حيات سياسى امام رضا(ع) (1)
چكيده
چرا امام رضا عليه السلام، ولايتعهدى مأمون را پذيرفت؟
اين سؤالى است كه مقاله در پى پاسخگويى به آن به سه محور مهم مىپردازد:
1 ـ دلايل پذيرش ولايتعهدى
امام رضا(ع) در قبول ولايتعهدى ناچار شد، زيرا در صورت امتناع نه تنها خود امام بلكه علويان نيز در مخاطره قرار مىگرفتند. نياز امت اسلامى به وجود امام و علماى شيعه وجه ديگرى براى قبول اين منصب بود. با پذيرش آن، علويان در حكومت سهم پيدا شد و زمينه حضور اهل بيت در صحنه سياست فراهم گرديد، هرچند كه ائمه هيچگاه در مسأله رهبرى امت تقيه نكردند. افشاگرى امام رضا(ع) عليه مأمون مؤيد همين مطلب است.
2 ـ ترسيم اوضاع فرهنگى و اجتماعى جامعه آن روز
انحراف فرمانروايان، وجود علماى فرومايه و معتقدين به جبر كه تحريم قيام و انقلاب عليه ستمگران را از عقايد دينى مىشمردند.
3 ـ موضعگيرىهاى امام در برابر پذيرش ولايتعهدى
امام براى اينكه به بىرغبتى خود به ولايتعهدى و اجبارى بودن آن صحه بگذارد به موضعگيرىهايى پرداخت: هرگز در مدينه پيشنهاد آنان را نپذيرفت، با اينكه با خانواده دعوت شده بود، خود به تنهايى عازم خراسان شد، در مسير، با خواندن حديث سلسلة الذهب به مشكل اساسى مردم كه توحيد و ولايت است اهميت داد و اتصال به مبدأ اعلى را شرط رهبرى امت دانست، همواره بر اين نكته تأكيد مىنمود كه مأمون مرا به اجبار به ولايتعهدى برگزيده است، امام وانمود مىكرد كه مأمون حق را به اهل آن واگذار كرده است و كار مهمى نكرده و حتى مأمون به حقانيت و اولويت اهل بيت اعتراف مىكند كه مفاد دست خط امام بر سند ولايتعهدى كه مىفرمايد اگر زنده باشم و حكومت در دستم قرار گيرد به مقتضاى اطاعت خداوند عمل مىكنم. شروط امام كه تنها مشاور باشد و عزل و نصبى نداشته باشد، نماز عيد فطر و رسوايى مأمون و آداب و معاشرت امام، دلايل روشنى است بر خنثى كردن نقشهها و توطئههاى مأمون از سوى آن حضرت .
پس از آنكه امام پيشنهاد خلافت را با توجه به جدى نبودن آن از سوى مأمون، پشتسر نهاد، خود را در برابر صحنه بازى ديگرى يافت و آن اينكه مأمون به رغم امتناع امام از خلافت از پاى ننشست و اين بار وليعهدى خويش را به وى پيشنهاد كرد. در اينجا نيز امام مىدانست كه منظور مأمون، تأمين هدفهاى شخصى است، لذا اين بار نيز امتناع ورزيد، ولى اصرار و تهديدهاى مأمون چندان اوج گرفت كه امام بناچار با پيشنهاد او موافقت كرد.
دلايل امام براى پذيرفتن وليعهدى
امام رضا(ع) به اين حقيقت توجه داشت كه در صورت امتناع از پذيرشت ولايتعهدى نه تنها جان خود، بلكه علويان و دوستدارانشان نيز در معرض خطر واقع مىشوند. در اين حال اگر بر امام جايز بود كه در آن شرايط، جان خويشتن را به خطر بيفكند، ولى در مورد دوستداران و شيعان خود و يا ساير علويان هرگز به خود حق نمىداد كه جان آنان را نيز به مخاطره بيندازد، بنابراين ولايت عهدى را پذيرفتند.
افزون بر اين، بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند . زيرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشيدنشان نياز بسيار داشت. اينان بايد باقى مىماندند تا براى مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبههها باشند .
