامل و نظم و انسجام حاكم در آيات قرآن است. يعنى كوچك‏ترين اختلاف و تناقضى در ميان آيات و مفاهيم آن وجود ندارد.

توضيح اين كه: هر انسان عاقل، مطلع و باتجربه به خوبى مى‏داند: كسى كه بر پايه دروغ و افترا، تشريع و قانون گذارى كند، يا سخن گويد، قهراً در سخنان و قوانين وى تناقض‏هايى ديده مى‏شود مخصوصاً اگر قانون گذارى و دروغ سازى وى در مسائل و موضوعات مهم اعتقادى و اخلاقى و در اصول دقيق زندگى و در نظامات مختلف اجتماعى گسترش داشته باشد و ساليان درازى نيز به طول انجامد.

آرى! هر انسان دروغگو خواه ناخواه در تناقض گويى و اختلاف در گفتار قرار خواهد گرفت و هيچ گونه راه فرارى از آن نخواهد داشت زيرا اقتضاى طبيعت بشر اين است به طورى كه در مثل آمده است كه: دروغگو كم حافظه است.

ولى قرآن مجيد كه در تمام شئون و امور زندگى انسان‏ها به طور وسيع و دامنه دار وارد شده در اين موارد سخن گفته و تشريع و قانون گذارى نموده است، با اين حال كوچك‏ترين اختلاف و تناقض در آن مشاهده نشده است.

در موضوع خداشناسى بحث كرده، مسئله نبوت را پيش كشيده و درباره سياست و اداره كردن مدن و اجتماعات، در مسائل اخلاقى و تمام شئون زندگى قانون گذارى نموده است و به امور ديگر نيز مانند: كيهان‏شناسى، تاريخ و قوانين جنگ و صلح وارد شده، موجودات آسمانى و زمينى را از قبيل ملائكه و ستارگان، بادها، درياها، نباتات، حيوانات و انسان توصيف كرده است و مثل‏هاى گوناگون آورده، مناظر هولناك قيامت را بازگو نموده، از هر بابى سخن رانده است ولى با اين وصف كوچك‏ترين تضاد و تناقضى در ميان گفتار، تشريعات و نظريات آن ديده نشده و در سرتاسر اين مباحث از دايره عقل و خرد به دور نرفته است.

قرآن گاهى به يك حادثه در دو مورد و يا در موارد بيش‏تر متعرض گرديده ولى در ميان اين موارد كوچك‏ترين و تناقضى نمى‏توان يافت.

براى نمونه داستان موسى را در قرآن مجيد ملاحظه كنيد كه اين داستان در قرآن تكرار شده و در چندين مورد آمده است ولى در هر مورد، داراى نكات و امتيازات خاصى بوده كه موارد ديگر آن نكات و امتيازها را نداشته‏اند، بدون اين كه در اصل مطلب و ريشه داستان كوچك‏ترين اختلاف و تناقضى ديده شود.

اگر بدين نكته نيز توجه شود كه آيات قرآن يك دفعه نازل نگرديده بلكه در مدت بيست و سه سال تدريجاً با مناسبت‏هاى مختلف و در حوادث گوناگون نازل شده است اين حقيقت بيشتر روشن خواهد گرديد كه قرآن از ناحيه خداوند بزرگ فرود آمده از قدرت بشر خارج مى‏باشد؛ زيرا اقتضاى طول زمان و فاصله‏هاى طولانى در نزول آيات قرآن و در عين گستردگى آن اين بود كه وقتى اين آيات در يك جا جمع گرديد، در ميان آنها ناهماهنگى و اختلاف ديده شود. ولى مى‏بينيم كه قرآن در هر دو صورت اعجاز خود را حفظ نموده است: آن روز كه قطعه قطعه نازل مى‏شد در همان متفرق بودنش معجزه بود و زمانى هم كه از حالت قطعه قطعه بودن خارج و در يك جا جمع آورى شد، جنبه ديگرى از اعجاز به خود گرفت.

خود قرآن نيز به اين خصوصى و امتياز اشاره مى‏كند، آن جا كه مى‏گويد:«افلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير اللَّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً. (1)

آيا درباره قرآن نمى‏انديشيد كه اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتد».

اين آيه شريفه انسان را به يك موضوع فطرى و وجدانى رهبرى مى‏كند كه: هر كس در ادعا و گفتار خويش بر كذب و دروغ متكى باشد، در نظرياتش اختلاف و در بيانش تناقض، ظاهر و آشكار خواهد شده ولى اين اختلاف و تناقض در كتاب آسمانى (قرآن) وجود ندارد، پس بنابراين، قرآن ساخته و پرداخته فكر بشر نبوده بر پايه دروغ و افترا بنيان نشده است.

پاك و عارى بودن قرآن از اختلاف و تناقض مطلبى نيست كه به دليل و برهان نيازمند باشد، بلكه حقيقت روشنى است كه حتى عرب آن روز نيز اين حقيقت را كاملاً درك نموده است و فصحا، بلغا و سخن دانان آن زمان هم بر آن اذعان داشتند.

گفتار وليد بن مغيره گواه زنده آن است؛ آن جا كه ابوجهل خواست كه وى نظر خود را درباره قرآن ابراز نمايد، چنين گفت:

من درباره قرآن چه بگويم؟ به خدا سوگند در ميان شما كسى نيست كه به اندازه من با اشعار و قصايد عرب آشنا باشد، در شناخت رموز فصاحت و بلاغت و فنون شعر و رجز كسى به پاى من نمى‏رسد، من به هرگونه شعر، حتى به اشعار جنيان نيز آگاهم، ولى به خدا سوگند! اين كه محمد مى‏گويد به هيچ يك از اينها كه گفتم شباهت ندارد، آرى به خدا قسم! گفتار محمد داراى حلاوت خاصى است كه هر سخن بليغ و شيرينى را درهم مى‏شكند و بر تمام گفتارها برترى دارد و برتر از آن سخنى متصور نيست.

ابوجهل گفت: به خدا سوگند! اقوام و عشيره تو، از تو راضى نخواهند گرديد مگر بر ضد آن چيزى بگويى.

وليد گفت: پس صبر كن تا در اين باره فكر كنم، پس از فكر و تأمل زياد چنين گفت: قرآن سحرى است كه محمد آن را از ساحران گرفته است. (2)

و بنابر بعضى نقل‏ها وليد چنين گفت: به خدا سوگند! از محمد سخنى شنيدم كه نه انس را چنين سخنى است و نه جن را. كلام او داراى حلاوت و شيرينى فوق العاده‏اى است. سخن تازه، ريشه دار، پر ثمر و بى‏سابقه‏اى است برجسته‏ترين سخن است كه برجسته‏تر از آن سخنى نيست و بشر از گفتن آن عاجز و زبون است.

و ان له لحلاوة و ان عليه الطلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق و انه ليعلو و لا يعلى عليه و ما يقول هذا بشر (3)

اگر شما كتب عهدين را كه آسمانى قلمداد مى‏شود، كاملاً بررسى نماييد، اين حقيقت برايتان روشن‏تر خواهد شد و حق و باطل خود را نمايان‏تر خواهد ساخت. اينك قسمتى از تناقضات‏انجيل را بررسى مى‏كنيم:

1ـ در انجيل لوقا آمده كه مسيح گفت:

هر كس با من نباشد مخالف من است. (4)

ولى در جاى ديگر از همان انجيل، نقيض آن را مى‏خوانيم كه مسيح گفت:

هر كس مخالف ما نباشد، او با ما است. (5)

2ـ در اناجيل مى‏خوانيم كه وقتى مسيح را معلم صالح خطاب نمودند، گفت:

چرا صالح؟ به جز خدا صالحى وجود ندارد. (6)

ولى در جاى ديگر اناجيل، درست عكس آن را مى‏خوانيم كه مسيح گفت:

«منم نگهبان صالح» و باز گفت: «اما من همان نگهبان صالحم». (7)

3ـ در انجيل متى آمده است:

آن دو نفر دزد كه با مسيح به دار آويخته شدند، هر دو مسيح را سرزنش مى‏نمودند و نيش زبان مى‏زدند. (8)

و در انجيل ديگر درست ضد آن گفتار آمده است كه:

يكى از آن دو مجرم به مسيح گفت: «تو اگر مسيح هستى، هم خود و هم ما را از چوبه دار برهان.» و مجرم دوم گفت : «تو از خدا و مجازات وى نمى‏ترسى كه مسيح را سرزنش مى‏كنى.» (9)

4ـ در انجيل يوحنا چنين آمده است كه:

اگر من به نفع خودم شهادت دهم، شهادتم درست نخواهد بود. (10)

ولى در همين انجيل آمده است كه

عيسى گفت: اگر من به نفع خودم شهادت دهم شهادتم درست است. (11)

اين‏ها نمونه‏هاى مختصرى از اختلافات و تناقض‏هايى است كه در اناجيل با آن حجم كوچكى كه دارد، مشاهده مى‏شود و همين نمونه‏ها مى‏تواند براى افراد حقيقت‏جو و دور از تعصب و عناد، يك دليل و راهنماى خوب و روشنگرى باشد.


1 ) نساء، 82.

2 ) تفسير طبرى، 98/29.

3 ) تفسير قرطبى، 72/19.

4 ) متى، فصل 12؛ لوقا، فصل 11.

5 ) مرقس و لوقا، فصل 9.

6 ) متى، فصل 19؛ مرقس، فصل 10؛ لوقا، فصل 18.

7 ) يوحنا، فصل 10.

8 ) متى، فصل 27.

9 ) لوقا، فصل 5.

10 ) يوحنا، فصل 5.

11 ) همان، فصل 8.

بهترين راه قرائت و فهم قرآن

 

بهترين راه قرائت و فهم قرآن

پرسش :

بهترين راه قرائت و فهم قرآن كريم چيست؟

پاسخ

بهترين راه براى قرائت همراه با ادراك و فهم قرآن اين است كه انسان همراه با قرائت سور قرآنى، معانى آن را در ذهن و نظر قرار دهد، و با هر آيه در درون و نهاد خود گفتگو نمايد، در آيه عذاب از خداوند طلب مغفرت و در آيه رحمت از خداى سبحان طلب گذشت كند و بشير بودن و نذير بودن خداوند در آيات را مشاهده نمايد و از هر مطلبى كه قرآن افاده مى‏نمايد نكته علمى مربوط به آن را برداشت نمايد.

در هنگام تلاوت قرآن با زبان، كلمات از راه گوش به سمع انسان مى‏رسد كه معناى آن نيز بايد به دل و جان نفوذ كند و اگر دل بسته باشد، معنا به آن نفوذ نمى‏نمايد، قرآن كريم در اين مورد مى‏فرمايد: «أفلا يَتَدبّرونَ القرآن أم على قلوبٍ اقفالها» [1] آيا در قرآن تدبر نمى‏كنند يا بر دلها قفلهايى نهاده شده است؟ و در آيه ديگر مى‏فرمايد: «كلاّ بل رانَ على قلوبهم ما كانوا يكسبون» [2] يعنى؛ بر قلب‏هاى آنها با آنچه كسب كرده‏اند زنگار نشسته است.

گناه، غفلت و علائق به دنيا، دل را قفل مى‏كند و مى‏بندد و معارف قرآنى در اين قلب‏ها نفوذ نمى‏كند و انسان بايد از راه باز كردن دل و زدودن «رين» و «چرك» از آن، زمينه نفوذ معنا را به جان خود فراهم آورد. چون اين زمينه فراهم شود تلاوت آيات قرآن موجب لذّت مى‏شود. فرد با ورود به هر آيه‏اى اگر مشتمل بر خيرات، معرفت، علم و مانند آن باشد، مضمون آن را مسألت مى‏كند و اگر ناظر به عذاب و مانند آن باشد نجات از آن را از خداوند طلب مى‏نمايد.


پى نوشت ها:

[1]. سوره محمّد، آيه 24.

[2]. سوره مطففين، آيه 14.

(حضرت آيت اللّه جوادى آملى)

امام على آگاه به همه معانى قرآن

 

امام على آگاه به همه معانى قرآن

سخنان معصومين (عليهم السلام)

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: على مع القرآن والقرآن مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض.(بحارالانوار، ج‏22، ص‏223، ح‏2.)

على با قرآن است و قرآن با على است. هرگز از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: ان القرآن انزل على سبعه احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و ان على بن ابيطالب عنده علم الظاهر والباطن(حليه الاوليإ، ج‏1، ص‏65)

همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هيچ حرفى از آن حروف نيست مگر اين كه ظاهر و باطنى دارد و علم ظاهر و باطن قرآن نزد على است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: معاشر الناس! تدبروا القرآن وافهموا آياته وانظروا الى محكماته ولاتتبعوا متشابهه! فوالله لن يبين لكم زواجره و لايوضح لكم تفسيره الا الذى انا آخذ بيده و مصعده الى و شائل بعضده و معلمكم ان من كنت مولاه فهذا [على ] مولاه و هو على بن ابى طالب إخى و وصيى.(بحارالانوار ج‏37، ص‏209)

اى مردم! در قرآن تدبر كنيد و آيات آن را بفهميد و به محكمات آن نظر كنيد و از متشابه آن پيروى نكنيد! به خدا سوگند! هرگز نواهى آن را براى شما تبيين نمى كند و تفسير آن را براى شما توضيح نمى دهد مگر كسى كه دستش را گرفته و به نزد خود بالا آورده و بازويش را بالا گرفته ام. به شما اعلام مى كنم كه هر كس من مولاى اويم، اين شخص مولاى او است و او على بن ابى طالب برادر و وصى من است...

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: فمن عمى عليه من علمه شى‏ء لم يكن علمه منى و لا سمعه فعليه بعلى بن ابى طالب عليه السلام فانه قد علم كما قد علمته ظاهره و باطنه و محكمه و متشابهه. (بحارالانوار، ج‏22، ص‏316)

هر كس كه علم قرآن برايش پوشيده است و از من ياد نگرفته و نشنيده است، بايد به على بن ابى طالب رجوع كند، زيرا او ظاهر و باطن و محكم و متشابه آن را همان گونه كه من مى دانم، مى داند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: ان الله عزوجل انزل على القرآن و هو الذى من خالفه ضل و من ابتغى علمه عند غير على هلك.(بحارالانوار، ج‏38، ص‏94)

همانا خداى عزوجل قرآن را بر من نازل كرده است كه هر كس با آن مخالفت كند، گمراه است و هر كس علم آن را در نزد غير على(عليه السلام) طلب كند هلاك مى شود.

امام على عليه السلام: ما فى القرآن آيه الا و قد قرإتها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و علمنى معناها.(شواهد التنزيل، ج‏1، ص‏43، ح‏33)

هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اين كه آن را بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قرائت كردم و معناى آن را به من تعليم داد.

امام على عليه السلام: ما نزلت على رسول الله آيه من القرآن الا إقرإنيها إو إملاها على فاكتبها بخطى و علمنى تإويلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و دعا الله لى ان يعلمنى فهمها و حفظها فلم إنسى منه حرفا واحدا.(شواهد التنزيل، ج‏1، ص‏48، ح‏41)

نازل نشد بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله و سلم) آيه اى از قرآن مگر آن كه بر من خواند و قرائت آن را به من آموخت يا اين كه بر من املا كرد و من آن را به خط خود نوشتم و تإويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را به من تعليم داد و از خدا خواست فهم و حفظ آن را به من ياد دهد، پس حتى يك حرف از آن را فراموش نكردم.

امام صادق عليه السلام: ان الله علم نبيه صلى الله عليه و آله وسلم التنزيل و التإويل فعلمه رسول الله(صلى الله عليه وآله و سلم) عليا (عليه السلام) و علمنا والله...(اصول كافى، ج‏7، ص‏442، ح‏15)

همانا خداوند تإويل و تنزيل [ قرآن ] را به پيامبرش تعليم داد و آن حضرت هم آن را به على (عليه السلام) آموخت، به خدا قسم به ما (نيز) تعليم داده است.

مقاله : معناى بقية الله

 

معناى بقية الله

پرسش

شأن نزول آيه 86 سوره هود: «بقية اللَّه خير لكم ان كنتم مؤمنين» حضرت مهدى (عج) است، مگر ايشان در زمان رسول‏اللَّه(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) وجود داشتند و شناختى از آن حضرت بوده كه چنين آيه‏اى نازل شده است.

پاسخ

منظور از شأن نزول، واقعه خاص، فرد معين يا سؤال بخصوصى است كه آيه در مورد آن نازل شده است و اصطلاح شأن نزول درباره آيه فوق نسبت به حضرت مهدى (عج) صحيح نيست؛ چرا كه اين آيه از فرمايشات حضرت شعيب(عليه‏السلام) خطاب به قوم خود است. اما آن چه درباره نسبت آيه با امام مهدى (عج) وجود دارد و باعث شهرت آن در محافل و منابر نسبت به آن حضرت شده است، بحث انطباق مفهومى آيه و تطبيق يكى از مصاديق آيه بر فردى است كه با تفسير آيه سازگار است.

زيرا «بقيه» به معناى باقى مانده است و مراد از آن سودى است كه به فروشنده مى‏رسد، يعنى آن چه بعد از پايان معامله برايش باقى مى‏ماند و آن را در در راه حوائج خود خرج مى‏كند. و مراد آيه اين است كه سودى كه از طرف خدا براى شما باقى مانده و خدا از طريق فطرت خودتان شما را بدان راهنمايى كرده، اگر مؤمن باشيد، براى شما بهتر از مالى است كه از راه كم‏فروشى و كم كردن پيمانه و ترازو تصاحب مى‏كنيد.

تفسير نمونه، با عبارت گوياترى «بقيةاللَّه» را چنين معنا كرده است: هر موجود نافعى از طرف خداوند كه براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد، «بقيةاللَّه» محسوب مى‏شود. [1] از اين رو، امام زمان(عليه‏السلام) كه وجود شريفشان مايه بيشترين خير و بركت براى جامعه بشرى است، يكى از بهترين مصاديق اين آيه مباركه است. به قول يكى از قرآن‏پژوهان معاصر، از آن جا كه آيه‏هاى قرآن داراى مفاهيم جامع هستند و در عصرهاى بعد مى‏توانند بر مصداق‏هاى كلى‏تر و وسيع‏تر تطابق داشته باشند، اين آيه با امام زمان (عج) كه روشن‏ترين مصداق، «بقيةاللَّه» است، مطابقت مى‏كند.

