امام على آگاه به همه معانى قرآن

 

امام على آگاه به همه معانى قرآن

 

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: على مع القرآن والقرآن مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض.(بحارالانوار، ج‏22، ص‏223، ح‏2.)

على با قرآن است و قرآن با على است. هرگز از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: ان القرآن انزل على سبعه احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و ان على بن ابيطالب عنده علم الظاهر والباطن(حليه الاوليإ، ج‏1، ص‏65)

همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هيچ حرفى از آن حروف نيست مگر اين كه ظاهر و باطنى دارد و علم ظاهر و باطن قرآن نزد على است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: معاشر الناس! تدبروا القرآن وافهموا آياته وانظروا الى محكماته ولاتتبعوا متشابهه! فوالله لن يبين لكم زواجره و لايوضح لكم تفسيره الا الذى انا آخذ بيده و مصعده الى و شائل بعضده و معلمكم ان من كنت مولاه فهذا [على ] مولاه و هو على بن ابى طالب إخى و وصيى.(بحارالانوار ج‏37، ص‏209)

اى مردم! در قرآن تدبر كنيد و آيات آن را بفهميد و به محكمات آن نظر كنيد و از متشابه آن پيروى نكنيد! به خدا سوگند! هرگز نواهى آن را براى شما تبيين نمى كند و تفسير آن را براى شما توضيح نمى دهد مگر كسى كه دستش را گرفته و به نزد خود بالا آورده و بازويش را بالا گرفته ام. به شما اعلام مى كنم كه هر كس من مولاى اويم، اين شخص مولاى او است و او على بن ابى طالب برادر و وصى من است...

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: فمن عمى عليه من علمه شى‏ء لم يكن علمه منى و لا سمعه فعليه بعلى بن ابى طالب عليه السلام فانه قد علم كما قد علمته ظاهره و باطنه و محكمه و متشابهه. (بحارالانوار، ج‏22، ص‏316)

هر كس كه علم قرآن برايش پوشيده است و از من ياد نگرفته و نشنيده است، بايد به على بن ابى طالب رجوع كند، زيرا او ظاهر و باطن و محكم و متشابه آن را همان گونه كه من مى دانم، مى داند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: ان الله عزوجل انزل على القرآن و هو الذى من خالفه ضل و من ابتغى علمه عند غير على هلك.(بحارالانوار، ج‏38، ص‏94)

همانا خداى عزوجل قرآن را بر من نازل كرده است كه هر كس با آن مخالفت كند، گمراه است و هر كس علم آن را در نزد غير على(عليه السلام) طلب كند هلاك مى شود.

امام على عليه السلام: ما فى القرآن آيه الا و قد قرإتها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و علمنى معناها.(شواهد التنزيل، ج‏1، ص‏43، ح‏33)

هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اين كه آن را بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قرائت كردم و معناى آن را به من تعليم داد.

امام على عليه السلام: ما نزلت على رسول الله آيه من القرآن الا إقرإنيها إو إملاها على فاكتبها بخطى و علمنى تإويلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و دعا الله لى ان يعلمنى فهمها و حفظها فلم إنسى منه حرفا واحدا.(شواهد التنزيل، ج‏1، ص‏48، ح‏41)

نازل نشد بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله و سلم) آيه اى از قرآن مگر آن كه بر من خواند و قرائت آن را به من آموخت يا اين كه بر من املا كرد و من آن را به خط خود نوشتم و تإويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را به من تعليم داد و از خدا خواست فهم و حفظ آن را به من ياد دهد، پس حتى يك حرف از آن را فراموش نكردم.

امام صادق عليه السلام: ان الله علم نبيه صلى الله عليه و آله وسلم التنزيل و التإويل فعلمه رسول الله(صلى الله عليه وآله و سلم) عليا (عليه السلام) و علمنا والله...(اصول كافى، ج‏7، ص‏442، ح‏15)

همانا خداوند تإويل و تنزيل [ قرآن ] را به پيامبرش تعليم داد و آن حضرت هم آن را به على (عليه السلام) آموخت، به خدا قسم به ما (نيز) تعليم داده است.

امام على آگاه به همه معانى قرآن

 

امام على آگاه به همه معانى قرآن

سخنان معصومين (عليهم السلام)

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: على مع القرآن والقرآن مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض.(بحارالانوار، ج‏22، ص‏223، ح‏2.)