آرى، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نياز بسيار داشتند، چه در آن زمان موج فكرى و فرهنگى بيگانهاى بر همه جا چيره شده بود كه در قالب بحثهاى فلسفى و ترديد نسبت به مبادى خدا شناسى، با خود كفر و الحاد به ارمغان مىآورد.
حال اگر او با رد قاطع و هميشگى وليعهدى، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودى مىسپرد، اين فداكارى كوچكترين تأثيرى در مسير تلاش براى نيل به اين هدف مهم در بر نمىداشت.
علاوه بر اين، پذيرش مقام وليعهدى از سوى امام(ع) يك اعتراف ضمنى از سوى عباسيان را نشان مىداد، داير بر اين مطلب كه علويان در حكومت سهم شايستهاى داشتند.
ديگر از دلايل قبول وليعهدى از سوى امام آن بود كه مردم اهلبيت را در صحنه سياست حاضر بيابند و آنان را به دست فراموشى نسپارند، و نيز گمان نكنند كه آنان همانگونه كه شايع شده بود، فقط علما و فقهايى هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمىآيند. شايد امام خود نيز به اين نكته اشاره مىكرد هنگامى كه «ابن عرفه» از وى پرسيد:
«اى فرزند رسول خدا، به چه انگيزهاى وارد ماجراى وليعهدى شدى؟»
امام پاسخ داد: «به همان انگيزهاى كه جدم على(ع)، را وادار به ورود در شورا نمود.» (2)
گذشته از همه اينها، امام در ايام وليعهدى خويش چهره واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نيت و هدفهاى وى در كارهايى كه انجام مىداد، هرگونه شبهه و ترديدى را از نظر مردم برداشت.
.آيا خود امام رغبتى به اين كار داشت؟
اينها كه گفتيم هرگز دليلى بر ميل باطنى امام براى پذيرفتن وليعهدى نمىباشد. بلكه همانگونه كه حوادث بعدى اثبات كرد، او مىدانست كه هرگز از دسيسههاى مأمون و دار و دستهاش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش، مقامش نيز تا مرگ مأمون پايدار نخواهد ماند. امام بخوبى درك مىكرد كه مأمون به هر وسيلهاى كه شده در مقام نابودى جسمى يا معنوى ـ وى برخواهد آمد.
تازه اگر هم فرض مىشد كه مأمون هيچ نيت شومى در دل نداشت، با توجه به سن امام اميد زيستن تا پس از مرگ مأمون بسيار ضعيف مىنمود. پس اين دلايل هيچكدام براى توجيه پذيرفتن وليعهدى از سوى امام كافى نبود.
برنامه پيشگيرى امام
اكنون كه امام رضا(ع) در پذيرفتن وليعهدى از خود اختيارى ندارد، و نمىتواند اين مقام را وسيله رسيدن به هدفهاى خويش قرار دهد، زيانهاى گرانبارى پيكر امت اسلامى را تهديد مىكند و دينشان هم به خطر افتاده است، از سويى هم امام نمىتواند ساكت بنشيند و چهره موافق در برابر اقدامات دولتمردان نشان بدهد.. پس بايد در برابر مشكلاتى كه در آن زمان وجود دارد برنامهاى بريزد. اكنون دربارهاى اين مشكلات سخن خواهيم گفت:
1 ـ انحراف فرمانروايان
كوچكترين مراجعه به تاريخ بر ما روشن مىكند كه فرمانروايان آن ايام ـ چه عباسى و چه اموى ـ تا چه حد در زندگى، رفتار و اقداماتشان با مبانى دين اسلام تعارض و ستيز داشتند، همان اسلامى كه به نامش بر مردم حكم مىراندند. مردم نيز به موجب «مردم بر دين ملوك خويشند» تحت تأثير قرار گرفته، اسلام را تقريبا همانگونه كه مىفهميدند كه اجرايش را در متن زندگى خود مشاهده مىكردند. پيامد اين اوضاع، انحراف روز افزون و گسترده از خط صحيح اسلام بود، كه ديگر مقابله با آن هرگز آسان نبود.