براى كاملتر شدن پاسخ، خوب است به نظر يكى از دانشمندان اهل سنت نيز توجه نماييد. شبلنجى دانشمند شافعى، روايتى را نقل كرده‏اند كه «هنگامى كه (مهدى) قيام كند، بر كعبه تكيه زند و 313 تن از پيروانش نزد او گرد آيند. پس اولين چيزى كه مى‏گويد، اين آيه است: «بقيةاللَّه خير لكم ان كنتم مؤمنين». سپس مى‏فرمايد: منم «بقيةاللَّه» و خليفه او و حجت خدا بر شما. پس از آن، كسى بر آن حضرت سلام نمى‏كند، مگر اين كه مى‏گويد: «السلام عليك يا بقية اللَّه فى ارضه»؛ سلام بر تو اى باقى گذارده خدا در زمينش.[2]

بنابراين، گر چه مفاد اين آيه، از سخنان حضرت شعيب(عليه‏السلام) خطاب به قوم خود است، اما مصداق اكمل آن، وجود شريف حضرت صاحب الامر(عج) است.

پى نوشت:

[1]. تفسير نمونه، ج 9، ص 204.

[2]. ملامحسن فيض كاشانى، تفسير صافى، ج 2، ص 468.

حسین جان!                          گویا که کعبه هم ز عزایت به ماتم است                           زیرا که رخت سیه کرده به تن ، خانهء خدا             

مقاله : جمع قرآن

 

جمع قرآن

پرسش :

آيا قرآن در زمان پيامبر گرامى(ص) جمع آورى شده است يا پس از درگذشت وى؟. هر گاه در زمان خود پيامبر گردآورى شده است پس اينكه گفته شده عثمان قرآن را جمع آورى نموده مقصود از آن چيست؟!

پاسخ :

شواهد تاريخى، بر گردآورى قرآن در زمان پيامبر(ص)

احاديث جمع قرآن پس از پيامبر، با نصّ قرآن معارض است

احاديث جمع آورى قرآن پس از پيامبر، با حكم عقل نيز سازگار نيست


طبق گفته گروهى از محققان اسلامى (1) قرآن در زمان خود پيامبر(ص) جمع شده است علاوه بر شواهد تاريخى كه از نظر خوانندگان خواهد گذشت گفتار خود آن حضرت است كه سوره حمد را «فاتحة الكتاب» ناميده و فرمود: «لا صلاة الا بفاتحة الكتاب» (2) نماز بدون فاتحة الكتاب صحيح نيست «فاتحة الكتاب» به معنى سرآغاز كتاب است. از اين جا معلوم مى‏شود كه قرآن در زمان پيامبر گردآورى شده بود و سرآغازى داشت كه همان سوره «حمد» مى‏باشد.

اگر قرآن يك مشت سوره و آيه‏هاى پراكنده بود، لفظ «فاتحة الكتاب» معناى روشنى نمى‏داشت.

شواهد تاريخى، بر گردآورى قرآن در زمان پيامبر(ص)

ما، شواهد و قرائنى را كه بر جمع قرآن در زمان پيامبر گواهى مى‏دهند، در اينجا مى‏آوريم. و سپس آنها را با رواياتى كه مى‏گويد قرآن پس از پيامبر جمع شده، مى‏سنجيم، و سيماى حقيقت را از اين طريق ارائه مى‏كنيم.

1ـ طبرانى و ابن عساكر از شعبى نقل كرده‏اند كه: در زمان پيامبر شش نفر از انصار، قرآن را جمع نمودند. اين شش نفر عبارتند از: ابى بن كعب، زيد بن ثابت، معاذ بن جبل، ابودرداء، سعد بن عبيد، و ابوزيد. و نيز نقل مى‏كنند كه «مجمع بن جاريه» قرآن را جمع كرد، جز دو سوره از سوره‏هاى آن را.

2ـ قتاده مى‏گويد: از «انس بن مالك» پرسيدم: چه كسى در عهد پيامبر(ص) قرآن را جمع كرد؟ گفت: چهار نفر كه همه از انصار بودند: ابى بن كعب، معاذ بن حبل، زيد بن ثابت، ابوزيد.

3ـ مسروق نقل مى‏كند: عبداللَّه بن عمر مى‏گويد: من عبداللَّه بن مسعود را دوست مى‏دارم، زيرا از پيامبر شنيدم كه مى‏فرمود: قرآن را از چهار نفر بياموزيد: عبداللَّه بن مسعود، سالم، معاذ، ابى بن كعب.

4ـ نسائى از عبداللَّه بن عمر نقل مى‏كند كه او گفت: قرآن را جمع كردم و هر شب يك بار آن را مى‏خواندم. خبر به پيامبر رسيد. به من فرمود: ماهى يك بار آن را بخوان...

5ـ از عثمان نقل شده كه هر وقت آيه‏اى نازل مى‏شد پيامبر(ص) نويسندگان وحى را مى‏خواست و مى‏فرمود: اين آيه را در سوره‏اى در كنار آيات معينى قرار دهيد. (3)

6ـ ابوعبداللَّه زنجانى مؤلف تاريخ القرآن مى‏نويسد: در عصر پيامبر، بعضى از صحابه تمام و بعضى قسمتى از قرآن را جمع آورى كرده بودند. و گروهى كه همه را جمع آورى نكرده بودند، پس از پيامبر آن را تكميل كردند.

7ـ محمد بن اسحاق در فهرست يادآور شده است كه جامعان قرآن در عهد پيامبر عبارتند از: على بن ابى طالب، سعد بن عبيد، ابودرداء، معاذ بن جبل، ابوزيد، ثابت بن زيد، ابى بن كعب، عبيد بن معاويه، و زيد بن ثابت.

8ـ سيوطى در كتاب «الاتقان» از محمد بن كعب «قُرظى» نقل مى‏كند كه اين پنج نفر قرآن را جمع آورى كرده بودند: معاذ بن جبل، عبادة بن صامت، ابى بن كعب، ابودرداء و ابو ايوب انصارى.

9ـ مؤلف «تاريخ القرآن» از «ابن سيرين» نقل كرده است كه جامعان قرآن چهار نفرند: معاذ، ابى، ابوزيد، يا ابودرداء، يا عثمان، يا او و تميم دارى.

10ـ خوارزمى در كتاب «مناقب» از على بن رباح نقل نموده كه در عصر پيامبر «على بن ابى طالب(ع)» و «ابن كعب» قرآن را جمع نمودند.

11ـ در روايات ابوبكر حضرمى از امام صادق(ع) آمده است كه پيامبر به على (ع) فرمود:

«ان القرآن خلف فراشى فى الصحف و الحرير و القراطيس، فخذوه و لا تضيّعوه كما ضيّعت اليهود التوراه». (4)

«قرآن در پشت بستر من است و در كاغذها و پارچه‏هاى حرير نوشته شده است. همگى آن را محترم بشماريد، و بسان يهود كه تورات را ضايع كردند، قرآن را ضايع نكنيد».

على(ع) رفت و آن را در پارچه زردى جمع آورى نمود و بر آن مهر نهاد.

12ـ احاديث ثقلين گواه بر جمع آورى قرآن در زمان پيامبر(ص): اگر اخبار ثقلين را به آنچه گفتيم اضافه كنيم، ديگر جاى هيچ ترديدى باقى نمى‏ماند كه قرآن در عصر پيامبر جمع آورى شده بود، زيرا پيامبر(ص) به مسلمانان فرمود:

«انى تارك فيكم الثقلين: كتاب اللَّه و عترتى. ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا، و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض». (5)

اين حديث به روشنى ثابت مى‏كند كه قرآن در زمان پيامبر جمع آورى شده بوده است. و اگر كسى بگويد معنى احاديثى كه مى‏گويند: قرآن در زمان پيامبر جمع شده، اين است كه در سينه‏ها جمع شده است، به طور مسلم سخن بسيار نادرستى گفته است. اگر اين حديث از كتابت منظم قرآن در عهد پيامبر گواهى ندهد، لااقل گواه بر آن است كه قرآن از نظر سور و آيات هر سوره در زمان پيامبر تنظيم شده بود، هر چند مجموع آن روى كاغذ نيامده بود.

احاديث جمع قرآن پس از پيامبر، با نصّ قرآن معارض است

در اين جا يك سؤال باقى است و آن اينكه اگر واقعاً قرآن در زمان خود پيامبر جمع آورى شده است، پس مفاد رواياتى كه مى‏گويد قرآن در زمان خلفاء جمع آورى شده، چيست؟

پاسخ: رواياتى كه مى‏گويد قرآن پس از پيامبر جمع آورى شده، با خود قرآن معارض است، زيرا بسيارى از آيات قرآن دلالت دارند كه سوره‏هاى قرآن در خارج مشخص، و بين مردم حتى مشركان منتشر بوده است. آنجا كه قرآن بر مشركان و كفار با آن‏ها تحدى مى‏نمود و مى‏گفت اگر فكر مى‏كنيد كه قرآن از جانب خدا نيست، مانند آن يا ده سوره از سوره‏هاى آن را بياوريد. معنى اين سخن آن است كه سوره‏هاى قرآن در اختيار همه بوده است.

علاوه بر اينها در قرآن و حديث ثقلين، بر قرآن نام «كتاب» نهاده شده، اگر اجزاى آن پراكنده بود، كتاب به طور حقيقى بر آن گفته نمى‏شد، و مجاز هم بدون قرينه بى معنى خواهد بود.

احاديث جمع آورى قرآن پس از پيامبر، با حكم عقل نيز سازگار نيست

عظمت قرآن و اهميتى كه پيامبر براى آن قائل بود و اهميتى كه مسلمانان به آن، از جهات مختلف مى‏دادند. گواهى مى‏دهند كه روايات جمع آورى آن پس از پيامبر صحيح نيست. علاوه بر اين، جهات ديگرى نيز اين احاديث را تضعيف مى‏كند. اينك به بيان اين جهات مى‏پردازيم، بزرگترين سرمايه مسلمانان، همان قرآن بود. كيان و عظمت واقعى آنان، كاملاً به صيانت و حفظ آن بستگى داشت، و اساس نبوت را همان قرآن تشكيل مى‏داد. آيا احتمال مى‏دهيم كه شخصيتى مانند حضرت محمد(ص) به جمع و ضبط قرآن اهميت ندهد، و بى آنكه وضع آيات و سوره‏هاى آن را روشن سازد، سرگرم كار ديگر شود؟

معجزه جاويد پيامبر، قرآن بود و به وسيله آن در تمام اعصار و قرون بر ديگران تحدى مى‏نمود. با توجه به اين نكته لازم بود پيامبر در حفظ و صيانت آن بكوشد، چرا كه حافظه انسانى - هر چند هم كه نيرومند باشد - در مسير حوادث، قابل اعتماد نيست. از سوى ديگر، قرآن در نظر مسلمانان از همه چيز مهمتر بود، تا آنجا كه حتى زنها آنها را جمع آورى مى‏كردند. از جمله بانويى مسلمان بنام: «ام ورقه» قرآن را جمع كرده بود. ضمناً مى‏دانيم كه قرآن به تدريج نازل شده و پيامبر گروهى را براى نوشتن آن معين كرده بود كه آنها «كتّاب وحى» مى‏ناميدند.

مؤلف «تاريخ القرآن» در اين مورد مى‏نويسد: «و كان للنّبى من كتاب يكتبون الوحى بالخط المقرر و هو النسخ و هم ثلاثة و اربعون؛ بيش از همه على(ع) و زيد قرآن را مى‏نوشتند: (6) وى، سپس داستان اسلام آوردن عمر را نقل مى‏كند كه در خانه خواهرش مشاهده كرد كه سوره «سبّح للَّه...» (سوره حديد) و مقدارى از سوره «طه» نوشته شده است. و در پايان اضافه مى‏كند، تمام اين احاديث بر اهتمام مسلمين به كتابت قرآن دلالت دارند و مى‏رسانند كه تمام قرآن در عهد پيامبر و در حضور او جمع شده است (7) .

زيد بن ثابت خود نقل مى‏كند كه «كنّا نؤلف القرآن من الرقاع» «ما قرآن را زمان پيامبر از صفحه‏هاى كوچك جمع مى‏كرديم». «حاكم» مى‏گويد: اين حديث طبق شرايطى كه بخارى و مسلم در پذيرفتن حديث صحيحى است.

گذشته از اين، بعضى از سوره‏هاى قرآن و يا قسمتى از يك سوره در بين همه مسلمانان وجود داشته است، زيرا در روايات - از جمله راوايت «عبادة بن صامت» - مى‏خوانيم: هر مهاجرى كه مى‏آمد، پيامبر او را به يكى از مسلمانان تحويل مى‏داد تا قرآن را به او بياموزد.

و در روايت «كليب» آمده كه با على(ع) بودم. صداى قرائت قرآن از مسجد بلند شد. على(ع) فرمود: خوشا به حال آنها....

گروهى در مسجد پيامبر، قرآن را با صداى بلند مى‏خوندند. به آنها دستور داده شد آهسته‏تر بخوانند. اين دو جريان از اهتمام مسلمانان به قرائت و خواندن قرآن حكايت مى‏كند. با اين اهتمام نسبت به قرآن، چگونه جمع آورى آن تا زمان ابوبكر به تأخير بيفتد؟

نتيجه اينكه نسبت دادن اين مسئله يعنى جمع آورى قرآن به امر خلفاء، امرى موهوم و مخالف كتاب و سنت و عقل است. و نمى‏توان جمع آورى آن را به ابوبكر نسبت داد. البته عثمان قرآن را در زمان خود گردآورده است، ولى نه به اين معنى كه آيات و سوره‏ها را در يك مصحف جمع نمود، بلكه به اين معنى كه مسلمانان را به قرائت واحد جمع نموده است. بسيارى از علماى بزرگ اهل تسنن به همين حقيقت قائل هستند. از جمله حارث محاسبى است كه مى‏گويد: «مشهور است كه قرآن را عثمان جمع كرد، ولى چنين نيست. بلكه عثمان مردم را به قرائت واحدى وادار نمود، زيرا پيش از آن قرائتهاى مختلف رايج بود».

اما اينكه مى‏گويند على(ع) قرآن را پس از پيامبر جمع كرد، معنى آن اين است كه او قرآن را بر طبق شأن نزول آيات نوشته و منسوخ را مقدم بر ناسخ قرار داده بود. مرحوم مجلسى در بحارالانوار (8) و مؤلّف «تاريخ القرآن» (9) به اين حقيقت اشاره كرده‏اند.

و اگر جز اين بود كه قرآن جمع آورى شده بود، آيا على(ع) مى‏توانست در چند روز آن را گرد آورد؟ هيچ بعيد نيست كه ترتيب آيات قرآن امام، بسان قرآن رايج بوده است. چيزى كه هست، قرآن امام (ع) مشتمل بر حواشى، و توضيحاتى در مورد چگونگى نزول و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن بوده است. (10)


پي نوشت ها :

1 ) سيد مرتضى (متوفاى سال 436)، طبرسى (متوفاى سال 548) و بلاغى (متوفاى سال 1351) و...

2 ) حديث ياد شده را احمد بن حنبل در مسند ج‏2 ص‏428 نقل كرده است.

3 ) البيان، ص‏27-26.

4 ) تاريخ القرآن، فصل 7 و 8.

5 ) از احاديث مسلم اسلامى است كه اسناد آن از حد تواتر بالاتر است.

6 ) «و اكثرهم كتابه زيد بن ثابت و على بن ابى طالب(ع) و يظهر من الروايات انه كان يهتم بكتابة القرآن».

7 ) تاريخ القرآن زنجانى، فصل 6، ص‏43.

8 ) بحارالانوار، ج‏92، ص‏74.

9 ) تاريخ القرآن، ص‏48.

10 ) در تنظيم اين بحث، علاوه بر كتابهاى ياد شده در پاورقى، از كتاب «البيان فى تفسير القرآن» تأليف حضرت آيت اللَّه العظمى خوئى استفاده كامل به عمل آمده است.

خيالتان از عذاب قبر راحت!

 

 خيالتان از عذاب قبر راحت!  

                                                            

از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل شده: از «اُبَىّ بن كعب» سؤال كرد: كدام آيه برترين آيه كتاب اللّه است؟ عرض كرد: اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومِ، پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست بر سينه او زد و فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان محمّد(صلى الله عليه وآله) در دست او است اين آيه داراى زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويد.در حديث ديگرى از على(عليه السلام) از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه فرمود: سَيِّدُ الْقُرْآنِ الْبَقَرَةُ وَ سَيِّدُ الْبَقَرَةِ آيَةُ الْكُرْسى. يا عَلِىُّ! اِنَّ فِيْها لَخَمْسِيْنَ كَلِمَةً، فِى كُلِّ كَلِمَة خَمْسُونَ بَرَكَةً: «برگزيده قرآن سوره بقره و برگزيده بقره، آية الكرسى است، در آن پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است».و در حديث ديگرى از امام باقر(عليه السلام) آمده است: «هر كس آية الكرسى را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند دنيا، و هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند آخرت را از او بر طرف مى كند كه آسان ترين ناخوشايند دنيا، فقر، و آسان ترين ناخوشايند آخرت، عذاب قبر است».

امام باقر(عليه السلام) مي فرمايد: «هر كس آية الكرسى را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند دنيا، و هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند آخرت را از او بر طرف مى كند كه آسان ترين ناخوشايند دنيا، فقر، و آسان ترين ناخوشايند آخرت، عذاب قبر است».

روايات در فضيلت اين آيه شريفه بسيار زياد است و در كتب علماى شيعه و اهل سنت نقل شده است، ما اين بحث را با دو حديث ديگر از رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)پايان مى دهيم، فرمود: أُعْطِيتُ آيَةَ الْكُرْسِيِّ مِنْ كَنْز تَحْتِ الْعَرْشِ وَ لَمْ يُؤْتَها نَبِيٌّ كانَ قَبْلِى: «آية الكرسى از گنجى زير عرش الهى به من داده شده است و به هيچ پيامبرى قبل از من داده نشده».در حديث ديگرى آمده است: دو برادر به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيده، عرض كردند: براى تجارت به «شام» مى رويم، به ما تعليم فرما چه بگوييم (تا از شرّ اشرار مصون بمانيم)؟فرمود: هنگامى كه به منزلگاهى رسيديد و نماز عشا را خوانديد، موقعى كه يكى از شما در بستر قرار مى گيرد، تسبيح فاطمه زهراء(عليها السلام) بگويد و سپس آية الكرسى بخواند، فَإِنَّهُ مَحْفُوظٌ مِنْ كُلِّ شَيْء حَتّى يُصْبِحَ: «مسلماً او از همه چيز تا صبح در امان خواهد بود».سپس در ذيل اين حديث آمده است: در يكى از منزلگاه ها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش كردند موفق نشدند.به يقين، اين همه اهميت كه به آية الكرسى داده شده است به خاطر محتواى مهم و برجسته آن است.