على با قرآن است و قرآن با على است. هرگز از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: ان القرآن انزل على سبعه احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و ان على بن ابيطالب عنده علم الظاهر والباطن(حليه الاوليإ، ج‏1، ص‏65)

همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هيچ حرفى از آن حروف نيست مگر اين كه ظاهر و باطنى دارد و علم ظاهر و باطن قرآن نزد على است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: معاشر الناس! تدبروا القرآن وافهموا آياته وانظروا الى محكماته ولاتتبعوا متشابهه! فوالله لن يبين لكم زواجره و لايوضح لكم تفسيره الا الذى انا آخذ بيده و مصعده الى و شائل بعضده و معلمكم ان من كنت مولاه فهذا [على ] مولاه و هو على بن ابى طالب إخى و وصيى.(بحارالانوار ج‏37، ص‏209)

اى مردم! در قرآن تدبر كنيد و آيات آن را بفهميد و به محكمات آن نظر كنيد و از متشابه آن پيروى نكنيد! به خدا سوگند! هرگز نواهى آن را براى شما تبيين نمى كند و تفسير آن را براى شما توضيح نمى دهد مگر كسى كه دستش را گرفته و به نزد خود بالا آورده و بازويش را بالا گرفته ام. به شما اعلام مى كنم كه هر كس من مولاى اويم، اين شخص مولاى او است و او على بن ابى طالب برادر و وصى من است...

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: فمن عمى عليه من علمه شى‏ء لم يكن علمه منى و لا سمعه فعليه بعلى بن ابى طالب عليه السلام فانه قد علم كما قد علمته ظاهره و باطنه و محكمه و متشابهه. (بحارالانوار، ج‏22، ص‏316)

هر كس كه علم قرآن برايش پوشيده است و از من ياد نگرفته و نشنيده است، بايد به على بن ابى طالب رجوع كند، زيرا او ظاهر و باطن و محكم و متشابه آن را همان گونه كه من مى دانم، مى داند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم: ان الله عزوجل انزل على القرآن و هو الذى من خالفه ضل و من ابتغى علمه عند غير على هلك.(بحارالانوار، ج‏38، ص‏94)

همانا خداى عزوجل قرآن را بر من نازل كرده است كه هر كس با آن مخالفت كند، گمراه است و هر كس علم آن را در نزد غير على(عليه السلام) طلب كند هلاك مى شود.

امام على عليه السلام: ما فى القرآن آيه الا و قد قرإتها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و علمنى معناها.(شواهد التنزيل، ج‏1، ص‏43، ح‏33)

هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اين كه آن را بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قرائت كردم و معناى آن را به من تعليم داد.

امام على عليه السلام: ما نزلت على رسول الله آيه من القرآن الا إقرإنيها إو إملاها على فاكتبها بخطى و علمنى تإويلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و دعا الله لى ان يعلمنى فهمها و حفظها فلم إنسى منه حرفا واحدا.(شواهد التنزيل، ج‏1، ص‏48، ح‏41)

نازل نشد بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله و سلم) آيه اى از قرآن مگر آن كه بر من خواند و قرائت آن را به من آموخت يا اين كه بر من املا كرد و من آن را به خط خود نوشتم و تإويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را به من تعليم داد و از خدا خواست فهم و حفظ آن را به من ياد دهد، پس حتى يك حرف از آن را فراموش نكردم.

امام صادق عليه السلام: ان الله علم نبيه صلى الله عليه و آله وسلم التنزيل و التإويل فعلمه رسول الله(صلى الله عليه وآله و سلم) عليا (عليه السلام) و علمنا والله...(اصول كافى، ج‏7، ص‏442، ح‏15)

همانا خداوند تإويل و تنزيل [ قرآن ] را به پيامبرش تعليم داد و آن حضرت هم آن را به على (عليه السلام) آموخت، به خدا قسم به ما (نيز) تعليم داده است.

ضربت خوردن امام علی (ع)

 

خورشید فروزان حیات امام علی علیه‏السلام ، در افق روز نوزدهم رمضان سال چهلم هجری در آسمان شهر کوفه به خون نشست و شمشیر مسموم نفاق و کین، فرق انسان عدالت‏گستری را شکافت که برترین خلق پس از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود. آنان که می‏خواستند نور خدا را خاموش کنند، نمی‏دانستند که اراده الهی، بر مانایی علی علیه‏السلام استوار است و می‏بینیم که همچنان، کردار و گفتار امام مؤمنان، چراغ راه مردان خدا و حق‏جویان و یکتاپرستان جهان است.