2 ـ علماى فرومايه و عقيده جبر
گروهى خود فروخته كه فرمانروايان آنچنانى، «علما»يشان مىخواندند، براى مساعدت ايشان مفاهيم و تعاليم اسلامى را به بازى مىگرفتند تا بتوانند دين را طبق دلخواه حكمرانان استخدام كنند و خود نيز به پاس اين خدمتگذارى به نعمت و ثروتى برسند.
اين مزدوران حتى عقيده جبر را جزو عقايد اسلامى قرار دادند، عقيده فاسدى كه بىمايگى آن بر همگان روشن است. اين عقيده براى آن رواج داده شد كه حكمرانان بتوانند آسانتر به استثمار مردم بپردازند و هر كارى كه مىكنند قضا و قدر الهى معرفى شود تا كسى به خود جرأت انكار آن را ندهد. در زمان امام (ع) از رواج اين عقيده فاسد يك قرن و نيم مىگذشت، يعنى از آغاز خلافت معاويه تا زمان مأمون.
3 ـ فرومايگان و عقيده قيام بر ضد ستمگران.
همين عالمان خود فروخته بودند كه قيام بر ضد سلاطين جور را از گناهان بزرگ مىشمردند و با همين دستاويز، برخى از علماى بزرگ اسلامى را بىآبرو ساخته بودند، آنان تحريم قيام و انقلاب را از عقايد دينى مىشمردند. (3)
برنامه امام رضا(ع)
در آن فرصت كوتاهى كه نصيب امام (ع) شد و حكمرانان را سرگرم كارهاى خويشتن يافت، وظيفه خود را براى آگاه كردن مردم ايفا نمود. اين فرصت همان فاصله زمانى بين در گذشت رشيد و قتل امين بود. ولى شايد بتوان گفت كه فرصت مزبور ـ البته به شكلى محدود ـ تا پايان عمر امام (در سال 203) نيز امتداد يافت. امام با شگرد ويژه خود نفوذ گستردهاى بين مردم پيدا كرد و حتى نوشتههايش را در شرق و غرب كشور اسلامى منتشر مىكردند و خلاصه همه گروهها شيفته او گرديده بودند.
موضع گيرىهايى كه مأمون انتظار نداشت
امام رضا(ع) مواضع گوناگونى براى رو به رو شدن با توطئههاى مأمون اتخاذ مىكرد كه مأمون آنها را قبلا به حساب نياورده بود.
نخستين موضعگيرى
امام تا وقتى كه در مدينه بود از پذيرفتن پيشنهاد مأمون خوددارى كرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد كه مأمون به هيچ قيمتى از او دست بردار نيست. حتى برخى از متون تاريخى به اين نكته اشاره كردهاند كه دعوت امام از مدينه به مرو با اختيار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود.
اتخاذ چنين موضع سرسختانهاى براى آن بود كه مأمون بداند كه امام دستخوش نيرنگ وى قرار نمىگيرد و بخوبى به توطئهها و هدفهاى پنهانيش آگاهى دارد... تازه با اين شيوه امام توانسته بود شك مردم را نيز پيرامون آن رويداد برانگيزد.
موضعگيرى دوم
به رغم آنكه مأمون از امام خواسته بود كه از خانوادهاش هر كه را مىخواهد همراه خويش به مرو بياورد، ولى امام با خود هيچ كس حتى فرزندش جواد(ع) را هم نياورد. در حالى كه آن يك سفر كوتاه نبود، سفر مأموريتى بس بزرگ و طولانى بود كه بايد امام طبق گفته مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگيرد. امام حتى مىدانست كه از آن سفر برايش بازگشتى وجود ندارد.
موضع گيرى سوم
در ايستگاه نيشاور، امام با نماياندن چهره محبوب خود براى دهها و بلكه صدها هزار تن از مردم استقبال كننده، روايت زير را خواند: «كلمه توحيد (لا اله الا الله) دژ منست، پس هر كس به دژ من وارد شود از كيفرم مصون مىماند.»
در آن روز حدوط بيست هزار نفر اين حديث را به محض شنيدن از زبان امام نوشتند و اين رقم با توجه به كم بودن تعداد با سوادان در آن ايام بسيار اعجابانگيز مىنمايد.