آية الكرسى يك آيه است يا سه آيه؟

در اين كه آيا آية الكرسى فقط همين يك آيه است كه از «اللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُو» شروع مى شود، و به «هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيْمِ» ختم مى گردد.يا اين كه دو آيه بعد، نيز جزء آن است؟ بنابراين اگر در جايى مثل نماز ليلة الدفن دستور داده شده آية الكرسى بخوانند، بايد هر سه آيه خوانده شود.قرائنى در دست است كه نشان مى دهد: همين يك آيه است، اين قرائن عبارت است از:

الف ـ تمام رواياتى كه در فضيلت آن وارد شده و از آن تعبير به آية الكرسى كرده، همه نشان مى دهد: يك آيه بيش نيست.

ب ـ تعبير به «كرسى» فقط در آيه اول است و نام گذارى به آية الكرسى نيز مربوط به همين آيه است.

ج ـ در بعضى از احاديث به همين معنى تصريح شده، مانند: حديثى كه در «امالى شيخ» از اميرمؤمنان على(عليه السلام)نقل شده است كه ضمن بيان فضيلت آية الكرسى، از «اَللّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُو» شروع فرمود تا، «وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيْمِ».

د ـ «مستدرك سفينة البحار»، از مجمع نقل مى كند: وَ آيَةُ الْكُرْسِى مَعْرُوفَةٌ وَ هِىَ اِلى قَوْلِهِ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيْمِ: «آية الكرسى معروف است و آن تا و هو العلى العظيم است».

هـ ـ در حديثى از امام على بن الحسين(عليهما السلام) مى خوانيم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)فرمود: كسى كه چهار آيه از اول سوره «بقره» و آية الكرسى، و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر «بقره» را بخواند، هرگز ناخوشايندى در خودش و مالش نمى بيند و شيطان به او نزديك نمى شود، و قرآن را فراموش نمى كند.از اين تعبير نيز استفاده مى شود كه آية الكرسى يك آيه است.

و ـ در بعضى از روايات وارد شده كه آية الكرسى پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است شمارش كلمات آيه نيز نشان مى دهد: تا «وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيْم» پنجاه كلمه است. آرى، در بعضى از روايات دستور داده شده است: تا «هُمْ فِيْها خالِدُونَ» بخواند، بى آن كه عنوان آية الكرسى، مطرح باشد.به هر حال، آنچه از قرائن بالا استفاده مى شود اين است كه: آية الكرسى يك آيه بيشتر نيست.

فضيلت آية الکرسي

در اهميت و فضيلت اين آيه، همين بس كه از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل شده: از «اُبَىّ بن كعب» سؤال كرد: كدام آيه برترين آيه كتاب اللّه است؟ عرض كرد: اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومِ، پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست بر سينه او زد و فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان محمّد(صلى الله عليه وآله) در دست او است اين آيه داراى زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويد.

در حديث ديگرى از على(عليه السلام) از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه فرمود: سَيِّدُ الْقُرْآنِ الْبَقَرَةُ وَ سَيِّدُ الْبَقَرَةِ آيَةُ الْكُرْسى. يا عَلِىُّ! اِنَّ فِيْها لَخَمْسِيْنَ كَلِمَةً، فِى كُلِّ كَلِمَة خَمْسُونَ بَرَكَةً: «برگزيده قرآن سوره بقره و برگزيده بقره، آية الكرسى است، در آن پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است».

و در حديث ديگرى از امام باقر(عليه السلام) آمده است: «هر كس آية الكرسى را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند دنيا، و هزار امر ناخوشايند از امور ناخوشايند آخرت را از او بر طرف مى كند كه آسان ترين ناخوشايند دنيا، فقر، و آسان ترين ناخوشايند آخرت، عذاب قبر است».

روايات در فضيلت اين آيه شريفه بسيار زياد است و در كتب علماى شيعه و اهل سنت نقل شده است، ما اين بحث را با دو حديث ديگر از رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)پايان مى دهيم، فرمود: أُعْطِيتُ آيَةَ الْكُرْسِيِّ مِنْ كَنْز تَحْتِ الْعَرْشِ وَ لَمْ يُؤْتَها نَبِيٌّ كانَ قَبْلِى: «آية الكرسى از گنجى زير عرش الهى به من داده شده است و به هيچ پيامبرى قبل از من داده نشده».

در بعضى از روايات وارد شده كه آية الكرسى پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است شمارش كلمات آيه نيز نشان مى دهد: تا «وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيْم» پنجاه كلمه است.

در حديث ديگرى آمده است: دو برادر به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيده، عرض كردند: براى تجارت به «شام» مى رويم، به ما تعليم فرما چه بگوييم (تا از شرّ اشرار مصون بمانيم)؟فرمود: هنگامى كه به منزلگاهى رسيديد و نماز عشا را خوانديد، موقعى كه يكى از شما در بستر قرار مى گيرد، تسبيح فاطمه زهراء(عليها السلام) بگويد و سپس آية الكرسى بخواند، فَإِنَّهُ مَحْفُوظٌ مِنْ كُلِّ شَيْء حَتّى يُصْبِحَ: «مسلماً او از همه چيز تا صبح در امان خواهد بود».سپس در ذيل اين حديث آمده است: در يكى از منزلگاه ها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش كردند موفق نشدند.به يقين، اين همه اهميت كه به آية الكرسى داده شده است به خاطر محتواى مهم و برجسته آن است.

منبع: تفسير نمونه، جلد 2، صفحه 305.

مقاله : ازدواج مجدد در قرآن

 

ازدواج مجدد

در آيه سوم سوره نساء مى‏خوانيم: «وَ إِنْ خِفْتُم ألاّ تُقْسِطُوا فِى اليَتامى فَانْكِحوا ما طابَ لَكُم مِن النِّساءِ مَثنى و ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإن خِفْتُم ألاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»؛ اگر در اجراى عدالت ميان دختران يتيم بيمناك هستيد، هر چه از زنان ديگر كه شما را پسند افتاد، دو دو، سه سه، چهار چهار به زنى گيريد. پس اگر بيم داريد كه به عدالت رفتار نكنيد، به يكى اكتفا نماييد.»

از سوى ديگر در آيه 129 سوره نساء مى‏خوانيم: «و لَنْ تَستَطيعُوا أن تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساء وَ لَوْ حَرَصْتُم» ؛ و شما هرگز نمى‏توانيد ميان زنان عدالت كنيد، هر چند بر آن حريص باشيد. آيا در اين آيات، در سوره نساء، درباره ازدواج مجدد تضاد است؟

پاسخ

بعضى از آيه اول چنين نتيجه گرفته‏اند كه تعدد زوجات، مشروط به عدالت است و عدالت هم بر اساس آيه دوم ممكن نيست، بنابراين تعدد زوجات ممنوع است.

از روايات اسلامى چنين برمى‏آيد كه نخستين كسى كه اين ايراد را مطرح كرد، «ابن ابى العوجاء»، از مادّيين معاصر امام صادق(عليه‏السلام)، بود كه اين ايراد را با هشام بن حكم، دانشمند مجاهد اسلامى، مطرح كرد و او كه جوابى براى آن نيافت، به سوى مدينه حركت و سؤال را با امام صادق(عليه‏السلام) در ميان گذاشت. امام در پاسخ فرمود: منظور از عدالت در آيه 3 سوره نساء، عدالت در نفقه و رعايت حقوق همسرى و طرز رفتار و كردار است. اما منظور از عدالت در آيه 129 كه امرى محال شمرده شده، عدالت در تمايلات قلبى است. هنگامى كه هشام از سفر بازگشت و اين پاسخ را در اختيار «ابن ابى العوجاء» گذاشت، او سوگند ياد كرد كه اين پاسخ از خود تو نيست. [1]

معلوم است كه اگر كلمه عدالت را در دو آيه به دو معنى تفسير كنيم، به خاطر قرينه روشنى است كه در هر دو آيه وجود دارد؛ زيرا در ادامه آيه 129 سوره نساء، صريحاً مى‏فرمايد: «فَلا تَميلُوا كُلَّ المَيْلِ فَتَذرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ» ؛ تمام علاقه قلبى خود را متوجه به يك همسر نكنيد تا آن زن ديگر را سرگشته و بلاتكليف رها كنيد». به اين تعبير دو آيه با يكديگر تضادى ندارد. [2]

مقاله : منظور از آسمانهاى هفتگانه چيست؟

 

در قرآن اشاره به آسمانهاى هفتگانه شده منظور چيست؟

 

پاسخ

درباره «آسمانهاى هفتگانه» كه در قرآن هم به آن اشاره شده دانشمندان اسلامى و مفسران چند تفسير ذكر كرده‏اند:

1- منظور از عدد هفت در اينجا تكثير است؛ يعنى، آسمانهاى متعدد؛ يعنى، كرات فراوانى آفريده است؛ و بسيار مى‏شود كه در زبان عربى و فارسى يا زيانهاى ديگر، اعدادى را به عنوان تكثير ذكر مى‏كنند؛ يعنى، عدد را مى‏گويند و منظور از آن خصوص مقدار معينى نيست؛ بلكه مقصود از آن بيان زيادى يك موضوع است.

مثلا، بسيار مى‏شود كه درفارسى مى‏گوييم پنجاه مرتبه اين سخن را به تو گفتم؛ يا ده مرتبه از او مطالبه كردم؛ در حالى كه نظر خاصى روى عدد پنجاه و ده نيست، بلكه منظور اين است كه بسيار آن مطلب را گفته‏ايم يا از طرف خود مطالبه نموده‏ايم.

قرآن درباره كلمات خدا - معلومات خدا - چنين مى‏فرمايد: «ولو انما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات اللَّه؛ و اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مركب گردد و هفت درياچه به آن افزوده شود، اينها همه تمام مى‏شود ولى كلمات خدا پايان نمى‏گيرد.»[1]

بديهى است عدد هفت در اينجا به منظور بيان كثرت و تعدد است، والا مى‏دانيم اگر ده يا صد دريا هم به آن اضافه شود معلومات بى پايان خداوند را نمى‏توانند بنويسند.

زيرا اساسا خدا از هر جهت لايتناهى است. همچنين اعداد ديگرى مانند سبعين (هفتاد) يا مانند آن در قرآن يا ساير كلمات عرب و زبانهاى ديگر به منظور تكثير به كار برده مى‏شود و چنين اعدادى مفهوم عدد خاصى را نمى‏رساند، بلكه منظور اشاره به زيادى يك چيز است.

2- منظور از آسمانهاى هفتگانه، سياراتى بود كه در موقع نزول قرآن براى مردم آن روز معلوم بوده، يا سياراتى است كه اكنون با چشم عادى و غير مسلح براى عموم قابل رؤيت است.

3- منظور از آسمانهاى هفتگانه همان طبقات مختلف هوا و گازهاى گوناگونى است كه زمين را احاطه كرده است.

4- اما به عقيده بعضى از دانشمندان بزرگ، كواكب و ستارگان و كهكشانهايى كه ديده مى‏شود همه جزء آسمان اولند و در ماوراى آن شش جهان بزرگ ديگر هست.

منظور قرآن از آسمانهاى هفتگانه مجموع عوالم هفتگانه‏اى است كه در جهان هستى وجود دارد، گرچه علم و دانش امروز انسان فقط پرده از روى يكى از آنها برداشته ولى هيچ مانعى ندارد كه در آينده در اثر تكميل علم انسان عوالم ششگانه عظيم ديگرى در پشت اين جهان محسوس امروز كشف گردد. طرفداران اين عقيده به اين آيه استشهاد نموده‏اند: «انا زينا السماء الدنيا بزينة الكواكب؛ ما آسمان نزديك [= پايين‏] را با ستارگان آراستيم.»[2] از اين آيه استفاده مى‏شود كه ستارگان همه در آسمان اولند (بايد توجه داشت كه كلمه «دنيا» در لغت عرب به معنى پايين و نزديك است).

به هر حال، ذكر اين نكته لازم به نظر مى‏رسد: از آيات و رواياتى كه عدد آسمانها را هفت معرفى كرده به هيچ وجه تاييد نظريه هيئت بطلميوس كه آسمانها را به صورت افلاكى مانند طبقات پوست پياز معرفى مى‏كرد، استفاده نمى‏شود (زيرا مطابق هيئت بطلميوس عدد افلاك و آسمانها نه مى‏باشد.)

اما راجع به زمينهاى هفتگانه كه در قرآن بطور اشاره و در بعضى احاديث با صراحت ذكر شده نظرياتى شبيه نظريات بالا داده شده، ازجمله اين كه عدد هفت به معنى تكثير است و يا اين كه اشاره به طبقات مختلف زمين است، يا اين كه منظور از زمينهاى هفتگانه، سيارات عطارد، زهره، زحل، زمين، مريخ، مشترى و ماه مى‏باشد؛ يعنى، همان كرات منظومه شمسى كه براى ما قابل رؤيت است (البته كرات يا اقمار متعدد ديگرى در منظومه شمسى هستند ولى آنها با چشم عادى قابل رؤيت نيستند)؛ و بنابراين تفسير، منظور از آسمانهاى هفتگانه، همان فضايى است كه در بالاى هر يك از اين كرات هفتگانه قرار دارد.

به عبارت ديگر: خود اين كرات هفتگانه، زمين محسوب مى‏شود و «جو» يا فضاى اطرافشان، آسمان آنهاست (بايد توجه داشت كه «سماء» در لغت عرب به معنى هر چيزى است كه در طرف بالا قرار دارد).

اين بود خلاصه تفسيرهاى مختلفى كه دانشمندان و مفسران ما درباره آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه گفته‏اند، البته توضيح درباره قرائنى كه هر يك از اين نظريات را تاييد مى‏كند، مخصوصا تفسير اخير كه از همه نزديكتر به نظر مى‏رسد و ذكر شواهد آن نيازمند به شرح و بسط بيشترى است.

مقاله : آواى قرآن و كاهش اضطراب

 
آواى قرآن و كاهش اضطراب
مرتضى شيرودى

آدمى به عنوان پيچيده‏ترين و در هم تنيده‏ترين موجود، داراى نيازهاى متعدد و متنوعى است. او سر پا نيازمند آفريده شده و همه زندگى او را نياز دربرگرفته، و «دين‏» به تعبير آلپورت گل سر سبد نيازهاى اوست. ريشه احساس نياز به دين، ژرف و عميق است واين احساس يك وابستگى مطلق است. به ديگر سخن، انسان گرايش و كشش‏هاى دائمى به سوى آفريدگار خويش دارد و كوشش‏ها، زمزمه‏ها، طلب‏ها، راز و نيازهايش نيز برخاسته از آن كشش‏هاست. عبادت، تجلى خواست روحى بشر است و منظومه عبادات نيز شكل دادن و قالب ساختن براى آن حقيقت و تجلى فطرى است كه در عمق فطرت انسان وجود دارد. آدمى قادر نيست از قلمرو راز و نياز بگريزد و خود را نيازمند خداوند احساس نكند. اگر احساس كرد كه در زندگى او خدايى نيست، مثل مگس‏هاى خشك پاييزى مى‏شود كه به محض اين كه به شيشه مى‏خورد، بى‏صدا مى‏ميرد. يكى از نيازهاى بشر، گوش دادن به كلام خداوند است. آواى دلنشين قرآن حتى دردهاى او را تسكين مى‏دهد و نيازش را برمى‏آورد.

مقاله حاضر، از چكيده سه تحقيق پزشكى سخن مى‏گويد كه در هر يك از آنها، تاثير آواى قرآن كريم در كاهش استرس و اضطراب بيماران، مورد مطالعه قرار گرفته است.

1. بررسى ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر كاهش سطح اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخيصى و درمانى.

در چكيده تحقيق فوق كه در دانشگاه علوم پزشكى اصفهان، سال 1376 صورت گرفت، آمده است: «اضطراب پديده شايع عصر ماست; اما پيشينه‏اى به طول تمامى تاريخ دارد، و از اين رو، همواره مورد توجه بوده است. با اين وصف، اضطراب كم، براى حيات و زندگى روزمره لازم است، ولى قطعا اضطراب زياد، آثار و زيان‏هاى جدى بر جسم و روان و روابط اجتماعى مى‏گذارد، و در نتيجه، كنترل و مهار آن هميشه توصيه شده است. شايد به اين علت در سال‏هاى اخير، پژوهشگران تاكيد و توجه زيادى بر روش‏هاى غير دارويى كاهش اضطراب دارند، و در اين راستا، در تحقيقات فراوان، تاثير انواع موسيقى بر كاهش اضطراب، ارزيابى شده است. يكى از اقسام موسيقى، موسيقى ناشى از تلاوت آيات قرآن كريم است. اين موسيقى عرفانى و دلپذير، يكى از باشكوه‏ترين ابعاد اعجاز بيانى قرآن مجيد است.»