امام علی علیه‏السلام ؛ تجسم عدالت

بررسی نهج‏البلاغه نشان می‏دهد که از دیدگاه امام علی علیه‏السلام ، عدالت در رأس ارزش‏های اسلامی قرار دارد و تمامی ارزش‏ها به عدالت بازمی‏گردد. در ارزیابی، مدیریت و قضاوت، عدالت، شرط اصلی است. با این حال، تجسّم عدالت، وجود مبارک خود امام علی علیه‏السلام بود. این معنا در سخن معروف توماس کارلایل، فیلسوف انگلیسی آمده است که گفت: «امام علی؛ ما را جز این نرسد که او را دوست بداریم و به او عشق ورزیم. در کوفه ناگهان به حیله کشته شد و شدت عدالتش موجب این جنایت گشت.» به سخن کارلایل می‏توان این جمله را افزود که در واقع، پافشاری امام علی علیه‏السلام بر اجرای احکام و پیروی از سیره پیامبر اسلام و پرهیز از انحراف در اداره حکومت، زمینه‏ساز توطئه بر ضد آن حضرت شد.

چشم انتظار دیدار پروردگار

در فرهنگ اسلامی، شهادت، هدف نیست، بلکه ابزار ایستادگی و پایداری در برابر تهاجم دشمنان دین است. هرگاه بستر ایثار و از خودگذشتگی فراهم شد، شهادت نیز پدیدار می‏شود. شهادت، وسیله‏ای است که در پیشگاه حضرت دوست، مقام و منزلت ویژه‏ای دارد و جایگاهی است برای ابراز تعبد و اخلاص در بندگی، و برای شهید شدن، چه کسی والاتر از امام موحدان، حضرت علی علیه‏السلام . انسان کاملی که به شهادت عشق می‏ورزید و واژه شهادت برایش نشاط‏آفرین بود.

در نامه 62 نهج‏البلاغه از زبان امام علی علیه‏السلام آمده است که من مشتاق ملاقات پروردگارم. آن حضرت، بهترین مرگ‏ها را کشته شدن در راه خدا می‏دانست و سوگند یاد کرده بود که هزار ضربه شمشیر بر من، آسان‏تر از مرگ در بستر در غیر بندگی خداست.

نوزده رمضان، سکوی پرواز ظاهری امام علی علیه‏السلام تا بی‏کران‏ها، زمان جدایی از خلق و رسیدن به محبوب واقعی بود.

از خلافت تا شهادت

حضرت علی علیه‏السلام بر آن بود تا آنجا که می‏شود، در پاسداری از اسلام و ارزش‏های آن تلاش کند و در این راه، افزون بر آیات قرآن، سیره پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز به عنوان الگوی عملی مورد توجه آن حضرت قرار داشت. بنابراین، در مسئله خلافت نیز همین معنا مورد توجه قرار گرفت و دوران کوتاه رهبری سیاسی جامعه اسلامی، نماد برجسته‏ای شد از شیوه حکومت علوی. مدت این خلافت و پایان آن را خوارزمی، از نویسندگان اهل سنت، در کتاب مناقب خود چنین آورده است:«مدت خلافت علی علیه‏السلام چهار سال و ده ماه بود که به دست ابن ملجم مرادی به شمشیر مضروب شد و این حادثه شوم، قبل از ورود به دهه سوم ماه رمضان روی داد».

اوج جنایت بشری

حادثه‏ای که به شهادت امام علی علیه‏السلام انجامید، یکی از بزرگ‏ترین جنایت‏های بشری است؛ زیرا ابن‏ملجم‏مرادی، هیچ آزاری از امام ندیده بود. امیرمؤمنان علی علیه‏السلام برای او سرا پا مهر و محبت و خیر و برکت بود، چنان‏که برای دیگران.

این فاجعه، به بدنامی برنامه‏ریزان و عامل آن انجامید و برای امام علی علیه‏السلام ، حیاتی بود بالاتر از حیات دنیوی. حادثه مسجد کوفه و واکنش امام، نمایشگر اوج انسانیت و جلوه‏ای از نمایش عدل علوی در تاریخ بشری است. نوزدهم رمضان سال چهلم هجری، شاهد مظلومیت علی علیه‏السلام و اوج بندگی برترین انسان عصر پس از پیامبر بود.

از صحنه کارزار تا دیدار پروردگار

به طور معمول، در اسلام، جهاد آنجا معنا پیدا می‏کند که به مرزهای اسلامی حمله شده و جامعه اسلامی یا بخشی از آن مورد تهدید قرار گرفته باشد. جنگ‏هایی که در زمان پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و امام علی علیه‏السلام رخ داد، چنین بود. در عین حال، اگر جنگی شکل می‏گرفت و آتشی شعله‏ور می‏شد، سردار و سپهسالار آن و امیر جنگاوران و سربازان اسلام، کسی جز شیر خدا، حضرت علی علیه‏السلام نبود. ایشان در شب آخر عمر سراسر جهاد و تلاش خویش و در فردای فاجعه نوزدهم رمضان، خطاب به دخترش می‏فرماید: «دخترم! من تمام عمرم را در معرکه‏ها و صحنه‏های کارزار گذرانده و با پهلوانان و شجاعان نامی مبارزه‏ها کرده‏ام. چه بسیار یک تنه بر صفوف دشمن حمله برده و بزرگان رزم‏جوی عرب را به خاک و خون افکنده‏ام. ترسی از چنین اتفاقات ندارم، ولی امشب احساس می‏کنم دیدار حق فرا رسیده است».