جالب آنكه مىبينيم امام در آن شرايط هرگز مسايل فرعى دين و زندگى مردم را عنوان نكرد، نه از نماز و روزه و از اين قبيل مطالب چيزى را گفتنى ديد و نه مردم را به زهد در دنيا و آخرت انديشى تشويق كرد، امام حتى از آن موقعيت شگرف براى تبليغ به نفع شخص خويش نيز سود نجست و با آنكه به يك سفر سياسى به مرو مىرفت، هرگز مسايل سياسى يا شخصى خويش را با مردم در ميان ننهاد. به جاى همه اينها، امام به عنوان رهبر حقيقى مردم توجه همگان را به مسأله اى معطوف نمود كه مهمترين مسأله زندگى حال و آيندهشان به شمار مىرفت.
آرى، امام در آن شرايط حساس فقط بحث «توحيد» را پيش كشيد، چه توحيد پايه هر زندگى با فضيلتى است كه ملتها به كمك آن از هر نگونبختى و رنجى، رهايى مىيابند. اگر انسان توحيد را در زندگى خويش گم كند، همه چيز را از كف باخته است.
رابطه مسأله ولايت با توحيد
پس از خواندن حديث توحيد، ناقه امام به راه افتاد، ولى هنوز ديدگان هزاران انسان شيفته به سوى او بود. همچنانكه مردم غرق در افكار خويش بودند و يا به حديث توحيد مىانديشيدند، ناگهان ناقه ايستاد و امام سر از عمارى بيرون آورد و كلمات جاويدان ديگرى به زبان آورد، با صداى رسا گفت: «كلمه توحيد شرطى هم دارد، و آن شرط من هستم».
در اينجا امام يك مسأله بنيادى ديگرى را عنوان كرد، يعنى مسأله «ولايت» كه همبستگى شديدى با توحيد دارد.
آرى، اگر ملتى خواهان زندگى با فضيلتى است پيش از آنكه مسأله رهبرى حكيمانه و دادگرانه برايش حل نشده باشد، هرگز امورش به سامان نخواهد رسيد. اگر مردم به ولايت نگروند، جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و طاغوتها خواهد بود كه براى خويشتن حق قانونگزارى ـ كه مختص خداستـ قايل شده و با اجراى احكامى غير از حكم خدا جهان را به وادى بدبختى، نكبت، شقاوت، سرگردانى و بطالت خواهند كشانيد.
اگر براستى رابطه ولايت با توحيد را درك كنيم، در خواهيم يافت كه گفته امام «و آن شرط، من هستم» با يك مسأله شخصى، آن هم به نفع خود او، سرو و كار نداشت، بلكه مىخواست با اين بيان يك موضوع اساسى و كلى را خاطر نشان كند، لذا پيش از خواندن حديث مزبور، سلسله آن را هم ذكر مىكند و به ما مىفهماند كه اين حديث، كلام خداست كه از زبان پدرش و جدش و ديگر اجدادش تا رسول خدا شنيده شده است. چنين شيوهاى در نقل حديث، از امامان ما بسيار كم سابقه است، مگر در موارد بسيار نادرى مانند اينجا كه امام مىخواست مسأله «رهبرى» امت» را به مبدأ اعلى و خدا پيوسته سازد.
رهبرى امام از سوى خدا تعيين شده بود نه از سوى مأمون
امام در ايستگاه نيشابور از فرصت براى بيان اين حقيقت سود جست و در برابر صدها هزار تن خويشتن را به حكم خدا، امام مسلمانان معرفى كرد.
بنابراين، بزرگترين هدف مأمون را با آگاهى بخشيدن به تودهها در هم كوبيد، چه او مىخواست كه با كشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگيرد كه آرى، حكومت او و بنى عباس يك حكومت قانونى است.
نكتهاى بس مهم
امامان ما در هر مسألهاى كه ممكن بود «تقيه» را روا بدانند، ولى در اين مسأله كه خود شايسته رهبرى امت و جانشينى پيامبرند، هرگز تقيه نمىكردند، هر چند اين مورد بيشتر از همه برايشان خطر و زيان در برداشت.