هدف تحقيق، بررسى تاثير آواى قرآن بر وضعيت استرس بيماران، قبل و بعد از اقدامات درمانى است. فرضيه تحقيق عبارت است از: آواى قرآن بر كاهش شدت اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخيصى و درمانى، مؤثر است. اين طرح تحقيقاتى، يك مطالعه نيمه‏تجربى به شمار مى‏رود كه جامعه آمارى آن را، كليه بيماران بخش‏هاى داخلى و جراحى بيمارستان امام حسين (ع) و امام خمينى (ره) اصفهان تشكيل مى‏داد. اين بيماران قرار بود تحت‏يك نوع پروسيجر تهاجمى قرار گيرند. حجم نمونه در اين مطالعه 80 نفر بوده‏اند كه به طور تصادفى در دو گروه آزمون و شاهد قرار داده شدند. در اين تحقيق، براى كاهش اضطراب گروه آزمون، از 20 دقيقه آواى قرآن كريم با صداى اساتيد بزرگ مصرى و ايرانى كه از بين آيات و سوره‏هاى مختلف انتخاب شده بود، استفاده گرديد، و از طريق هدفون به استماع واحدهاى بيمارستانى رسانده شد. اطلاعات به دست آمده با استفاده از نرم‏افزار EPL6 مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت، و نتايج زير به دست آمد:

در مرحله اول، كاهش اضطراب در دو گروه شاهد و آزمون محسوس نبود; در حالى كه در گروه آزمون در مراحل دوم و سوم - قبل و بعد از انجام پروسيجر ميزان اضطراب كاهش يافته بود; اما اين كاهش در گروه شاهد مشاهده نشد. و نيز، در بررسى علائم حياتى در گروه آزمون، ميزان فشار خون سيستول و تنفس تعديل يافته، ولى تعداد نبض، و ميزان فشار خون دياستول در مقايسه با گروه شاهد، تغيير معنادارى نداشت. همچنين، عوامل ديگرى مثل سابقه انجام پروسيجر، نوع عمل، سن، جنبش، سابقه استماع به موسيقى يا تلاوت آيات قرآن، تشخيص پزشكى و... بررسى گرديد، كه هيچ كدام ارتباط معنادارى با كاهش سطح اضطراب نشان ندادند. بنابراين، نتايج تحقيق نشان داد كه فرضيه تحقيق درست و قابل اثبات است; يعنى آواى قرآن كريم بر كاهش سطح اضطراب بيماران قبل و بعد از انجام تشخيصى و درمانى تاثير دارد.

2. ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر اضطراب بيماران، قبل از عمل جراحى در بيمارستان‏هاى منتخب تهران در سال 1376.

تحقيق مذكور نيز نيمه‏تجربى بود كه به منظور بررسى ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر اضطراب بيماران، قبل از عمل جراحى قلب صورت گرفت. اين پژوهش، در بخش جراحى قلب بيمارستان امام خمينى (ره) تهران انجام يافت. هدف كلى پژوهش، تعيين ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر اضطراب بيماران قبل از عمل جراحى بود. ابزار مورد استفاده در پژوهش را، سياهه حالت فرم اضطراب اسپيل برگر، پرسش‏نامه اطلاعات فردى، چك‏ليست ثبت علائم حياتى، برگه ثبت تعداد دفعات و مدت زمان گوش كردن به آواى قرآن تشكيل مى‏داد. تعداد 80 نفر از بيماران با توجه به مشخصات نمونه انتخاب شدند. از اين تعداد، 50 نفر در گروه آزمون، از بعد از ظهر روز قبل، دو بار و هر بار 15 دقيقه به آواى قرآن كريم گوش كردند، و 30 نفر در گروه شاهد قرار گرفتند، كه تحت تاثير دخالت و مداخله پژوهشگر قرار نداشتند، و تنها از مراقبت‏هاى معمول بخش جراحى استفاده مى‏كردند. اضطراب بيماران در دو گروه با بعد از ظهر روز قبل از عمل و صبح عمل با پرسش‏نامه اضطراب اسپيل برگر و چك ليست ثبت علائم حياتى سنجيده شد، و در پايان نمونه‏گيرى، ميزان كاهش اضطراب گروه آزمون و شاهد مقايسه گرديد. تجزيه و تحليل يافته‏هاى آزمون آمارى نشان از آن داشت كه ميزان اضطراب بيماران قبل از عمل جراحى، به تاثير از آواى قرآن، كاهش يافته است.

3. بررسى تاثير آواى قرآن كريم بر ميزان اضطراب بيماران بسترى در بخش‏هاى مراقبت ويژه قلبى يكى از بيمارستان‏هاى منتخب تهران در سال 1376.

پژوهش مذكور، يك مطالعه نيمه‏تجربى بود كه با هدف مطالعه تاثير آواى قرآن كريم بر ميزان اضطراب بيماران بسترى در بخش‏هاى مراقبت ويژه قلبى يكى از بيمارستان‏هاى منتخب شهر تهران انجام شده است. تعداد نمونه‏هاى اين پژوهش 60 نفر بودند كه به صورتى تصادفى و با استفاده از قرعه‏كشى در دو گروه آزمايش كنترل قرار گرفتند. جهت گرد آورى داده‏ها، از پرسش‏نامه دو قسمتى استفاده شد. قسمت اول پرسش‏نامه مربوط به اطلاعات فردى و سؤالاتى در مورد موسيقى‏هاى مذهبى بود، و بخش دوم، شامل پرسش نامه استاندارد اسپيل برگر بود. در اين پژوهش براى گروه آزمايش با صداى استاد عبدالباسط، آيات 10 تا 23 سوره يوسف با استفاده از ضبط صوت مجهز به هدفون به مدت 20 دقيقه پخش شد. قبل و بعد از پخش آواى قرآن كريم، در دو گروه آزمايش و كنترل فرم اضطراب اسپيل برگر توسط واحدها تكميل و جهت تعيين ميزان اثر بخش آواى قرآن كريم، اختلاف نمرات اضطراب قبل و بعد از مداخله، محاسبه گرديد. براى تجزيه و تحليل داده‏ها از آزمون‏هاى آمارى تى، فيشر، كاى اسكوئر و كوكران استفاده شد. نتايج‏حاصل از پژوهش نشان داد كه استماع آواى قرآن كريم باعث كاهش اضطراب بيماران مى‏شود.

نتيجه

در سال‏هاى آغازين قرن بيست و يكم نيز توجه و گرايش به معنويت مهم‏ترين پديده زمان ماست، و ديگر همانند گذشته، جدال با معنويت و خداوند، جدالى ترقى‏خواهانه به نظر نمى‏رسد. از يك طرف علم در پاسخ به سؤالات انسان اظهار عجز و ناتوانى مى‏كند و به قول سارتر (1971) علم مرده است، و از طرف ديگر احساس تنهايى، ناامنى، پوچى و وانهادگى او را سخت مى‏آزرد. راه نجات از اين بحران در آميختن معنويت و عقلانيت است كه يك پاى آن وحى و پاى ديگرش عقل است.

هفته نامه پگاه حوزه - شماره 88

تناسب و ارتباط میان سوره های قرآن

 

 تناسب و ارتباط میان سوره های قرآن


حسن خرقانی

یكی از جلوه های تناسب و ارتباط در ساختار قرآن كریم، مناسبتهای موجود میان سوره های آن است. این موضوع از سوی بسیاری از مفسران و پژوهشگران علوم قرآن بررسی و پی گیری شده و حجمی از تفاسیر و كتابهای علوم قرآن را به خود اختصاص داده است. تفاسیری مانند: مجمع البیان، تفسیر كبیرفخر رازی، نظم الدرر فی تناسب الآیات و السور، المنار، تفسیر مراغی، الاساس فی التفسیر و شماری دیگر كه از روابط میان سوره ها سخن گفته اند.
كتابهای جداگانه ای نیز در این باره نگاشته شده است؛ همچون البرهان فی مناسبة ترتیب سور القرآن از ابوجعفر بن زبیر و تناسق الدرر فی تناسب السور از جلال الدین سیوطی.
در برابر این نظر، گروهی دیگر از عالمان و پژوهشگران كه ترتیب سوره ها را به اجتهاد صحابه می دانند، به انكار این مناسبتها پرداخته اند و آنها را قلم فرسایی هایی بیهوده و تكلف آمیز قلمداد كرده اند؛ از جمله استاد آیت الله معرفت كه این گونه تناسبها را بی فایده و رنج آور خوانده می نویسد:
«هیچ تناسب معنوی میان سوره ها با یكدیگر وجود ندارد و هرگز ترتیب موجود بین سوره ها توقیفی نیست، بلكه این كار به دست صحابه از روی برخی مناسبتها - مثلاً بزرگی و كوچكی سوره ها و از این قبیل - انجام گرفته است».1
كسانی كه در این زمینه به بحث پرداخته اند، سخن گفتن از تناسب سوره ها را متوقف بر توقیفی بودن ترتیب آنها دانسته اند و این مسأله طبیعی به نظر می رسد كه اگر ترتیب سوره ها وحیانی نباشد جست وجوی مناسبت میان آنها بی پایه خواهد بود، و اگر وحیانی باشد باید در این چینش حكمتی نهفته باشد و به خاطر مناسبتی دو سوره كنار یكدیگر قرار گرفته باشند.
از دیدگاه سومی با وجود آن كه این نظر ترجیح دارد كه ترتیب سوره های قرآن در زمان رسول اكرم(ص) شناخته شده بوده و از طریق وحی انجام پذیرفته است، اما این بدان معنی نیست كه حتماً باید میان دو سورۀ همجوار مناسبتی وجود داشته باشد، زیرا ممكن است حكمت این گونه ترتیب در قالب كلی آن نهفته باشد و حكمتهای دیگری غیر از مناسبت دو سوره با یكدیگر، دخالت داشته باشد همان گونه كه صبحی صالح می نویسد:
«ترتیب توقیفی سوره ها لزوماً به این معنی نیست كه میان هر سوره و سورۀ پس از آن رشته های پیوندی نزدیك وجود داشته باشد.»2
از سوی دیگر كسانی كه تنظیم یافتن سوره ها را پس از دوران پیامبر می دانند، می توانند تناسب میان سوره ها را به صورت قاعده ای كلی و فراگیر نفی كنند، اما نمی توانند انكار كنند كه برخی از این سوره ها جایگاه واقعی آنها مانند ترتیب كنونی، كنار یكدیگر بوده است، همانند سوره های: بقره و آل عمران، عنكبوت و روم، صافات و ص، زخرف و دخان، جاثیه و احقاف، ضحی و شرح، فیل و قریش و مانند آنها، زیرا شدت تناسب این سوره ها به گونه ای است كه جز به گزاف نمی توان منكر تناسب آنها شد.
بنابراین بهتر آن است كه در تناسب سوره ها به صورت میدانی پیش رویم و به جای آن كه به صورتی كلی داوری كنیم، به پیوندهایی كه میان دو سوره موجود است نظر كنیم و بسنجیم كه آیا به صورت طبیعی و با ذوقی سلیم می توانیم پیوندهای یاد شده را بپذیریم یا آن كه به نظر ما ارتباطی وجود ندارد.
از این رو به جای آن كه با استناد به برخی تناسبهای سست و تكلف آمیز كه برخی استخراج كرده اند به ردّ ارتباط میان سوره ها بپردازیم و سخن گفتن در این باره را اتلاف وقت بدانیم، بهتر آن است كه راه مقایسه گری میان دو سورۀ همجوار و تدبّر در نقطه های اشتراك میان آن دو را باز گذاریم، و چه بسا با این كار، شناخت بهتر و دقیق تری از سوره های قرآن به دست آید و لطایف دیگری از قرآن كشف گردد همان گونه كه این نتایج به دست آمده است.

انواع ارتباط میان سوره ها

با بررسی و تحلیل آنچه مفسران و نگارندگان حوزۀ علوم قرآن دربارۀ تناسب میان سوره ها یاد كرده اند وجوه گوناگونی را در هم پیوندی سوره ها می توان شماره كرد كه در اینجا مهم ترین آنها را همراه با نمونه هایی در چهار محور خلاصه می كنیم:
1. ارتباط مضمونی میان سوره های همجوار؛
2. ارتباط آغاز هر سوره با فرجام سورۀ پیشین؛
3. همانندی دو سوره در آغاز یا فرجام؛
4. دیدگاه سعید حوّی در چگونگی ارتباط میان سوره ها.

برای جواد الائمه علیه السّلام :         السّلامُ علیکَ یا ابا جَعفَر محمّدَ بن علی ٍ البَرّ التّقی الاِمام الوَفیّ                          السّلامُ علیکَ ایّها الرّضیُ الزّکیُ                     السّلامُ علیکَ یا ولیّ الله                السّلامَ علیکَ یا نجیّ الله              السّلام علیکَ یا سَفیرَ الله         السّلامُ علیکَ یا سِرّ الله           السّلامَ علیکَ یا ضیاء الله               السّلامُ علیکَ یا سَناءَ الله             السّلامُ علیکَ یا کلمة الله      

1. تناسب مضمونی در سوره های همجوار

یكی از وجوه تناسب میان دو سوره، هماهنگی مضمونی میان آن دو است، به گونه ای كه دو سورۀ همجوار در موضوعات و مطالبی كه عنوان می كنند به شكلی همگونی داشته باشند؛ این همگونی می تواند به این صورت باشد كه سورۀ دوم، ادامه دهنده و تكمیل كننده سورۀ پیش از خود باشد و یا مطالب اجمالی آن را تفصیل دهد و یا موضوع مطرح شده در هر دو یكی باشد؛ حتی ممكن است میان مطالب آن دو، رابطه تقابل وجود داشته باشد و مواردی از این دست.
پس از گذر از سورۀ فاتحه الكتاب كه دریچۀ ورود به قرآن كریم است و فشردۀ مطالب آن را در بردارد می بینیم كه میان دو سورۀ بقره و آل عمران پیوندی نزدیك وجود دارد، به گونه ای كه هر دو در بیان پایه های اساسی دین مانند توحید، نبوت و مانند آن هم داستان هستند، و بنابر نقل زركشی سورۀ بقره به منزلۀ اقامۀ دلیل بر حكم، و آل عمران به منزلۀ پاسخ از شبهات مخالفان است. در سورۀ بقره به یهود و در آل عمران به مسیحیان بیشتر خطاب شده است، چرا كه انجیل دنباله رو تورات است و رویارویی رسول اكرم(ص) پس از هجرت نخست با یهود و در آخر كار با مسیحیت بود.3
در دو سورۀ بعد كه نساء و مائده باشد باز همین اتحاد و تلازم وجود دارد، اما در بیان احكام و قانون برخوردها و روابط. شرح مناسبت میان مائده و نساء را از زبان رشیدرضا پی می گیریم:
«همان گونه كه روشن است قسمت عمدۀ سورۀ مائده در احتجاج با یهود و نصارا و مقداری در ذكر منافقان و مشركان است، و این همان چیزی است كه در سورۀ نساء تكرار شده بود و در آخرش از آن به تفصیل سخن گفته شد، و این قوی ترین مناسبت و آشكارترین وجه پیوند میان دو سوره است؛ گویا آنچه در این سوره آمده متمم و كامل كنندۀ مطالب گذشته است.
و در هر یك از دو سوره بخشی از احكام عملیه در عبادات و حلال و حرام آمده است؛ از جمله احكام مشترك در این دو، آیات تیمم و وضو است و همین طور حلیت ازدواج با زنهای پاكدامن و مؤمن، و در سورۀ مائده پاكدامنان اهل كتاب نیز حلال شده اند كه متمّم احكام ازدواج در سورۀ نساء است. از دیگر مشتركات در سفارشهای كلی فرمان به بپای داشتن عدالت و گواهی به عدل است بدون ترس از كسی و همین طور سفارش به تقوا.
از نكات لطیف تناسب این دو سوره آن است كه سورۀ نساء راه تحریم شراب را هموار ساخته و سورۀ مائده آن را به طور كلی حرام كرده است. البته احكامی نیز وجود دارد كه ویژه هر سوره است.»4
از جمله سوره هایی كه رابطه نزدیك دارند سوره هال انفال و توبه هستند؛ رشید رضا می نویسد:
«تناسب میان این دو سوره و سورۀ پیش از آن، از تناسب سایر سوره ها با هم آشكارتر است؛ گویی سورۀ توبه در اصول دین و سنتهای الهی و نظام تشریع و قانون گذاری متمم سورۀ انفال است. البته بیشترین قانونهای این دو سوره دربارۀ احكام جنگ و مسائل مربوط به آن، مانند آمادگی رزمی و عوامل پیروزی در جنگ است.
همچنین در احكام مربوط به حفظ یا نقض معاهدات و پیمانها و دوستی و ولایت در جنگ و غیرجنگ میان مؤمنان با یكدیگر و كافران با یكدیگر و نیز در احوال مؤمنان راستین و كفرپیشگان و منافقان بیمار دل، سورۀ توبه كامل كنندۀ سورۀ انفال است.
پس هر آنچه در سورۀ نخست، آغاز به طرح شده است در سورۀ دوم پایان یافته و اگر نبود كه سوره بندی قرآن و اندازه سوره ها متوقف بر نصّ است. آنچه گفتیم مؤید كسانی است كه گفته اند از این دو سوره یكی است، همچنان كه ترتیب سوره ها از نظر طولانی بودن نیز این مسأله را تأیید می كند.»5
در مجمع البیان از امام صادق(ع) نیز روایت شده است كه فرمود: انفال و براءت یكی می باشند.6
نمونه ای دیگر را از اجزاء پایانی قرآن بر می گزینیم؛ مراغی چگونگی مناسبت سورۀ نبأ را با سورۀ پیش از آن؛ مرسلات، چنین باز می گوید:
«سورۀ نبأ شامل اثبات قدرت بر برانگیختن مردگان است كه در سورۀ پیشین یاد شده و كافران آن را تكذیب می كردند.
2. چه در این سوره و چه در سورۀ قبلی سرزنش و كوبیدن تكذیب كنندگان وجود دارد؛ در آنجا گفته شد: «ألم نخلقكم من ماء مهین» (مرسلات/20) و اینجا گفته می شود: «ألم نجعل الأرض مهاداً» (نبأ/6)
3. در هر دو سوره توصیف بهشت و جهنم و نعمتهای پرهیزكاران و عذابهای منكران وجود دارد.
4. در این سوره تفصیل آنچه در سورۀ پیشین از یوم الفصل گفته شد آمده است؛ در آنجا می گوید: «لأی یوم أجّلت. لیوم الفصل. و ما أدراك ما یوم الفصل» (مرسلات/14 ـ 12) و اینجا می گوید: «إنّ یوم الفصل كان میقاتاً» (نبأ/17) تا به آخر سوره.»7
چنان كه ملاحظه شد در نمونه های یادشده جهات گوناگونی در تناسبهای مضمونی میان دو سوره وجود داشت كه از جهات بارز آن تكمیل گری سوره دوم نسبت به سورۀ پیشین و تفصیل برخی مطالب مجمل آن بود. سیوطی تفصیل این اجمال را به صورت قاعده ای فراگیر در روابط میان سوره ها چنین می نگارد.
«قاعده ای كه قرآن بر آن پایه ریزی شده آن است كه هر سوره تفصیل و شرح و بسط مطالب فشرده و اجمالی سوره پیش از آن است. در نزد من این مسأله در بیشتر سوره های قرآن، خواه طولانی و خواه كوتاه، ثابت شده است.»8
گاه ممكن است این تناسب به صورت تقابل میان دو سوره باشد، همان گونه كه در سورۀ «ماعون» چهار صفت ذكر شده كه در سورۀ «كوثر» نقیض آنها آمده است؛ در سورۀ ماعون خداوند منافقان را به چهار صفت توصیف می كند: بخل، ترك نماز، ریا در نماز و منع از زكات. سپس در سورۀ كوثر كه پس از آن آمده، در مقابل بخل می گوید: «انّا اعطیناك الكوثر»، و در مقابل ترك نماز می گوید: «فصلّ» یعنی بر آن پایدار باش، و در برابر ریا می گوید «لربّك» یعنی برای رضای پروردگارت نه كس دیگر، و در برابر ماعون می گوید: «وانحر» یعنی قربانی كن و گوشت آن را صدقه بده. و به این ترتیب مناسبتی شگرف میان این دو سوره برقرار شده است.9