سبک‏بار و بی‏قرار

انسان‏ها از مرگ گریزانند و از گرفتاری در چنگال آن هراسی همیشگی دارند. اسلام، بزرگانی را به جوامع بشری معرفی کرد که نه تنها از مرگ نمی‏ترسیدند، بلکه آن را به بازی می‏گرفتند. برجسته‏ترین شخص در سبک‏باری و در عین حال بی‏قراری درباره مرگ در راه خدا، امیرمؤمنان علی علیه‏السلام بود. صحنه‏های فراوانی در زندگی امام علی علیه‏السلام پدید آمد که شاهدی بر این معناست. برای نمونه، در جریان هجرت پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، در بستر ایشان خوابید و در واقع، در آغوش خطر آرمید. در جنگ بدر، نه تنها دلاوران قریش را به خاک انداخت، بلکه پشت ترس را نیز به خاک کشاند. در جنگ احد، بیش از هفتاد زخم برداشت، ولی پایداری‏اش، به اسلام و مسلمانان قوّت بخشید. از همه پرمعناتر اینکه، برای تأمین هزینه ازدواجش، زره خود را فروخت؛ زیرا به تعبیر پیامبر اسلام، به آن نیاز نداشت. آن انتظار و این بی‏قراری، درسحرگاه نوزدهم رمضان به وصال انجامید.

مدعیان حق و حق‏کشی

مسجد کوفه در نوزدهم ماه رمضان سال چهلم، محلی بود که پرده از چهره مسلمان‏نمایان برداشته شد. خوارج باقی مانده از جنگ نهروان، نورانیت خورشید را نمی‏دیدند و حق و باطل را به گونه‏ای یکسان در تاریکی می‏پنداشتند و تنها خود را مسلمان می‏دانستند. به تعبیر امام خمینی رحمه‏الله ، آنهایی که حضرت امیرمؤمنان علی علیه‏السلام را در محراب عبادت کشتند، مدعی اسلام بودند و با اسم اسلام، با اسلام جنگیدند. ایشان در جای دیگر، از عده‏ای یاد می‏کند که پیشانی‏شان از شدت طول سجده پینه بسته بود، ولی حق را کشتند. این مسئله و شهادت امام علی علیه‏السلام ، گواه مظلومیت و غربت آن امام همام است.

نوزده رمضان، از منظری دیگر

فاجعه نوزده رمضان سال چهلم هجری را از زبان ابن ملجم مرادی می‏توان این‏گونه بیان کرد: علی علیه‏السلام وارد مسجد شد و پس از آنکه با خدای خویش راز و نیاز کرد، راه پشت‏بام مسجد را در پیش گرفت و با ندای بلند، آواز اذان سر داد. آن‏گاه با صدای محبت‏آمیزش مرا برای نماز بیدار کرد. سپس در محراب به نماز ایستاد. لحظات سخت و سنگینی بود. همین که علی علیه‏السلام سر از سجده برداشت، بلافاصله شمشیرم را بالای سر بردم و با تمام قوا آن را فرود آوردم و درست بر جایی زدم که عمر و بن عبدود در جنگ خندق بر سر علی علیه‏السلام ضربه زده بود. این ضربت تا سجده‏گاهش را شکافت و خون فواره زد، ولی علی علیه‏السلام فقط ندا در داد: «به خدای کعبه رستگار شدم».

از هدایت به ضلالت

امام علی علیه‏السلام ، مقام امامت و پیشوایی امت اسلامی را بر عهده داشت. در کتاب شریف نهج‏البلاغه، به جایگاه رهبری و نیز وظایف حاکم جامعه دینی اشاره شده است. مبارزه با فساد و رهبران فاسد، بهره‏وری از دانش، بینش و مدیریت همراه با پیشینه درخشان و دارا بودن صفاتی چون مردم‏دوستی، خودسازی، هوشیاری، قاطعیت، هماهنگی در گفتار و کردار و دردمندی، از جمله نکاتی است که مورد توجه امام علی علیه‏السلام قرار گرفته است. با این عقیده، امیرمؤمنان پس از آنکه در مسجد کوفه هدف قرار گرفت، خطاب به ابن ملجم فرمود: «آیا من برای تو امام بدی بودم که با من این‏گونه رفتار کردی؟ آیا بر تو مهربان نبودم؟ آیا بیش از دیگران به تو عنایت نکردم؟ آیا عطایت را زیاد نکردم؟ زیرا امید داشتم که از گمراهی رهایی یابی و به هدایت رهنمون شوی».