اين خود حاكى از اعتماد و اعتقاد عميقشان نسبت به حقانيت ادعايشان بود. از باب مثال، امام موسى(ع) را مىبينيم كه با جبار ستمگرى چون هارون الرشيد برخورد پيدا مىكند، ولى بارها و در فرصتهاى گوناگون حق خويش را براى رهبرى به رخش مىكشد (4) . رشيد خود نيز در برخى جاها به اين حقانيت، چنانكه كتب تاريخى نوشتهاند، اذعان كرده است.
روزى رشيد از او پرسيد:
«آيا تو همانى كه مردم در خفا دست بيعت با تو مىفشارند؟»
امام پاسخ داد:
«من امام دلها هستم ولى تو امام بدنها» (5) .
موضعگيرى چهارم
امام عليه السلام چون به مرو رسيد ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مىگفت، نه پيشنهاد خلافت و نه پيشنهاد وليعهدى، هيچكدام را نمىپذيرفت تا آنكه مأمون با تهديدهاى مكررى به قصد جانش برخاست.
امام با اين گونه موضعگيرى زمينه را طورى چيد كه مأمون را روياروى حقيقت قرار دهد. امام فرمود: «مىخواهم كارى كنم كه مردم نگويند على بن موسى به دنيا چسبيده، بلكه اين دنياست كه از پى او روان شده». با اين شگرد به مأمون فهماند كه نيرنگش چندان موفقيتآميز نبوده و در آينده نيز بايد دست از توطئه و نقشهريزى بردارد.
موضعگيرى پنجم
امام رضا عليه السلام به اينها نيز بسنده نكرد، بلكه در هر فرصتى تأكيد مىكرد كه مأمون او را به اجبار و باتهديد به قتل، به وليعهدى رسانده است.
افزون بر اين، مردم را گاه گاه از اين موضوع نيز آگاهى مىداد كه مأمون به زودى دست به نيرنگ زده، پيمان خود را خواهد شكست. امام به صراحت مىگفت كه به دست كسى جز مأمون كشته نخواهد شد و كسى جز مأمون او را مسموم نخواهد كرد. اين موضوع را حتى پيش روى مأمون هم گفته بود.
امام تنها به گفتار بسنده نمىكرد، بلكه رفتارش در طول مدت وليعهدى همه از عدم رضايت وى و مجبور بودنش حكايت مىكرد.
موضعگيرى ششم
امام عليه السلام از كوچكترين فرصتى كه به دست مىآورد سود جسته اين معنا را به ديگران يادآورى مىكرد كه مأمون در اعطاى سمت وليعهدى كار مهمى نكرده جز آنكه در راه برگرداندن حق مسلم امام كه قبلا از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است. بنابراين امام قانونى نبودن خلافت مأمون را پيوسته به مردم خاطر نشان مىساخت.
نخست در شيوه اخذ بيعت مىبينيم كه امام جهل مأمون را نسبت به شيوه رسول خدا كه مدعى جانشينيش بود، بر ملا ساخت. مردم براى بيعت با امام آمده بودند كه امام دست خود را به گونهاى نگاه داشت كه پشت دست در برابر صورتش و روى دست رو به مردم قرار مىگرفت. مأمون به وى گفت چرا دستت را براى بيعت پيش نمىآورى. امام فرمود: تو نمىدانى كه رسول خدا به همين شيوه از مردم بيعت مىگرفت؟ (6)
ديگر از نكات شايان توجه آنكه در مجلس بيعت، امام به جاى ايراد سخنرانى طولانى، عبارات كوتاه زير را بر زبان جارى ساخت:
«ما بخاطر رسول خدا بر شما حقى داريم و شما نيز بخاطر او بر ما حقى داريد، يعنى هرگاه شما حق ما را پاييديد، بر ما نيز واجب مىشود كه حق شما را منظور بداريم».
اين جملات ميان اهل تاريخ و سيره نويسان معروف است و غير از آن نيز چيزى از امام در آن مجلس نقل نكردهاند.
امام حتى از اينكه كوچكترين سپاسگزارى از مأمون كند خوددارى كرد و اين خود موضع سرسختانه و قاطعى بود كه مىخواست ماهيت بيعت را در ذهن مردم خوب جاى دهد و در ضمن موقعيت خويش را نسبت به زمامدارى در همان مجلس حساس بفهماند.