2. ارتباط آغاز سوره با پایان سورۀ پیشین

افزون بر پیوند كلی كه در مضمون دو سوره ممكن است وجود داشته باشد گاه آغاز یك سوره با پایان سورۀ پیشین همانندی دارد و حلقۀ اتصال نزدیكی دو سوره را به هم مرتبط می كند. به گفتۀ ابوزید این علاقۀ خاص به پیوند اسلوبی و لغوی نزدیك تر است، درحالی كه علاقه های دیگر كلی، پیوند در مضمون و محتوا می باشند.10
زركشی می نویسد:
«زمانی كه به آغاز هر سوره بنگری در می یابی كه مناسبتی كامل با پایان سورۀ پیشین ازخود دارد. این مناسبت گاهی نهان و گاه آشكار است.»11
از جمله در بخش پایانی سورۀ فاتحه این گونه دعا می شود كه: «اهدنا الصراط المستقیم» و در آغاز سوره بقره آمده است:
«ألم ذلك الكتاب لاریب فیه هدی للمتّقین» گویا در آغاز سوره بقره به این دعا پاسخ داده می شود كه آن صراط مستقیمی كه درخواست كرده بودید همان راهی است كه این قرآن ترسیم می كند.
در پایان سورۀ «حج» این عبارت وجود دارد «وافعلوا الخیر لعلّكم تفلحون». این جمله در سورۀ «مؤمنون» كه پس از آن می آید گشوده می شود و خصلتهای موجب فلاح و رستگاری بیان می گردند: «قد أفلح المؤمنون. الذین هم فی صلاتهم خاشعون…»
گاه واژه یا موضوعی كه در انتهای سوره ای آمده است در آغاز سورۀ بعد تكرار می گردد؛ مثل آن كه سورۀ «طور» به این آیه ختم شده است كه: «و من اللیل فسبّحه و إدبار النجوم» و سورۀ «نجم» با همان واژه آغاز می گردد: «والنجم إذا هوی».
سورۀ «واقعه» با امر به تسبیح پایان می یابد: «فسبّح باسم ربّك العظیم» و سورۀ «حدید» نیز با تسبیح آغاز می گردد: «سبّح لله ما فی السموات و الأرض».
سورۀ «جاثیه» با توحید و ربوبیت خداوند پایان می یابد و در آنجا می آید: «وله الكبریاء فی السموات و الأرض و هو العزیز الحكیم» و سورۀ «احقاف» نیز با توحید و خالقیت خداوند آغاز می شود. «تنزیل الكتاب من الله العزیز الحكیم».
با استفاده از نصوصی از قرآن كه می فرماید: «و قضی بینهم بالحقّ و قیل الحمد للّه ربّ العالمین» (زمر/75) و «فقطع دابرالقوم الذین ظلموا و الحمد لله ربّ العالمین»(انعام/45) ارتباطی كلی میان داوری و حلّ و فصل امور و حمد خداوند متعال و نیز میان هلاكت ستمكاران و حمد الهی می توان یافت كه بر اساس آن، نوعی تناسب در برخی از سوره ها ظهور می یابد. در پایان سورۀ مائده خداوند در روز قیامت میان عیسی بن مریم و قومش دربارۀ ادعای الوهیت وی داوری می نماید و سپس سورۀ انعام با «الحمد لله» شروع می شود.12
سوره فاطر نیز با «الحمدلله» آغاز می شود كه مناسب با پایان سورۀ قبل آن؛ یعنی سوره سبأ است كه می فرماید: «وحیل بینهم و بین ما یشتهون كما فعل بأشیاعهم من قبل إنّهم فی شكّ مریب»(سبأ/54)
از دیگر سوره هایی كه آغاز یكی با پایان دیگری در ارتباط است سوره های «فیل» و «قریش» است، به گونه ای كه برخی آن دو را یك سوره به حساب آورده اند، بنابراین وجه تعلیلی كه در آغاز سورۀ «قریش» آمده است كه «لایلاف قریش. ایلافهم رحلة الشتاء و الصیف» متعلق به سورۀ «فیل» است؛ یعنی نتیجه آنچه خداوند متعال نسبت به اصحاب فیل انجام داد كه «فجعلهم كعصف مأكول»، الفت دادن قریش و تأمین سفرهای تجاری آنان بود، و به گفتۀ اخفش، اتصال آغاز سورۀ قریش با سوره فیل از باب «فالتقطه آل فرعون لیكون لهم عدوّاً و حزناً» (قصص/8) می باشد؛ یعنی این لام، لام عاقبت است و متعلق به سورۀ گذشته می باشد.13 البته تفسیر دیگری نیز وجود دارد كه این لام را متعلق به آیات خود همین سوره می داند.14

3. همانندی در آغاز و فرجام سوره های پیاپی

یكی دیگر از گونه های تناسب میان سوره ها، همانندی برخی سوره های همجوار در آیات آغازین و گاه در آیات پایانی است. همانندی آغاز در سوره هایی كه با حروف مقطعه شروع گشته اند نمود بیشتری دارد، همان گونه كه تمامی سوره هایی كه با «حم» افتتاح شده اند كنار یكدیگر قرار گرفته اند.
براساس قاعده ای كه در تناسب آغاز و انجام سوره با محتوای آن یاد شد، همانندی در آغاز یا انجام می تواند نشانگر تشابه مضمونی دو سوره نیز باشد. بنابراین، این گونه سوره ها از نظر محتوا نیز در یك راستا قرار دارند و تفاوتهایی كه در سرآغازهای آنها وجود دارد ما را به تفاوتهای محتوایی آنها رهنمون می شود. اكنون به بررسی همانندی های سرآغاز می پردازیم:
سوره های بقره و آل عمران كه كنار یكدیگر آمده اند هر دو با «الم» آغاز گشته و در آغاز بقره گفته می شود: «ذلك الكتاب لاریب فیه…»، در آغاز آل عمران نیز آمده است: «نزّل علیك الكتاب بالحقّ مصدّقاً لما بین یدیه…» چنان كه یاد شد این دو سوره در بیان اصول دین قرینۀ یكدیگرند.
از سورۀ یونس تا سورۀ حجر به ترتیبی كه یاد می شود آغازی شبیه به هم دارند:
یونس: «الر كتاب أحكمت آیاته ثمّ فصلت من لدن حكیم خبیر»
یوسف: «الر تلك آیات الكتاب المبین»
رعد: «الر تلك آیات الكتاب و الذی انزل الیك من ربّك الحقّ و لكنّ أكثر الناس لایؤمنون»
ابراهیم: «الر كتاب أنزلناه الیك لتخرج الناس من الظّلمات الی النّور باذن ربّهم الی صراط العزیز الحمید» حجر: «الر تلك آیات الكتاب و قرآن مبین»
همان گونه كه دیده می شود در آغاز تمامی این شش سوره حروف مقطعه «الر» به كار رفته است، البته در سورۀ رعد، حرف «میم» نیز افزوده شده است كه بنابر مبنای علامه طباطبایی باید نشانگر داشتن نوعی افزایش نسبت به مقاصد سوره های «الر» باشد.
پس از حروف مقطعه در تمامی آنها توصیفی از قرآن وجود دارد كه این توصیفها نزدیك به یكدیگرند و تفاوتهای آنها بر اساس حكمتی است ناشی از چگونگی محتوا و مقاصد این سوره ها؛ به عنوان نمونه رشید رضا دربارۀ سورۀ یوسف می نویسد:
«آغاز این سوره همان آغاز سورۀ یونس است با این تفاوت كه در اینجا قرآن توصیف به «مبین» و در آنجا توصیف به «حكیم» شده است و این دو آغاز در بالاترین درجۀ بیان و در نهایت حكمت و استواری قرار دارند، و می بینیم كه در هر یك از دو سوره توصیفی انتخاب شده كه مناسب با آن دو است، چه آن كه موضوع سورۀ یونس اصل دین است كه توحید در عبودیت و ربوبیت و اثبات وحی و رسالت از طریق اعجاز قرآن و رستاخیز و جزاست، و اینها از حكمت اند، و سورۀ یوسف سرگذشت پیامبری بزرگوار است كه ماجراهایی گوناگون را گذرانده است و در تمامی آنها الگویی نیكو به شمار می آید بنابراین بیان و روشنی با آن مناسب تر است.»15
البته این هماهنگی كلی در آغاز این شش سوره نشان دهندۀ آن است كه همه در یك مجموعه قراردارند، اما چگونگی ترتیب میان خود آنها كه كدام مقدم و كدام مؤخر شده و به چه دلیل، خود نیازمند تأمّل و موشكافی های دیگری است. سوره های نحل و اسراء نیز هر دو با تسبیح و تنزیه خداوند آغاز می شوند:
نحل: «أتی امرالله فلاتستعجلوه سبحانه و تعالی عمّا یشركون»
اسراء: «سبحان الّذی اسری بعبده لیلاً من المسجدالحرام الی المسجد الاقصی»
و در پی این دو، سورۀ كهف می آید كه آغازش با حمد خداوند است:
«الحمد للّه الّذی أنزل علی عبده الكتاب» و تسبیح و تحمید در قرآن كریم دو در سایر سخنان همراه هم می آیند و تسبیح بر تحمید مقدم می شود.16 همان گونه كه قرآن فرموده است: «فسبّح بحمد ربّك»(حجر/98)
از دیگر سوره هایی كه آغاز آنها با هم تناسب دارد، سوره های شعراء، نمل و قصص هستند، سورۀ نمل با «طس» و آن دو با «طسم» شروع شده اند و در آغاز هر سه سخن از قرآن وجود دارد.
و همین طور چهار سورۀ عنكبوت، روم، لقمان و سجده كه پی در پی هستند با «الم» آغاز گشته اند.
سوره های سبأ و فاطر نیز هر دو با «الحمد لله» گشوده می شوند.
بزرگ ترین مجموعه سوره های هم آغاز، حوامیم هستند كه به ترتیب عبارتند از:
غافر: «حم. تنزیل الكتاب من الله العزیز العلیم»
فصّلت: «حم. تنزیل من الرّحمن الرحیم»
شوری: «حم. عسق. كذلك یوحی الیك و الی الذین من قبلك اللّه العزیز الحكیم»
زخرف: «حم. و الكتاب المبین. إنّا جعلناه قرآناً عربیاً»
دخان: «حم. و الكتاب المبین. إنّا انزلناه فی لیلة مباركة»
جاثیه: «حم. تنزیل الكتاب من الله العزیز الحكیم»
احقاف: «حم. تنزیل الكتاب من اللّه العزیز الحكیم»
در تمامی این هفت سوره «حم» آیه ای مستقل شمرده شده و پس از آن دربارۀ كتاب و وصف آن سخن رفته است. این هفت سوره مكی هستند و آن گونه كه روایت شده است با هم یا در پی هم فرود آمده اند.17 از میان این سوره ها (زخرف و دخان) و (جاثیه و احقاف)، در دو آیۀ نخست مانند یكدیگرند و این نشان دهنده نزدیك تر بودن پیوند میان آنهاست.
مقایسه میان آغاز این هفت سوره با شش سوره ای كه اشاره شد و با «الر» آغاز می شدند نكات جالبی را به دست خواهد داد، چنان كه سیوطی به برخی از آنها اشاره می كند.18
در پایان گفتاری از سیوطی دربارۀ پیوند سه سورۀ شمس، لیل و ضحی نقل می شود كه دربردارندۀ پاسخ برخی پرسشها نیز هست:
«این سه سوره به خاطر مناسبتی كه در آغازهای آنها وجود دارد، جداً پیوستگی خوبی دارند، چرا كه میان خورشید، شب و بامداد، نوعی همگونی وجود دارد. سورۀ فجر نیز از این قبیل است اما به خاطر نكتۀ مهم تری با سوره بلد از این سه سوره جدا شده است، همچنان كه میان سورۀ انفطار و انشقاق و میان مسبّحات جدایی افتاده است؛ زیرا مراعات تناسب در نامها، آغاز و ترتیب نزول در جایی است كه با مناسبتی قوی تر و مهم تر معارضه نداشته باشد.»19
گاه ممكن است دو سوره در خاتمه با یكدیگر تناسب داشته باشند و در جهاتی پایان آنها همانند یكدیگر باشد، البته این همانندی به گستردگی و روشنی سرآغازها نیست و در برخی موارد از ظرافت خاصی برخوردار است؛ مانند پایان دو سورۀ یونس و هود، و گاه ممكن است چندین آیه مانده به آخر سوره، این تناسب بروز كند.20 در این بخش به مواردی از همانندی های پایان سوره ها اشاره می شود:
دو سورۀ یس و صافات با تسبیح خداوند پایان یافته اند:
یس: «فسبحان الذی بیده ملكوت كلّ شیء و الیه ترجعون»
صافّات: «سبحان ربّك ربّ العزّة عمّا یصفون. و سلام علی المرسلین. والحمد للّه ربّ العالمین»
آخرین واژه در سوره واقعه و حدید «العظیم» است كه در مورد نخست، صفت پروردگار، و در مورد دوم صفت فضل اوست.
در پایان سوره های تغابن و طلاق، سخن از گستردگی و فراگیری علم الهی است:
تغابن: «عالم الغیب و الشهادة العزیز الحكیم»
طلاق: «و أنّ الله قد أحاط بكلّ شیء علماً»
سیوطی دربارۀ تناسب فرجام سورۀ جمعه با صفّ می نویسد:
«چون سورۀ صف به فرمان جهاد ختم شد و خداوند آن را تجارت نامید، این سوره نیز به فرمان به فریضۀ جمعه ختم شد و بیان شد كه از تجارت دنیوی بهتر است.»21
به جز آنچه تاكنون از تناسب میان سوره ها یاد شد گونه های دیگری از تناسب نیز قابل شمارش است22 كه یا در عناوین یاد شده می گنجد و یا مواردی جزئی است.
این نكته را نیز یادآوری می كنیم كه شاید برخی از این مناسبتها به گونه ای نباشد كه تنها به خاطر آن، دو سوره كنار یكدیگر قرارگیرند، اما آن را می توان به عنوان نكته ای در این میان به حساب آورد كه گاهی حاكی از مناسبتی عمیق تر است، مانند اشاره داشتن همانندی دو كلمه در فرجام سوره به بخشی از همانندی محتوای آن دو.

لیلَة القدر : می جویمت چنان که لب تشنه آب را                    می خواهمت چنان که تن خسته خواب را   