مدارا با اسیر

بی‏تردید، فتوت و مردانگی، از ویژگی‏های اخلاقی است که بسیار مورد توجه و تأکید قرآن و آموزه‏های تربیتی پیشوایان معصوم علیهم‏السلام قرار گرفته است. دامنه این مردانگی در مورد آن بزرگواران چنان گسترده است که حتی گاه بر سر دشمنان دین نیز سایه افکنده است. یکی از جلوه‏های تاریخی و ماندگار اخلاق اسلامی، مسئله برخورد امیرمؤمنان علی علیه‏السلام با ابن ملجم مرادی است. در تاریخ آمده است که امام علی علیه‏السلام فرمود: «او اسیر شماست، به او نیکی کنید. محلی را که در آن زندانی است، وسیع قرار دهید. اگر من زنده ماندم، او را خواهم کشت یا اگر مایل بودم، خواهمش بخشید. اگر مُردم، او را یک ضربت بزنید، همان‏گونه که بر من ضربت زده است.» این وصیت را شهریار شعر ایران زمین، این‏گونه به نظم آورده است:

به جز از علی علیه‏السلام که گوید به پسر که قاتل من

 

 

چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا

تجلى على (ع) در نهج البلاغه

تجلى على (ع) در نهج البلاغه

آيت اللَّه حسين نورى‏

موضوع بحث ما تحليل شخصيت على (ع) در نهج البلاغه است. يعنى مى‏خواهيم از نهج البلاغه، شخصيت والاى حضرت على (ع) را بدست بياوريم. مقدمة مسئله‏اى را عرض مى‏كنم تا موضوع بحث روشن‏تر شود. مى‏دانيم كه هر صاحب قلم و نويسنده و شاعرى در كتاب خودش منعكس است. و آن كتاب، انعكاسى است از افكار و روحيات و طرز تفكر و اخلاق مولف. مثلا جلوه‏هاى شخصيت فردوسى، طرز فكر و روح حماسى فردوسى، در كتاب شاهنامه، كاملا مشخص است. روح نصيحت گويى، پند و اندرز گويى سعدى در بوستان و گلستان كاملا منعكس است.

روح عرفانى و تمثيل گرايى ملاى رومى در كتاب مثنوى كاملا نمودار است. روح بزم آرائى نظامى در خمسه‏اش كاملا مشخّص است.

البته تفاوت كتاب شاعران و نويسندگان مختلف با نهج البلاغه از زمين تا آسمان است. براى اين كه مولوى يا سعدى يا فردوسى يا نظامى و امثال اينها كسانى بوده‏اند كه بيشتر سخنانشان به تناسب زمان حياتشان بوده و فراتر از آن نمى‏رفته است اما نهج البلاغه اين چنين نيست و به دوره خاصّى محدود نمى‏شود، بلكه هر روز بر تجلى نهج البلاغه كه تجلى گاه حضرت على (ع) است، افزون‏تر مى‏شود.

شد مبدل آب اين جو چند بار

عكس ماه و عكس اختر برقرار

نكته ديگر آنكه غالب سخنوران و شاعران يك بعدى سخن گفته‏اند:

درخشش فردوسى در رزم، نظامى در بزم، مولوى در تمثيل و عرفان و روح كار سعدى در نصيحت است، و با صرف‏نظر از اين بعد، در ابعاد ديگر عاجزند و سست.

امّا عجيب است كه در كلمات حضرت على (ع) در هر بعدى، در توحيد و مباحث الهى، مباحث فلسفى، جنگ و جهاد، فرماندهى، زمامدارى، زهد و عبادت، و هر موضوعى كه على (ع) سخن بگويد، سخن او در نهايت كمال است. آرى كتاب نهج البلاغه همچون شخصيت على (ع) چند بعدى است.

پس اولين نكته‏اى كه در اين بحث بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه بدانيم نهج البلاغه داراى چندين بعد و هر بعد هم بينهايت كامل و در حد اعلاى كمال است.