4. دیدگاه سعید حوّی در چگونگی ارتباط میان سوره ها

سعید حوّی، نگارنده «الاساس فی التفسیر» كه كوشش شایانی در دریافت تناسبهای موجود میان سوره ها و آیات قرآن انجام داده است، در ترسیم چگونگی ارتباط میان سوره ها طرح خاصی دارد؛ وی با تأكید بر حدیثی كه آن را حسن می شمارد، اساس كار خود را بر حصه های چهارگانۀ قرآن: طوال، مئین، مثانی و مفصّل پایه گذاری می كند و بنابر بررسی هایی كه انجام می دهد و شواهدی كه در آغاز تفسیر هر قسم یاد می كند، چارچوب های هر یك از این اقسام و تقسیمات آن را به شكل زیر مشخص می كند:
1. سوره های هفتگانۀ طولانی كه شامل بقره تا پایان سورۀ براءت می شود و یك مجموعه را تشكیل می دهد.
2. قسم مئین كه سوره هایی است كه بیشتر آنها حدود صد آیه دارند و از «یونس» شروع و به انتهای «قصص» ختم می شوند. وی این قسم را مركب از سه مجموعه می داند.
3. سوره های مثانی كه پس از مئین قراردارند و آیات آنها از صد كمتر است و از «عنكبوت» شروع و تا پایان سورۀ «ق» امتداد دارد. این قسم شامل پنج مجموعه می شود.
4. سوره های بخش مفصل كه كوتاه ترند و جدایی آنها با «بسم الله الرحمن الرحیم» بیشتر صورت گرفته است. این بخش از «ذاریات» تا انتهای قرآن گستره دارد و در آن 15 مجموعه قرار گرفته است. 23
سعید حوّی كه از اصطلاحات «قسم» و «مجموعه» برای دسته بندی سوره ها استفاده می كند، قرآن را به چهار قسم و به 24 مجموعه تقسیم می كند و در دسته بندی آیات هر سوره چهار واژۀ «قسم» ، «مقطع» ، «فقره» و «مجموعه» را به كار می برد.
قسم، اصطلاحی وسیع تر از سه دیگر بوده و در سوره های طولانی كاربرد دارد و شامل چندین مقطع می شود كه وجه جامعی داشته باشند، مانند سورۀ بقره كه چندین قسم می شود.
مقطع، كه وسیع تر از فقره است در صورتی استفاده می شود كه آیات هم موضوع فراوان باشند.
فقره، كه در رتبه بعد قرار دارد در جایی به كار می رود كه یك مقطع كه دارای یك موضوع است چند معنای مهم و اصلی داشته باشد، در این صورت برای هر یك از این معانی از كلمۀ فقره استفاده می شود.
مجموعه یا كوچك ترین بخش در جایی است كه هر فقره بیش از یك معنی داشته باشد و مناسب باشد به صورت جدا توضیح داده شود.24
از دیدگاه سعید حوّی سورۀ فاتحه اجمال معانی قرآن را در بردارد، و سورۀ بقره آمده است تا طریق نعمت داده شدگان و طریق غضب شدگان و گمراهان را تفصیل دهد و 39 آیۀ آغاز آن از معانی اساسی هدایت و ضلالت سخن می گوید. بقیه سورۀ بقره در راستای خدمت به معانی این آیات 39 گانه قرار دارد.
وی معتقد است كه سورۀ بقره تمامی موضوعات قرآن را در خود جای داده است و همانند محوری است كه دیگر سوره های قرآن آن را تفصیل می دهند. در قسم نخست كه سورۀ بقره و مجموعه ای از سوره های طولانی باشد، سورۀ بقره از آغاز تا پایان به وسیله سوره های پس از آن تفصیل داده می شود. دیگر مجموعه ها هر یك بخشی از معانی سورۀ بقره را به ترتیب ورود این معانی در سوره بقره تفصیل می دهند. بنابراین در مجموع، این سوره 24 بار در قرآن به وسیلۀ مجموعه های بیست و چهارگانه تفصیل داده شده است.25
سعید حوّی نخستین و مهم ترین خاصیت تفسیر خود را همان نظریۀ جدیدی كه در موضوع وحدت قرآنی ارائه كرده است می داند كه درتمامی تفسیر خود به آن پایبند است، و آغاز این بارقه را كه آفاقی گسترده در فهم معانی قرآن و سیاق كلی آن و نیز سیاق خاص داخل هر سوره برای او گشوده، دوران كودكی یاد می كند كه بسیار در بارۀ اسرار پیوند میان آیه ها و سوره ها اندیشیده است. وی چگونگی این ارتباط را به شرح زیر توضیح می دهد:
1. آیات نخست سورۀ بقره با «الم» آغاز و به «اولئك هم المفلحون» پایان می یابد؛ سورۀ آل عمران نیز با «الم» آغاز و به «لعلكم تفلحون» پایان می یابد.
2. پس از مقدمۀ سوره بقره این آیه قرار دارد: «یا ایها الذین اعبدوا ربّكم الّذی خلقكم و الذین من قبلكم لعلّكم تتّقون» (بقره/21)؛ سوره نساء نیز با «یا ایها الناس اتّقوا ربّكم» آغاز می شود.
3. در سورۀ بقره پس از بیان تعدادی از آیات، مسأله وفای به عهد مطرح شده است: «و ما یضلّ به الاّ الفاسقین. الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه» (بقره/27ـ26)؛ سورۀ مائده نیز با فرمان به وفای به عهد آغاز می شود: «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود».
4. در سورۀ بقره پس از آیات یاد شده مطرح می شود كه خداوند آنچه را در زمین وجود دارد برای انسان آفریده: «هوالذی خلق لكم ما فی الأرض جمیعاً» (بقره/29)؛ در سورۀ انعام همین معنی تفصیل داده می شود، به همین دلیل در این سوره آیاتی كه با كلمۀ «و هو» آغاز گردیده تكرار شده است، و حتی آخرین آیه، بحث خلافت انسان را در زمین مطرح می كند: «و هو الذی جعلكم خلائف الأرض».
5. در سورۀ بقره، داستان آدم(ع) با پیروی از هدایت الهی پایان می یابد: «فمن تبع هدای فلاخوف علیهم و لاهم یحزنون» (بقره/38)؛ در آیه دو از سورۀ اعراف نیز مسأله هدایت مطرح شده و داستان آدم از آغاز آن بیان می شود: «اتّبعوا ما انزل الیكم من ربّكم» (اعراف/3).
6. در ادامه سورۀ بقره آیه مربوط به وجوب قتال مطرح می شود: «كتب علیكم القتال…»(بقره/216) و بدون فاصله پس از آن، پرسش از قضیه ای كه در ارتباط با قتال است مطرح می شود و با «یسألونك» آغاز می گردد؛ سورۀ انفال و براءت نیز پیرامون موضوع قتال گفت وگو می كنند و آغاز سوره انفال با «یسألونك» است؛ گویا این دو سوره تفصیل قضایای مربوط به نبرد هستند.
بنابراین سوره های هفتگانۀ پس از بقره به همان شیوۀ تسلسل موضوعات سورۀ بقره آمده اند و برای هر یك محوری در سورۀ بقره وجود دارد.26

پی نوشت‌ها:

1. معرفت، محمد هادی، علوم قرآنی، چاپ اول، قم ، مؤسسه فرهنگی انتشاراتی التمهید، 1378، 412.
2. صبحی صالح، مباحث فی علوم القرآن، بیروت، دارالعلم للملایین، 1977 م، 151 - 152.
3. بنگرید به: البرهان فی علوم القرآن، بدرالدین زركشی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالمعرفة، بی تا، 1/261.
4. رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، ذیل سوره مائده.
5. همان، 10/147 - 148.
6. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 5/6.
7. مراغی، محمد مصطفی، تفسیر المراغی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا، 30/3.
8. سیوطی، جلال الدین، ترتیب سور القرآن، (تناسق الدرر فی تناسب السور) تحقیق السید الجمیلی، دار و مكتبة الهلال، 2000 م، 42.
9. زركشی، بدرالدین، البرهان فی علوم القرآن، 1/36.
10. نصرحامد ابوزید، مفهوم النص، بیروت، المركز الثقافی العربی، 1998م، 162.
11. زركشی، بدرالدین، البرهان فی علوم القرآن، 1/38.
12. بنگرید به: البرهان فی علوم القرآن، 1/ 38؛ مفهوم النص، 165 - 166.
13. بنگرید به: البرهان فی علوم القرآن، 1/ 38؛ ترتیب سور القرآن، 167.
14. بنگرید به: المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسین طباطبایی،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1417 ق، 20/421ـ422.
15. رشیدرضا، محمد، تفسیر المنار، 12/251.
16. سیوطی، جلال الدین، ترتیب سور القرآن، 84.
17. همان، 110.
18. همان، 110 -111.
19. همان، 154.
20. به عنوان نمونه بنگرید به تناسبی كه سیوطی میان فرجام سورۀ عنكبوت با قصص ایجاد می كند: همان، 99.
21. همان، 126.
22. بنگرید به مقاله: تناسب الآیات و السور، مرتضی ایروانی، مجله دانشكدۀ الهیات دانشگاه فردوسی مشهد، شمارۀ 37 و 38 پاییز و زمستان 1376 ش.
23. بنگرید به: الأساس فی التفسیر، سعید حوّی، قاهره، دارالسلام، 1412 ق، 1/30 و 11/67770 و 6771.
24. همان، 1/31.
25. همان، 11/6770 - 6771.
26. همان، 1/21 - 31.

ای کسی که رحم می کنی بر کسی که بندگانت بر او رحم نمی کنند          و ای آنکه تحفه های کوچک را می پذیری و در برابر کارهای اندک سپاس می گویی         و ای کسی که به هر که به تو نزدیک می شود نزدیک می شوی

مقاله : حجاب در قرآن

حجاب در قرآن

سيد جعفر شهيدى
 

واژه حجاب هفت بار در قرآن كريم آمده است و معناى كلمه در اين هفت مورد, چيزى است كه از هر جهت مانع ديده شدن چيز ديگر شود.

مانع مادى

چنان كه در اين آيه (فقال إنّى أحببت حبّ الخير عن ذكر ربى حتّى توارت بالحجاب)(ص/32) 1 كه ابن اثير گويد: مقصود از حجاب, افق است.2 و بعض مفسران گويند: مقصود پنهان شدن آفتاب است.
و نيز در اين آيه : (فاتّخذت من دونهم حجاباً فأرسلنا إليها روحنا فتمثّل لها بشراً سويّاً) (مريم/17)3 كه گفته اند مقصود از حجاب, ديوار است.4
و نيز در اين آيه كه درباره زنان رسول خدا(ص) است: (و إذا سألتموهنّ متاعاً فاسئلوهنّ من وراء حجاب)(احزاب/53)5 كه مقصود پوششى است مانع از ديده شدن آنان چون پرده.
و مى توان حجاب را در اين آيه نيز چيزى محسوس گرفت كه مانع ديدن شود:
(و بينهما حجاب و على الأعراف رجال)6اعراف/46

مانع معنوى

چنان كه در اين آيه: (و ماكان لبشر أن يكلّمه الله إلاّ وحياً أو من وراء حجاب) (شورى/51) 7 كه چون ديدن بارى تعالى با ديده حسى ممكن نيست, مجازاً از آن به مكالمه از پشت پرده تعبير شده است.
و يا اين آيه: (و من بيننا و بينك حجاب فاعمل إنّنا عاملون)(فصلت/5) كه گفته اند مقصود خلاف كافران با پيمبر(ص) است و يا مخالفت با او در دين.
و يا در اين آيه: (و إذا قرأت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالآخرة حجاباً مستوراً)(اسراء/45) 8 كه مقصود از حجـاب, درنيـافتن كـافران است معنــاى قرآن را.
چنان كه مى بينيم, در اين آيه ها حجاب به معناى پرده يا چيزى است كه مانع ديدن شود. اما آن حكم شرعى كه منظور ماست, ضمن آيه هايى ديگر و با تعبيرى جز كلمه حجاب آمده است; تعبيرى نهايت بليغ. زيرا چنان كه نوشتيم, حجاب مانع ديدن است. آيه 53 سوره احزاب كه مسلمانان را مى فرمايد: (اگر چيزى از زنان پيغمبر(ص) خواستيد, از آن سوى پرده بخواهيد), دستورى است كه زنان پيغمبر را نبينند و آنان از هر جهت از ديده پوشيده مانند, چنان كه جسمشان هم ديده نشود, در صورتى كه از حجاب براى زنان مقصود آن نيست كه قطر جسم آنان نيز پوشيده ماند. بدين جهت دستور پوشش زن را در ديگر آيه ها چنين مى خوانيم:
(يا ايها النبى قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهنّ من جلابيبهنّ)احزاب/59
اى پيغمبر به زنان و دخترانت و زنان مؤمنان بگو تا جلبابهاى خود را نزديك آرند.
و نيز اين آيه:
(ولايبدين زينتهنّ إلاّ ما ظهر منها و ليضربن بخمرهنّ على جيوبهنّ)نور/31
و آشكار مكنند زينت خود را جز آنچه پديد است از آن, و بزنند خمارهاى خود را بر جَيبهاى خويش.
اكنون بايد معناى واژه هايى چند كه در اين دو آيه شريفه آمده است و كاربرد آن واژه ها را در زبان عرب و در عرف مسلمانان عصر رسول خدا(ص) روشن كرد, تا آنچه مقصود ماست(حجاب در قرآن) آشگار گردد.

جلباب

لغويان چنان كه خواهم نوشت, اين كلمه را درست نشناسانده اند; واژه جلباب, جلابيب و تجلبب.
(جلباب پوشيدن) چندبار در خطبه ها, نامه ها و كلمات قصار على عليه السلام آمده است: (خطبه هاى 4, 66, 87, 153, 183 و نامه هاى 10, 19, 65 و كلمه قصار 112, كه در همه موارد جلباب مشبّه بهِ چيزى است.
اما درحديث نبوى, يكى حديث عايشه است:
(و كان رآنى (صفوان) قبل الحجاب, فاستيقظتُ باسترجاعه حين عرفنى, فخمّرتُ وجهى بجلبابى.)
و ديگر در سنن دارمى, باب مناسك:
(سَدَلت إحدانا جلبابها من رأسها على وجهِها.)
اكنون بايد ديد جلباب چيست و چگونه پوششى است؟ لغويان قديم عرب, چنان كه عادت آنان بوده است, كلمه را دقيق نشناسانده اند. جويرى نويسد: (جلباب ملحفه است) زنى از هذيل در سوك كشته اى گفته است: (كركسها با اطمينان خاطر به سوى او مى رفتند, همچون دوشيزگان جلباب پوشيده)9 و در تعريف ملحفه, كه جلباب را بدان شناسانده است, نويسند: ملحفه يكيِ ملاحف است.
ابن منظور نويسد:
(جلباب قميص بود, جـامه اى است فراخ تر از خمـار, كوتاه تر از رداء, كه زن بدان سر و سينه خود را پوشاند. وگفته اند, جامه اى است فراخ, كوتاه تر از ملحفه.)
و ابن اثير نويسد:
(جلباب (ازار) و (رداء) است. و گفته اند ملحفه است و آن چون مقنعه است كه زن بدان سر و پشت و سينه خود را مى پوشاند, و جمع آن جلابيب بود.)10
وفيومى از نوشته ابن فارس آرد:
(جلباب چيزى است كه بدان خود را بپوشانند, جامه و جز آن.)11
اما نوشته ابن فارس چنين است:
(ابوعمرو گويد (جلبه) ابرى است همانند كوه و (جلب) نيز چنين است و سروده اند:
و لستُ بجِلبٍ جلبِ ريجٍ و قِرَّةٍو لابصفا صلدٍ عن الخير معزل12
و اشتقاق جلباب از اين كلمه است و جلباب, پيراهن بود و جمع آن جلابيب است و سروده اند (سپس بيتى را كه از ديوان هذليين آورده شد, نقل كرده است.)(معجم مقاييس اللغه)
كوشش فرهنگ نويسان عربى در پيوند كلمه (جلباب) با ريشه جلب (=ابر پوشاننده) 13 درست به نظر نمى رسد, و ظاهراً نوشته جفرى صحيح تر باشد كه اصل كلمه حبشى است به معنى روپوش,14 و نيز آنچه دزى نوشته است:
(چادر بزرگى كه در شرق, زنان هنگام بيرون شدن از خانه سرتاپاى خود را در آن مى پوشانند.)15
اما از استعمال اين واژه در گفتار اميرالمؤمنين على عليه السلام نكته هاى ديگر را توان يافت. نخست به مورد استعمال آن در سخنان آن حضرت بنگريم.
چنان كه اشارت شد, مفرد و جمع و فعل ساخته ازاين كلمه نُه مورد در سخنان امام(ع) آمده است:

جلباب در روايات

1. (مازلت أنتظر بكم عواقب الغدر, حتّى سترنى عنكم جلباب الدين.)16
2. (فالبس لهم جلباباً من اللين.)17
3. (من أحبّنا أهل البيت فليستعد للفقر جلباباً.)18
4. (حتى إذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم و استخرجهم من جلابيب غفلتهم.)19
5. (ولا استطاعت جلابيب سواد الحنادس أن تودّ ما شاع فى السموات من تلالؤ نور القمر.)20
6. (و كيف أنت صانع إذا انكشفت عنك جلابيب ما أنت فيه.)21
7. (فإن الفتنة طالماً أغدفت جلابيبها.ا)22
8. (معاشر المسلمين إستشعروا الخشية و تجلببوا السكينة.)23
9. (إنّ من أحبّ العباد إليه عبداً أعانه الله على نفسه فاستشعر الحزن و تجلبب الخوف.)24
هرچند در همه اين نُه مورد, جلباب و جلباب پوشيدن به مجاز به كار رفته است, اما از استعمال آن نكات زير را مى توان به دست آورد:
1. جلباب, پوششى است كه روى همه پوششها به بر مى كنند, چه در دو مورد مقابل شعار آمده كه لباس زيرين است و از آن جهت شعارش گويند كه موى بدن را مس كند.25
2. جلباب سراسر تن را مى پوشاند, چنان كه از فقره 1 و 5 آشكار است.
3. جلباب لباس, چون مقنعه و خمار پوششى خاص زنان نيست, بلكه تقريباً مرادف روپوش يا لباس كار است كه سراسر بدن را از گردن به پايين مى گيرد و بانوان و مردان به هنگام كار آن را مى پوشند. زيرا در فقره هاى 1 و 2 , 4, 6, 8 مخاطب و يا آن كه از آنان خبر مى دهد مردان اند, و بديهى است كه اگر جلباب, پوشش زنان به تنهايى بود, در مورد مردان به كار نمى رفت; چه معلوم است كه به مرد مثلاً نمى توان گفت چادر تقوا را بر سر خود بيفكند.
اكنون ببينيم تفسيرنويسان دراين باره چه گفته اند:
شيخ طوسى ازابن عباس و مجاهد آورد:
جلباب, خمار زن است, و آن مقنعه اى است كه پيشانى و سر خود را بدان پوشد گاهى كه براى كارى ازخانه برون آيد. و از گفته حسن نويسد: جلابيب, ملحفه هاست كه زن آن را بر چهره خود مى آورد.26 و نظير احتمال اول را طبرسى در مجمع البيان آورده است, ليكن ظاهر مقايسه اين آيه با آيه بيست و يكم سوره مباركه نور نشان مى دهد كه خمار پوششى است جز جلباب.27
در مقابل نوشته اين دو مفسر, قرطبى نويسد:
(جلابيب, جمع جلباب و آن جامه اى است بزرگ تر از خمار, ابن عباس و ابن مسعود آورده اند كه آن رداء است و گفته اند قناع است, و درست آن است كه آن پوششى است كه همه تن را بپوشاند.)28
محمد غوث, مؤلف نثرالمرجان نيز, از مبرّد نظير همين تفسير را آورده است و نويسد كه آن پوششى است كه همه تن را بپوشاند چون ملحفه.29
و علامه طباطبايى نويسد:
(جلابيب جمع جلباب است, و آن جامه اى است كه زن برخود افكند و همه بدن او را بپوشاند, و يا آن خمار است كه سر و صورت را با آن پوشند.)30
از مجموع آنچه نوشته شد, چنين دانسته مى شود كه تفسير جلباب به خمار, مقنعه و يا نيم تنه تسامحى است, و تعريف درست آن همان روپوش يا روى لباسى است كه سراسر اندام را فراگيرد. و نيز از امر (يدنين) دانسته مى شود كه جلباب پوششى بوده است جلوباز, همانند شنل كه بر دوش مى افكنده اند و در آيه دستور داده شده است كه دو طرف آن را به هم نزديك كنند.

خِمار

خِمار بر خلاف جلباب, پوشش سر است و كاربرد آن در شعرهاى جاهلى و دوره اسلامى به همين معنى است.
امرؤالقيس در وصف باران گويد:
و ترى الشجراء فى ريِّقهاكرؤس قطعت فيها خُمُر31
كه شاعر در اين بيت سرهاى درختان را كه از آب برون مانده به سرهاى بريده در خمار مانده همانند كرده است.
و اين بيت از حسّان بن ثابت انصارى:
تظلّ جيادنا مستمطراتتلطّمهنّ بالخُمر النساء32
كه در آن ابوسفيان و مردم مكه را سرزنش كند و گويد اسبان ما به شتاب مى رفتند و زنان شما با چارقد آنها را باز مى راندند.
و (تخمير) پوشيدن سر است و يا صورت به خمار, چنان كه در حديث بخارى گذشت:
(فخمّرت وجهى بجلبابى.)33

جيب

جيب, جمع آن (جيوب), مفرد كلمه يك بار در آيه 12 سوره نمل و بارديگر در آيه 22 سوره قصص و جمع آن در آيه مورد بحث (31 سوره نور) آمده و معناى آن گريبان است كه از يقه پيراهن باز شود.
از مجموع اين توضيحها و دقت دركاربردهاى كلمه ها در سوره مباركه نور, احزاب و آيه هاى ديگر و نيز از شعر عرب و نهج البلاغه چند نكته روشن مى شود:
1. خمار با جلباب يكى نيست; خمار پوشش است و جلباب پوششى است كه سراسر بدن را (ظاهراً از گردن به پايين) مى پوشاند.
2. جلباب پوششى بوده است جلو باز ,و زنان مسلمان مأمور شده اند دو لب آن را به يكديگر نزديك كنند.
3. خمار, سرپوش دامنه دار بوده است كه زنان مسلمان مأمور شده اند دامنهاى سرپوش را تا گريبان خود بياورند و گلو و سينه را بدان بپوشانند.


 

پی نوشت‌ها:

1. پس گفت: من دوستى اسبان را به ياد پروردگارم برگزيدم, تا آن كه آفتاب در پرده پنهان شد. [يادآور مى شود, ترجمه آياتى كه در پاورقى آمده از استاد شهيدى نبوده است.]
2. ابن اثير, النهاية فى غريب الحديث و الأثر, ماده حجب.
3. و ميان خود و ايشان پرده اى افكند, پس ما جبرئيل را نزد او فرستاديم و چون آدمى عادى بر او نمايان شد.
4. طوسى, محمد بن حسن, التبيان فى تفسير القرآن, 7/102.
5. و اگر از همسران پيامبر چيزى خواستيد, از پس پرده بخواهيد.
6. و ميان ايشان حائلى است و بر آن بلندى ها مردانى هستند.
7. و هيچ بشرى را مجال سخن گفتن خدا با او نبوده مگر با وحى يا از پس پرده….
8. و هنگامى كه قرآن خواندى ميان تو و آنان كه ايمان به آخرت ندارند مانعى پوشيده قرار داديم.
9. تمشى النسور اليه و هى لاهية مشى العذارى عليهنّ الجلابيب
بيت از جنوب, دختر عمرو ذى الكلب است. رجوع شود به ديوان هذليين, قسمت سوم, صفحه 125, چاپ المكتبة العربية 1385هـ.ق. (كلمه لاهية) را دزى (اگر مترجم اشتباه نكرده باشد) شادى كننده تصور كرده (فرهنگ البسه مسلمانان, صفحه 117) ولى سكّرى در شرح بيت گويد: لاهية = آمنه است. چون كركسها از مرده او بيم نداشتند با اطمينان به سوى او مى رفتند.
10. ابن منظور, لسان العرب; ابن اثير, النهاية, جلبب.
11. فيومى, المصباح المنير, ماده جلبب.
12. بيت از سروده هاى تأبّط شرّاً (لسان العرب ماده جلب) در لسان العرب به جاى كلمه (ريج), (ليل) آمده است.
13. ابن فارس, معجم مقاييس اللغة, 1/470.
14. آرتور جفرى, لغات دخيل قرآن, 102.
15. فرهنگ البسه مسلمانان, 117.
16. سيد رضى, نهج البلاغه, خطبه 4.
17. همان, نامه 19.
18. همان, كلمات قصار.
19. همان, خطبه 153.
20. همان, خطبه 182.
21. همان, نامه 10.
22. همان, نامه 65.
23. همان, خطبه 66.
24. همان, خطبه 87.
25. ابن فارس, معجم مقاييس اللغة, 3/193.
26. طوسى, التبيان, 8/327.
27. در ذيل اين كلمه توضيح بيشترى داده خواهد شد.
28. قرطبى, الجامع لأحكام القرآن, ذيل تفسير آيه 59 سوره احزاب.
29. نثر المرجان, چاپ سنگى, 5/435.
30. طباطبايى, محمدحسين, الميزان, 16/339.
31. ايلياحاوى, امرؤالقيس, 121.
32. ديوان حسّان بن ثابت, دارصادر, 8.
33. بخارى, المغازى, 5/149.

مقاله : زن از منظر وحی

 

زن از منظر وحى


احمد ترابى

زن به عنوان نيمى از انبوه بشريت در هر مقطع از تاريخ و در هر جامعه از جوامع انسانى و نيز به عنوان مادر و يا همسر و همراه و شريك شيرينى ها و تلخيهاى زندگى, همواره با دو نگاه از سوى مردان روبه رو بوده است; نگاهى از سر شيفتگى, احترام و تكريم و تمنّا و نگاهى از ره خصومت, فرودستى, بدبينى و تحقير!
آثار, عقايد و ادبيات برجاى مانده از ملتّها و اقوام ـ داستانها, شعرها, رسوم, آيينها و ضرب المثلها ـ به خوبى نشان مى دهد كه اين دو نگرش در ميان جوامع مختلف با شدتها و ضعفهايى وجود داشته است و زن متناسب با هر يك از اين دو رويكرد و داورى, جايگاهى عزتمند و مقتدر و تأثير گذار يا موقعيّتى دشوار, مشقّت بار و رنج آور را به خود ديده است.
سهولت و دشوارى, عزّتمندى و فرودستى چيزى نيست كه تنها ميان زنان تقسيم شده باشد, بلكه مردان نيز در هر جامعه از اين دو موقعيّت بر خوردار بوده اند و برخى از آن و گروهى از اين سهم برده اند, امّا مى توان اذعان كرد كه در جامعه مردان, اين نسبت به مراتب طبيعى تر از وجود اين مشكل در جامعه زنان بوده است.به تعبير ديگر زن و مرد به عنوان شهروندان يك جامعه, تحت تأثير يا زير فشار طبقات مختلف اجتماعى كه در مجموعه هاى انسانى رخ مى نمايد, محروميّتها, آسيبها و رنجهاى مشتركى را تحمّل كرده و مى كنند, امّا سخن در اين پژوهش از دشواريها و كمبودها و تنگناهاى مضاعفى است كه زن حتى در طبقه اى كه به آن تعلّق داشته, تحمّل كرده است.
اگر بخواهيم وجود چنين دشواريهاى مضاعف را به كلى منكر شويم, چشم بر واقعيّت فروبسته ايم و آن كسى كه چشم بر واقعيّت مى بندد, مشكلى را حل نكرده و تنها آرامش مصنوعى براى خود فراهم آورده است!
از سوى ديگر اگر تلاش كنيم كه وجود كاستيها و تنگناهاى زندگى اجتماعى زنان را در طول تاريخ و نيز روزگار معاصر, آن چنان مطلق, فراگير و همه جانبه و يكسويه بدانيم ـ چونان برخى جريانهاى فمينيستى ـ در آن صورت نيز چشم بر بخشى ديگر از واقعيّت بسته ايم و كسى كه چشم بر واقعيّت مى بندد به هر حال از چشيدن طعم حقيقت محروم خواهد بود.
واقعيت تاريخى اين است كه زن در بيشتر جوامع از حقوق انسانى خود, بهره لازم را نبرده است, بلكه گاه در اوج محروميّت و زمانى در محروميّت نسبى به سربرده است. واقعيّت اين است كه هرگاه زنان و مردان يك جامعه هر دو مورد ستم و هجوم و استثمار قرار گرفته اند و هر دو به صورت مشترك رنجى را تحمّل كرده اند, زنان به مراتب آسيب پذيرتر بوده و رنج بيشترى را بر جان هموار كرده اند.
واقعيّت ديگر اين است كه زن در طول تاريخ, نه از سوى دشمنان, بدخواهان و مهاجمان, بلكه گاه از سوى نزديك ترين عضو خانواده خود مورد بى مهرى بوده است و او به دليل موقعيتهاى اجتماعى, خانوادگى, فرهنگى, شرايط و امكانات ناگزير بوده است كه بى مهرى ها را بر جان هموار سازد, در حالى كه مردان در صورتى كه مورد چنان بى مهرى ها قرار مى گرفتند, راه هاى بيشترى براى گريز از مشكلات و رها ساختن خود از رنجها پيش رو مى ديدند و يا انتخاب مى كردند!
در كنار اين واقعيتها, به اين حقيقت نيز بايد اشارت داشت كه مصلحان الهى آنجا كه به انسان انديشيده و در جهت كاستن از رنجهاى او گام برداشته اند, هر گز نخواسته اند از جهت انسانى, تمايزى ميان زنان و مردان قائل شوند و مرد سالار يا زن سالار باشند. البته اين امر در مورد مصلحان بشرى استثنا پذير است, چراكه اگر انديشه ها و عواطف بشرى از آبشخور وحى سيراب نباشد, با همه خيرانديشى و خير خواهى مصون از افراط و تفريط نيست.
اكنون با توجه به آن واقعيتها و اين حقيقت, پرسشهايى مجال طرح دارد كه حكايت از دغدغه هاى نقّادانه و پژوهشگرايانه دارد و پاسخ به آنها نيازمند مجالى بس گسترده تر و ديدگاهى همه جانبه است.
بديهى است كه در اين مجموعه, ما به آن دسته از پرسشها مى توانيم اشاره داشته باشيم كه به نوعى با قرآن, وحى, دين, منابع دينى و فرهنگ دينى ارتباط داشته باشند كه عبارتند از :
1 - نقش اديان در تبيين مناسبات زنان و مردان در طول تاريخ چگونه بوده است.
2 - آيا باورهاى دينى در شكل گيرى جايگاه زنان ـ در جامعه معتقد به مكاتب وحيانى ـ مؤثر بوده است و آيا اين تأثير در جهت رفع ستم از زنان بوده است يا خير؟
3 - نگرش اديان و به ويژه قرآن درباره فلسفه آفرينش زن و نسبت زن با مرد در زندگى خانوادگى و اجتماعى چيست ؟ آيا زن فرع آفرينش مرد است, يا هر كدام از زن و مرد بخشى از يك اصل را تشكيل مى دهند و هيچ يك از نظر شرافت و كرامت بر يكديگر برترى ندارند.
4 - گذشته از نگرش ارزشى و تعيين اولويتها يا نفى آنها, اساساً اديان آسمانى از آن جمله اسلام, در ترسيم حقوق, وظايف و كاركردهاى فردى و اجتماعى زنان در قلمروهاى مختلف زندگى دينى, علمى, اقتصادى, اجتماعى چه تفاوتهايى با مردان قائل شده اند و آيا اين تفاوتها مى تواند حكايت از تفاوت ارزشى داشته باشد يا ريشه آن تفاوتها و تمايزها را بايد در جاى ديگر جست وجوكرد؟
5 - در صورتى كه محدوديتها و محروميتهاى زنان در جوامع بشرى بر اساس شرايط طبيعى و اقتضاهاى جسمانى و مادّى شكل گرفته باشد, مكاتب وحيانى از چه طريقى و تا چه حدّى توانسته اند اين رخداد طبيعى نامتعادل را اصلاح كرده به تعادل بازگردانند؟
6 - در صورتى كه عامل اصلى و زير بناى تمايزها ميان زن و مرد در عرصه حقوق, كاركرد و جايگاه اجتماعى و توانايى هاى مختلف, به عوامل طبيعى و قابليتهاى جسمانى و ظرافتهاى عاطفى و احساسى بازگردد, چگونه مى توان اين تفاوتها را كه به امتيازهاى اجتماعى مى انجامد به خداوند نسبت داد و يا با عدل و حكمت الهى سازگار شمرد؟
7 - در منابع دينى, گاه تفاوتهايى درباره حقوق و حدود و وظايف و سهم زنان از منابع و اختيارات ديده مى شود كه اگر آنها را مطلق و جارى در همه زمانها و شرايط بدانيم, به منزله آن است كه امتيازهايى را از زنان گرفته و به مردان داده باشيم. آيا به راستى اين تعبيرها و ديدگاه ها تا چه اندازه مى تواند به معارف بنيادين منابع وحيانى بازگردد؟ و تاچه اندازه توجيه پذير است؟
اين پرسشها و پرسشهايى ديگر كه مى تواند مطرح باشد, از جمله دغدغه هاى پژوهشهاى دينى و قرآنى است كه بايد پاسخى قانع كننده به آنها داده شود.
در لابه لاى اين شماره از (پژوهشهاى قرآنى) برخى از اين پرسشها مورد بررسى قرار گرفته و تا حدّى به آنها پرداخته شده است و به يقين پس از اين نيز فضاى نقد و بررسى گشوده است و ژرفكاوى براى رهيافت به نكته هاى قرآنى ادامه خواهد داشت.
ما در مقدمه اين نگاه, تنها به ياد كرد اين اصل اكتفا مى كنيم كه بايد در مطالعات دين پژوهى و قرآن پژوهى و برداشت از بيانها و احكام و قوانين قرآنى ميان ارزش گذارى و برنامه ريزى و ساماندهى تفاوت قائل شد.

ارزش گذارى يا ساماندهى؟

بسيارى از پرسشهايى كه در خصوص ديدگاه قرآن نسبت به زن مطرح مى شود و مورد نقد از سوى جريانهاى فكرى قرار گرفته است, بدان جهت است كه هرگونه برنامه ريزى و ساماندهى طبيعى و قراردادى را به معناى ارزش گذارى دانسته اند ! در حالى كه چه بسا در يك برنامه ريزى و ساماندهى و نظام بخشى طبيعى, اجزاء و عناصرى در مرحله نخست قرار داده شوند و يا ترتيب وجودى پيداكنند كه از نظر ارزشى در مرتبه نخست قرار ندارند.
براى تقريب مطلب به ذهن مثالهاى فراوانى مى توان آورد; از جمله اين كه در طبيعت, شكل گيرى ابر مقدم بر ريزش باران و رويش گياه و جان گرفتن جانداران و… است, امّا هرگز بدان معنى نيست كه ابرها ارزشمندتر از گياهان يا انسانهايند! و نيز در نمونه اى ديگر نطفه مقدّم بر جنين و نوزاد و انسان رشد يافته و انديشمند و فرهيخته است; ولى اين تقدّم طبيعى, هرگز اشاره به تقدّم ارزشى ندارد.
بنابر اين اگر در آيات قرآن خلقت آدم مقدّم بر آفرينش همسرش ياد شده است, اين تقدّم به گونه ضرورى, ارزش برتر را نمى رساند و مى تواند تنها حكايت كننده سير طبيعى يك پديده باشد.
(هو الذى خَلَقَكُم مِن نفس واحدةٍ و جعل منها زَوجها) اعراف / 189
اوست كه شما را از نفس يگانه آفريد و همسرش را از همان جنس قرار داد.
اين مضمون كه چندين بار در قرآن يادشده است, حتى براين معنى نيز دلالت ندارد كه آفرينش آدم مقدّم بر آفرينش همسرش حوّا بوده است, چراكه به تعبير علاّمه طباطبايى ـ ذيل آيه 1 سوره نساء ـ :
(اين كه فرمود (خدايى كه شما را از يك نفس آفريد) منظور از نفس به طورى كه از لغت برمى آيد عين هر چيزى است….)
البته از ظاهر قرآن نمى توان نتيجه گرفت كه منظور از (نفس واحده) آدم(ع) باشد, امّا مرحوم علامه طباطبايى با استفاده از ساير قراين و سياق آيه معتقد است كه: از ظاهر سياق برمى آيد كه مراد از نفس واحده (آدم عليه السلام)و مراد از (زوجها) حوا باشد كه پدر و مادر نسل انسانند.
اين استظهار علاّمه هر چند موافق فهم عموم است و از سوى برخى ظواهر آيات و نيز بعضى از روايات تأييد مى شود, امّا اين احتمال كه اساساً موضوع آفرينش انسان برروى كره خاكى پيچيده تر از اين فهم عادى باشد, منتفى نيست; چه اين كه اساساً تصريح نداشتن قرآن به موضوع تقدّم آفرينش آدم بر حوا, و به اجمال گذاشتن آن و ناگزير بودن پژوهشگر از بهره جويى از نشانه ها و تمسكّ به ظواهر, گواهى بر اين حقيقت است. شايان توجه است كه حتّى تعبير (زوجها) نيز برخلاف فهم عمومى, يا فهم بسيط از آيه, هرگز دلالت بر (حوّا) ندارد, چنان كه راغب در كتاب مفردات مى نويسد :
(زوج به معناى همسر است, هم در مورد مرد به كار مى رود و هم درباره زن و اساساً واژه (زوجه) واژه ناشناخته اى است و در لغت صحيح به زن, زوجه اطلاق نمى شود.)
آنچه به صورت قطعى از آيه مى توان استفاده كرد اين است كه مبدأ پيدايش انسانهاى فعلى برروى كره خاك, يك زوج بوده اند, زوجى كه جنس و گوهر و حقيقتى يكسان داشته اند و هيچ يك را بر ديگرى از نظر ارزش و ماهيّت انسانى امتيازى نبوده است. چنان كه اين همسانى و برابرى در نسلهاى بعد نيز تداوم يافته است.
(والّله خلقكم من تراب ثم من نطفه ثم جعلكم ازواجاً) فاطر / 11
و اگر دربرخى آيات مانند آيه 21 سوره روم آمده است :
(و من آياته اَن خَلَقَ لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها)
منظور از ضمير(كم) هم مردان هستند و هم زنان, چنان كه فاعل (لتسكنوا) نيز هم مردانند و هم زنان, يعنى همسانى زن و مرد در گوهر انسانيت, سبب شده است تا هر كدام از آن دو در پرتو وجود ديگرى آرامش يابد و از اضطراب و نگرانى ايمن بماند و اين امر براى هر دو آنها, آيتى است خداوندى !
اصل ديگرى كه مكمّل اصل پيشين است و يا بيان ديگرى از آن, اين است كه ملاكهاى كمّى در كار نظام سازى و برنامه ريزى و به تعبير قرآن (تقدير و تسويه) هميشه اشاره به ملاكهاى ارزشى ندارد, چنان كه در نظام طبيعى فزونى حجم ديگر عناصر خاك بر اجزاء و ذرات ارزشمندتر و ناياب تر آن دليل ارجمندى حجم هاى انبوه تر نيست.
در نظام قانونگذارى و ساماندهى امور اجتماعى نيز ميان حجم و ارقام و عناصر مادّى يك پديده با ارزش گذارى كيفى آن نسبتهاى مساوى رعايت نمى شود و چه بسا صدها ساعت صرف وقت و انژرى از يك كارگر ساده به منزله يك ساعت وقت يك كارشناس مجرّب ارزش گذارى شود! در سيستم قانون گذارى و تنظيم روابط طولى و عرضى جامعه انسان نيز,كثرتها و تقدمّها, نشانه ارزش گذارى مطلق نيست. بنابر اين اگر ميراث زن كمتر از ميراث مرد دانسته شده و يا شهادت دو زن برابر با شهادت و گواهى يك مرد به حساب آمده و يا ديه يك زن نصف ديه يك مرد محاسبه گرديده, بدان معنى نيست كه قرآن خواسته است با اين گونه ارقام و اعداد, مرد را ارجمند و زن را كوچك شمارد! بلكه تنها اين امور تعيين كننده مناسبات و شرايط اجتماعى زن و مرد است; فارغ از مقام و منزلت و جايگاه آنان نزد خداوند. مؤيد اين معنى, نكاتى چند است; از آن جمله:
الف) اگر بنابر ارزش گذارى بود, مى بايست ميراث و گواهى و ديه مردان نيز بايكديگر متفاوت بود, چراكه قطعاً يك مرد متقّى, دانا, حكيم, خيرخواه و خدمتگزار با يك مرد فاسق, جاهل, كم خرد, بدخواه و بى كفايت, ارزش يكسان ندارد; در حالى كه قرآن چنين تفاوتى را ميان مردان قائل نشده است.
ب) كسانى كه با فرهنگ دينى و روح وحى آشنا باشند به روشنى مى يابند كه اساساً ذخاير دنيوى در نگاه دين متاعى ناچيز و حقير شمرده شده است, از اين رو نمى توان پذيرفت كه از نظر دين ميراث برى فزون تر, به معناى تكريم بيشتر باشد.
ج) قرآن با قرار دادن ديه براى انسان هرگز نخواسته است, قيمت و ارزش واقعى يك انسان را با طلا و نقره و گوسفند و شتر تعيين كند, زيرا از نظر قرآن (من قتل نفساً فكاَنّما قتل الناس جميعاً). پس نه تنها تفاوت ديه زن و مرد, كمترين حكايت از امتياز و ارزش يكى بر ديگرى ندارد, كه اساساً ديه ارزش گذارى نيست, بلكه تدبيرى است اجتماعى به منظور تنظيم مجموعه ها و پاسخگويى نسبى به نيازها و مشكلات.
د - اگر بنا باشد كسى از اين آيات, تكريم مرد و تحقير زن را نتيجه گيرى كند, تنها مى تواند بگويد كه (ظاهراً چنين است) و يا لازمه اين نوع نگرش, آن تكريم و تحقير مى باشد! در حالى كه نص و صريح ساير آيات قرآن, چنين استظهارى را رد مى كند, آنجا كه مى فرمايد:
(يا ايها الناس انّا خلقناكم من ذكر و أنثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عندالله أتقيكم) حجرات / 13
آنچه تا كنون ياد كرديم, تنها نگاهى كلى و گذرا به يك يا دو اصل بود و قطعاً بخش مهمّى از پرسشها و پاسخها باقى ماند كه تنها بخشى از آنها در مقالات اين شماره از مجلّه مورد بررسى و توجه محققان قرار گرفته است و موارد ديگر نيز اميد مى رود زمينه جلب توجه ساير محققان را فراهم آورده و بدانها آن گونه كه بايد پرداخته شود.