1-  فصاحت و بلاغت على (ع) در نهج البلاغه

اولين ديدگاهى كه بايد از آن به نهج البلاغه نگريست به عقيده بنده فصاحت و بلاغت على ابن ابى طالب (ع) است. چون در تمام كلمات و سطور و صفحات اين كتاب، فصاحت و بلاغت، شيوائى الفاظ و حلاوت و جذابيتى مى‏بينيم كه بعد از كلام خدا و پيغمبر خدا هيچ كلامى را پيدا نمى‏كنيم كه اين اندازه جذاب و با حلاوت، و در عين حال لطيف باشد. روى همين جهت، اولين فصل بحث بايستى فصل فصاحت و بلاغت باشد.

براى نمونه شاهدى از يكى از شارحان نهج البلاغه به نام ابن ابى الحديد كه خود از علماى اهل تسنن است و شرحى در 20 جلد نوشته و عمرى را با اين كتاب سر و كار داشته، و به گفته خودش 50 سال در نهج البلاغه كار كرده، بياوريم.

ابن ابى الحديد در جلد 11 شرح نهج البلاغه در شرح خطبه 212 مى‏گويد: حضرت على (ع) بعد از اين كه آيات: أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ سوره 102 قرآن را تلاوت فرمود، خطبه بسيار غرايى در زمينه عبرت آموزى بيان فرمود.

و اضافه مى‏كند: كسى كه مى‏خواهد به وعظ و نصيحت و بيم دادن و هراسان ساختن، به قصد بيدارى و تنبيه بپردازد، كسى كه مى‏خواهد دلهاى سنگين را به لرزه در بياورد و چهره واقعى دنيا را نشان بدهد، مى‏بايد كه در اين خطبه دقت كند و به پيروى از چنين‏ خطبه فصيح و شيوايى سخن بگويد. هر كس كه در اين فصل از نهج البلاغه دقت كند، در مى‏يابد و مى‏پذيرد كه معاويه، درست مى‏گويد كه: «كسى جز على راه فصاحت را براى قريش ايجاد و هموار نكرد. اگر تمام فصحاى عرب در يك مجلس فراهم آيند و اين خطبه، خوانده شود، جاى آن دارد كه همگى به سجده بيفتند».

باز ابن ابى الحديد مى‏گويد: و اين همان است كه بر گروهى از شعرا به هنگام شنيدن اشعار على ابن رقا، يكى از شعراى معروف، گذشت، هنگامى كه اشعار على ابن رقا را بر عده‏اى از ادبا خواندند تمام شعرا به سجده در افتادند. از آنها پرسيده شد كه: چرا سجده كرديد گفتند: چنانكه در قرآن مواردى هست كه وقتى افرادى قرآن را مى‏خوانند يا كلمات قرآن را مى‏شنوند، به سجده مى‏افتند، در نهج البلاغه و اشعار شعرا هم جاهايى هست كه وقتى افراد فصيح، فصاحت شناس، بلاغت شناس، به آنجا مى‏رسند، بايد به سجده بيفتند.»، بعد اضافه ميكند كه: «من در شگفتى و اعجاب فراوان فرو مى‏روم از اين كه مردى وقتى در كشاكش نبرد، خطابه‏هايى ايراد مى‏كند كه كلماتش متناسب با طبيعت شيران و پلنگان است، در عين حال، هنگامى كه لب به موعظه و اندرز مى‏گشايد، كلماتش نمايانگر طبيعتى چون طبيعت زهاد است. راستى شگفت آور است كه على ابن ابى طالب (ع) گاهى به صورت قهرمانان بزرگ تاريخ درمى‏آيد، گاهى در جلوه سقراط، فيلسوف يونانى و گاهى با صفات مسيح بن مريم جلوه مى‏كند». و بالاخره مى‏گويد: «به تمام مقدسات عالم سوگند ياد ميكنم كه من 5 سال است كه مرتب اين خطبه را خوانده‏ام و تا كنون بيش از هزار مرتبه اين خطبه را خوانده‏ام و در تمام اين سالهاى طولانى و در هر بار خواندن، اثر تازه‏اى از تاثر و خوف در روح و لرزه جديدى در قلب و اعضايم ايجاد كرده است. هر بار و هر زمان كه در مضمون اين خطبه دقت كرده‏ام، حالات و اوضاع دسته‏اى از نزديكان و بستگان خودم را مجسم ديده‏ام.