فلسفه وجودی حروف مقطعه

 

فلسفه وجودی حروف مقطعه

 

مقدمه

یکی از مسائل مطرح در حوزه قرآنی فواتح سور یا همان سرآغاز سوره‌های قرآنی می‌باشد که در کتابهای تفسیری و علوم قرآنی به آن پرداخته شده، با نگاهی در سرآغاز سوره‌ها به این نتیجه می‌رسیم که سوره‌ها به ده صورت مختلف شروع گردیده که به طور اجمال به این ترتیب است:
1- ستایش خداوند که شامل اثبات صفات مدح برای خدا و تنزیه ومبرا داشتن خدا از صفات نقص می‌باشد.
2- حروف تهجی (حروف مقطعه، که به بررسی این نوع می‌پردازیم)
3- نداء
4- جمله های خبریه
5- قسم و سوگند
6- شرط
7- صیغه امر
8-استفهام
9- دعا (نفرین)
10- تعلیل
از میان ده نوع یاد شده در اینجا، به بررسی نوع دوم که همان حروف مقطعه می‌پردازیم:

علت نام مگذاری

از مجموع یکصدو چهارده سوره قرآن کریم بیست و نه سوره آن با حروفی آغاز می‌شوند که باید جدا جدا و با اسامی عربی خوانده شوند هر چند برخلاف ظاهرشان که به صورت کلمه می‌باشند و چون باید بصورت قطعه قطعه خوانده شوند حروف مقطعه می‌گویند زیرا مقطعه یعنی قطعه قطعه و جدا جدا.
سابقه تحقیق درباره حروف مقطعه قرآنی بسیار طولانی می‌باشد تا جائیکه در طول تاریخ اسلام مطالعه درباره آنها توقف نیافته بلکه تلاش درباره حروف مقطعه قرآنی تا آنجا پیش رفته که بعضی حتی از کامپیوتر نیز برای رسیدن به این هدف استفاده نموده‌اند. چرا که فهم معانی ومفاهیم حروف مقطعه بسیار مشکل می‌باشد تا جائیکه دانشمندان یکی از مباحث
متشابهات قرآن را حروف مقطعه ذکر نموده‌اند.

 

 
 
قرآن و درمان بيماريهاي جسمي
دكتر محمد علي رضائي اصفهاني
 
 
1ـ عسل:

عسل غذاي شيريني است كه اغلب به صورت مايع بوده و از زنبور عسل به دست مي‌آيد . در قرآن كريم از مواد غذايي مختلفي نام برده شده است، اما تنها در مورد عسل است كه آن را «شفا» ناميده است.
قال الله تعالي:« و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ثم كلي من كل الثمرات فاسلكي سبل ربك ذللاً يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس».[1]
« و پروردگار تو به زنبور عسل«وحي» و الهام غريزي نمود كه :‌از كوهها و ثمرات گلها بخور و راههايي را كه پروردگارت براي تو تعيين كرده است به راحتي بپيما؛ از درون شكم نوشيدني با رنگ‌هاي مختلف خارج مي‌شود كه در آن شفا براي مردم است.»

بقیه در ادامه مطلب - کلیک

سیمای بهشت و دوزخ از دیدگاه قرآن کریم

  

سیمای بهشت و دوزخ از دیدگاه قرآن کریم

 

        بسم الله الرحمن الرحیم

بهشت

در بهشت, باغهاى وسيع به پهناى آسمانها و زمين 1و پوشيده از انواع درختها با همه گونه ميوه رسيده و در دسترس 2 و ساختمانهاى با شكوه 3و نهرهاى آب زلال 4 و شير و عسل و شراب طهور 5, و از چيزى كه مورد ميل و رغبت بهشتيان باشد 6 و فوق خواسته اى آنان وجود دارد7.

بهشتيان با لباسهاى حرير و پرنيان و انواع زينتها آراسته 8 و رودر روى يكديگر بر تختهاى مرصع و بسترهاى نرم, تكيه مى دهند 9 و به حمد و سپاس الهى مى پردازند 10 و سخن بيهوده اى بر زبان نمىآورند و نمى شنوند 11. نه سرما ايشان را مىآزارد و نه گرما 12 ; نه رنج و خستگى و ملالى دارند 13 و نه ترس و اندوهى 14, و نه در دل, كينه و كدورتى 15.

پيش خدمتان زيبا در اطرافشان حركت مى كنند 16 و جامهاى شراب بهشتى به آنان مى نوشانند كه لذت و نشاط زايد الوصفى مى بخشد و هيچ گونه آفتى ندارد 17 و از انواع ميوه ها و گوشت مرغان, تناول مى كنند 18 و از مصاحبت همسران زيبا و مهربان و ناآلوده بهره مى برند 19. و از همه بالاتر, از نعمت روحى رضوان الهى برخرودار مى شوند 20 و لطفهايى را از پروردگارشان دريافت مى دارند كه ايشان را غرق سرور مى سازد و هيچ كس نمى تواند تصورى از مرتبه آن سرور, داشته باشد 21. و اين سعادت بى مانند و نعمتهاى وصف ناشدنى و رحمت و رضوان و قرب الهى براى هميشه ادامه خواهد يافت 22 و پايانى نخواهد داشت. 23.

 

دوزخ

دوزخ, جايگاه كافران و منافقاتى است كه هيچ نور ايمانى در دلهايشان وجود ندارد24, و گنجايش آن, چنان است كه پس از دربرگرفتن همه تبهكاران, باز هم ((هل من مزيد))مى گويند 25! سراسر آتش است و آتش, عذاب است و عذاب!!

شعله هاى آتش از هر سو زبانه مى كشد و صداى گوش خراش و خشم آلود آنها بر وحشت و اضطراب مى افزايد26 قيافه ها عبوس و درهم كشيده و سيه و زشت و چروكيده است 27 و حتى در چهره فرشتگان دوزخيان هم اثرى از مهر و عطوفت و نرمى ديده نمى شود. 28.

دوخيان با غل و زنجير و بندهاى آهنين, بسته شده اند 29 و آتش, سراپاى آنان را فرا گرفته, 30 و خودشان آتش گيره آنند 31. در فضاى دوزخ جز آه و ناله و ضجه و فرياد دوزخيان و نهيب دوزخبانان, صدايى به گوش نمى رسد. 32, و بر سرو روى تبهكاران, آب جوشان مى ريزند كه اندرون آنان را نيز ذوب مى كند 33 و هرگاه از فرط عطش و التهاب, درخواست آب كنند, آب داغ و آلوده و گنديده اى به آنان داده مى شود كه آن را با حصر و ولع مى نوشند34, و غذايشان از درخت ((زقوم)) است كه از آتش مى رويد و خوردن آن بر سوزش اندرونشان مى افزايد35, و لباسشان از ماده سياه و چسبنده اى است كه خود, موجب غذابشان مى گردد 36 و هم نشينان شياطين و جنيان گنهكارند كه آرزوى دورى از آنان را مى كنند.37, و نسبت به يكديگر نيز لعن و نفرين مى فرستند. 38

همين كه بخواهند زبان عذرخواهى به درگاه الهى گشايند فرمان دورباش و ساكت باش, خاموششان مى كند39, پس به دوزخبانان پناه مى برند كه شما از خدا بخواهيد كه اندكى از عذاب ما بكاهد, پاسخ مى شنوند: مگر خداى متعال, پيامبرانش را مبعوث نفرمود و حجت را بر شما تمام نكرد؟ 40

بار ديگر, درخواست مرگ مى كنند و جواب مى شنوند كه شما براى هميشه در دوزخ خواهيد ماند .41 و با اينكه مرگ از هر سوى بر ايشان مى بارد نمى ميرند 42 و هر چه پوست بدنشان بسوزد بار ديگر پوست نوى مى رويد و عذابشان ادامه مى يابد.43.

از بهشتيان درخواست اندكى آب و خوراك مى كنند و پاسخ مى شنوند كه خداى متعال نعمتهاى بعشتى را بر شما حرام كرده است. 44 و بهشتيان از آنان مى پرسند: چه چيز موجب بدبختى شما شد و به دوزختان كشاند؟ مى گويند: ما اهل نماز و عبادت خدا نبوديم و به مستمندان كمك نمى كرديم و با تبهكاران هم سو مى شديم و روز قيامت را تكذيب مى كرديم. 45

آنگاه به ستيز با يكديگر مى پردازند 46, گمراه شدگان به گمراه كنندگان مى گويند: اين شما بوديد كه ما را گمراه كرديد, آنان پاسخ مى دهند: شما به دلخواه از ما پيروى كرديد. 47

زير دستان به زبردستان مى گويند: اين شما بوديد كه ما را به اين بدبختى كشانديد, آنان پاسخ مى دهند: مگر ما به زور, شما را از راه راست بازداشتيم؟ 48

سرانجام, به شيطان مى گويند: اين تو بودى كه موجب گمراهى ما شدى, و او پاسخ مى دهد: خدا به شما وعده راستين داد و نپذيرفتيد, و من وعده دروغ دادم پذيرفتيد, پس به جاى سرزنش من, خويشتن را سرزنش كنيد, و امروز هيچ كدام نمى توانيم به فرياد ديگرى برسى. 49

و بدين سان, چاره اى جز تن دادن به كيفر كفر و نافرمانى خودشان نمى بينند و جاودانه در عذاب مى مانند. 50

سراج

پی نوشت

1ـ آل عمران 133/, حديد 21/.

2ـ الحاقة 23/, الدهر 14/, نباء 32/.

3ـ توبة 72/, فرقان 75/, زمر 20/, سباء 37/.

4ـ بقرة 25/, آل عمران 15/, و دهها آيه ديگر.

5ـ محمد (ص) 15/, دهر 6/, 18, 21, مطففين 28/.

6ـ نحل 31/, فرقان, 16/, زمر 34/, فصلت 31/, شورى 22/, زخرف 71/.

7ـ ق 35/.

8ـ كهف 31/, حج 23/, فاطر 33/, دخان 53/, دهر 21/, اعراف 32.

9ـ حجر 48/, كهف 31/, صافات 44/, طور 20/, الرحمن 54/, 76, واقعة 15/ـ16, غاشية 13/ـ16, يس 56/.

10ـ اعراف 43/,يونس 10/, فاطر 34/, زمر 74/.

11ـ مريم 62/,, نباء 35/, غاشية 11/.

12ـ دهر 13/.

13ـ فاطر 35/, حجر 48/.

14ـ اعراف 35/, 49, فصلت 31/, زخرف 68/, احقاف 13/.

15ـ اعراف 43/, حجر 47/.

16ـ طور 24/, واقعة 17/, دهر 19/.

17ـ طفات 45/ـ47, ص 51/, طور 23/, زخرف 71, واقعة 18ـ19, دهر 5/ـ6, 15ـ 19, نباء 34/, مطففين 25/ـ28.

18ـ ص 51/, طور 22/, الرحمن 52/, 68, واقعة 20/ـ21, مرسلات 42/, نباء 32/.

19ـ بقرة 25/, آل عمران 15/, نساء 57/, صافات 48/ـ49, ص 52/, زخرف 70/, دخان 54/, طور 20/, الرحمن 56/, 70ـ 74, واقعة 22/ـ 23,34, 37, نباء 33/.

20ـ آل عمران 15/, توبة 21/, 72, حديد 20/, مائدة 119/, مجادلة 29/, بينة 8/.

21ـ سجدة 17/.

22ـ بقرة 25/ـ82, آل عمران 107/, 36 ـ 198, نساء 13, 57, 122, مائدة 85/ ـ 119, اعراف 42, توبة 22/, 72, 89, 100, يونس 26/, هود 23/,108, ابراهيم 23/, حجر 48/, كهف 3/ـ108, طة 76, انبياء 102/, مؤمنون 11/, فرقان, 16/,76, عنكبوت 58/, لقمان 9/, زمر 73/, زخرف 71/, احقاف 14/, ق 34/, فتح 5/, حديد 12/, مجادله 22/, تغابن 9/, طلاق 11/, بينة 8/.

23ـ دخان 56/, (فصلت 8/, انشقاق 25/, تين 6/).

24ـ نساء 140/ و دهها آية ديگر.

25ـ ق 30/.

26ـ هود 106/, انبياء 100/, فرقان 12/, ملك 7/ـ8.

27ـ آل عمران 106/, ملك 27/, يونس 27/, مؤمنون 104/, زمر 60/.

28ـ تحرير 6/.

29ـ رعد 5/, ابراهيم 49/, سباء 33/, غافر 71/, 72, الحاقة 32/, دهر 4/.

30ـ ابراهيم 50/, فرقان13/, انبياء 39/, همزة 6/ـ7.

31ـ بقرة 24/, آل عمران 10/, انبياء 98/, جن 15/, تحرير 6.

32ـ فرقان 13/ـ14, انشقاق 11/.

33ـ حج 19/, 20, دخان 48/.

34ـ انعام 70/, يونس 4/, كهف 29/, واقعة 42/ـ44ـ55, محمد 15/.

35ـ صافات 62/, 66, ص 57/, دخان 45/ـ46, واقعة 52/ـ53, نباء 25/, غاشية 6/ـ7.

36ـ ابراهيم 50/, حج 19/.

37ـ زخرف 38/, 39, شعرا, 94/ـ95, ص 85.

38ـ اعراف 38/ـ39, عنكبوت 25/, احزاب 68/, ص 58/ـ64.

39ـ مؤمنون 108/, روم 57/, غافر 542/, مرسلات 35/ـ36.

40ـ غافر 49/ـ50.

41ـ زخرف 77/.

42ـ ابراهيم 77/, طة 74, فاطر 36/.

43ـ نساء 56/.

44ـ اعراف 5/.

45ـ مدثر 39/ـ47.

46ـ ص 59/ـ64.

47ـ اعراف 38/ـ39, صافات 27/ـ33, ق 27/ـ28.

48ـ ابراهيم 21/, سباء 31/ـ33.

49ـ ابراهيم 22/.

50ـ بقرة 39/,81,162,257,275, آل عمران 883, 166, نساء 169/, مائدة 37/, 80, انعام 128/, اعراف 36/, توبة 17/, 63, 68, يونس 27/, 52, هود 107, رعد 5/, نحل 29/, كهف 108/, طه 101, سجدة 20/, مؤمنون 103, احزاب 65/, زمر 72/, غافر 76/, زخر 74/, مجادلة 17/, تغابن 10/, جن 23/, بينة 6/.