مورد ديگر: ابن ابى الحديد در شرح خطبه 108 مى‏گويد: افراد دقيق و باريك بين بايد به جلال و عظمت كلمات اين خطبه كه رعب و مهابتى خاص در دل انسان ايجاد ميكند، به دقت بنگرند تا تاثير كلام شيوا و بليغ را احساس كنند. و براستى پسر ابو طالب چقدر خدا را يارى كرد و به اسلام خدمت نمود گاهى با دست و شمشيرش، گاهى با زبان و منطقش و گاهى با قلب و فكرش و اگر از جهاد و جنگ سخن به ميان آيد على ابن ابى طالب سيد المجاهدين و المحاربين است. اگر از وعظ و تذكير سخن بگويم او ابلغ الواعظين و المذكرين است، اگر از خطبه و تفسير سخن به ميان بيايد او رئيس الفقها و المفسرين است و اگر از توحيد سخن بگوييم، او امام اهل عدل و موحدين است.

ليس على اللَّه بمستنكر

ان يجمع العالم فى واحد

آرى از خداوند شگفت نيست كه جهانى را در وجود يك فرد، اين چنين جمع كند.

2-  ديدگاههاى فلسفى على (ع) در نهج البلاغه

دومين جهت بررسى در نهج البلاغه، بعد تعقلى و فلسفى است. آنجا كه سخن على (ع) در نهج البلاغه اوج مى‏گيرد، عرصه خداشناسى است. امام (ع) گاهى در باره موجودى مثل: مورچه، خفاش، ملخ و طاوس و يا موجودات خاصى سخن بميان مى‏آورد، اما گاهى كه اوج مى‏گيرد، در باره اين كه خدا اول است، آخر است، ظاهر است، باطن است، مطلق است، بسيط است، بى‏نهايت است، كلام را به كمال مى‏رساند.

ابن ابى الحديد مى‏گويد: «قبل از اسلام، عربها اگر سخن مى‏گفتند در باره شراب، شتر، جنگ و اين چيزها بود. براى آنان ملائكه و آسمان، خدا و الهيات، بحثهاى تعقلى و فلسفى، اصلا مطرح نبود. على (ع) اولين كسى است كه در حكمت الهى در بحثهاى فلسفى، اوج سخن را تا به اين حد رسانده است». و اين يكى از فصلهاى بسيار بسيار مهم در نهج البلاغه است. ببينيد، براى نمونه در خطبه 28 مى‏فرمايد: «سبق الاوقات كونه...» اين تنها چند جمله است و همين چند جمله را شارحان نهج البلاغه هر يك بنحوى تفسير كرده‏اند. ابن ميثم بحرانى، طورى معنا كرده، ملا صدرا را طور ديگرى بيان كرده، ابن ابى الحديد نوعى بيان و تفسير كرده، خويى طورى بيان كرده، محمد جواد مغنيه طور ديگر. اين چند جمله به اندازه‏اى در بحث خداشناسى و حكمت الهى كامل و جالب است كه اين همه آراء گوناگون را در خود جمع كرده است و اين، نمونه‏اى از كلمات امام (ع) است.

3-  حكومت على (ع) در نهج البلاغه

يكى از فصلهاى مهم نهج البلاغه حكومت مى‏باشد. در اين كتاب على (ع) خطوط كلى حكومت اسلامى را به وضوح ترسيم مى‏نمايد. توجه باين موضوع در زمان‏

حاضر كه انقلابى به وضوح پيوسته و مردم قهرمان ايران قيام كردند، نهضت كردند، انقلابى بوجود آوردند تا حكومتى بوجود بياورند كه آن حكومت، انعكاسى از حكومت حضرت على (ع) باشد، بسيار مهم است و بر ما لازم است كه برنامه حكومتى حضرت على (ع) را از نهج البلاغه بدست بياوريم و مطالعه كنيم. در اينجا براى نمونه، نكاتى را يادآور مى‏شويم: اولا على (ع) علاقه شديد و تلاش پيگيرى براى تاسيس و استقرار حكومت اسلامى داشت. جنگ جمل، صفين و نهروان، درهم كوبيدن ناكثين، قاسطين و مارقين، همه براى اين بود كه على (ع) مى‏خواست موانعى را كه بر سر راه تاسيس اين حكومت بود، از بين بردارد. در اين باره در نامه 62 مى‏فرمايد: «قسم به خدا اگر در راه تاسيس حكومت اسلامى، من تنها باشم و تمام دشمنان من، صحنه زمين را پر كنند، من نمى‏ترسم و احساس وحشت و هراس نمى‏كنم. اين تلاش پيگير من، اين جنگ و درگيرى و كشاكش و نبرد با قاسطين، فاسقين و ناكثين، براى اين است كه مى‏ترسم كه امر به دست نادانان و بدكاران بيفتد». آنها چه كار مى‏كنند «مال خداوند را مالى كه خداوند براى رفاه همه مردم قرار داده است آن را به دست بگردانند، براى خودشان سرمايه قرار بدهند و بندگان خود را به زنجير استكبار و استثمار بكشند و با صالحين و افراد شايسته به ستيز و مخالفت برخيزند و مارقين براى خود حزب و گروه درست كنند. اما براى پيشگيرى از اين جريان من تا آنجا حاضرم كه تنها در برابر تمام دشمنان اگر چه صفحه روزگار را هم پر كنند بايستم و بجنگم.» بنا بر اين هدف على (ع) در اين جنگها و جهادها تاسيس حكومت اسلامى بود و امروز هم بايد حكومت ما انعكاسى از آن باشد.

بازگشت امام (ع) از صفین به کوفه

بازگشت امام (ع) از صفین به کوفه

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


مسئله حکمیت امری بود که امام علیه السلام از روی جبر واکراه وپس از مسدود شدن تمام راهها به آن تن داد، زیرا اگر در برابر آن مقاومت می‏کرد مخالفان داخلی، با همکاری سپاه معاویه، به نبرد با امام بر می‏خاستند که پایانی جز نابودی او ویاران با وفایش نداشت. ازاین جهت وقتی کار تصویب حکمیت‏به پایان رسد، امام علیه السلام برای اعزام نماینده واعزام هیات ناظر بر داوری وحل وفصل مشکلات به کوفه بازگشت، در حالی که در موقع حرکت، این دعا را که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم‏نیز نقل شده است قرائت می‏فرمود:

«بارالها، از مشقت‏سفر واندوه بازگشت و از چشم انداز بلا در اهل ومال به تو پناه می‏برم‏».

امام علیه السلام این دعا را تلاوت کرد وراه ساحلی فرات را به مقصد کوفه در پیش گرفت. وقتی به شهر «صندوداء» (1) رسید قبیله بنوسعید به استقبال آن حضرت شتافتند ودرخواست کردند که بر آنان وارد شود ولی امام دعوت آنان را نپذیرفت. (2) وقتی به نزدیک نخیله کوفه رسید با پیرمردی روبرو شد که در سایه خانه‏ای نشسته بود وآثار بیماری بر چهره داشت وگفتگویی میان آن دو به شرح زیر انجام گرفت.

امام‏علیه السلام:چرا رنگ تو پریده است؟آیا بیماری؟

پیرمرد: آری.

امام‏علیه السلام:بیماری را خوش نداشتی؟

پیرمرد:نه، دوست نداشتم بیمار شوم.

امام‏علیه السلام:آیا این نوع بیماریها در پیشگاه خدا امر خیر حساب نمی‏شود؟

پیرمرد:چرا.

امام‏علیه السلام:مژده بده که رحمت‏حق تو را فرا گرفته وگناهان تو آمرزیده شده است. نام تو چیست؟

پیرمرد: من صالح فرزند سلیم از قبیله سلامان بن طی وهمپیمان قبیله سلیم بن منصور هستم.

امام‏علیه السلام با شگفتی خاصی فرمود:چقدر نام تو ونام پدرت ونام هم پیمانان تو نیکوست. آیا در نبردهای ما شرکت داشتی؟

پیرمرد:نه، شرکت نداشتم ولی به آن مایل بودم.همان طور که می‏بینی ناتوانی جسمی، که از عوارض تب است، مرا از کار بازداشته است.

امام‏علیه السلام:به کلام خدا گوش فرا ده که می‏فرماید: لیس علی الضعفاءو لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل و الله غفور رحیم (توبه:91).یعنی: بر ناتوانان وبیماران وکسانی که مالی ندارند که در راه جهاد انفاق کنند ایرادی نیست آن گاه که برای خدا وپیامبر او خیرخواهی نمایند.برنیکوکاران مزاحمتی نیست وخداوند بخشنده ورحیم است.

امام‏علیه السلام:مردم در باره کار ما با شامیان چه می‏گویند؟

پیرمرد: بدخواهان تو ازاین کار خوشحال‏اند ولی یاران واقعی تو خشمگین ومتاثرند.

امام‏علیه السلام:راست می‏گویی. خدا بیماری تو را مایه آمرزش گناهان تو قرار دهد.چه در بیماری پاداشی نیست ولی مایه آمرزش گناهان می‏شود.پاداش، مربوط به گفتار وکردار است ولی در عین حال از حسن نیت نباید غفلت کرد، زیرا خداوند گروه کثیری را به سبب نیت‏خیرشان وارد بهشت می‏کند. امام علیه السلام این سخن را گفت وراه خود را در پیش گرفت. (3)

پس از پیمودن مقداری راه، با عبد الله بن ودیعه انصاری مواجه گردید ومایل شد که از نظر مردم در باره قرارداد تحمیلی با معاویه آگاه گردد.لذا با او به گفتگویی پرداخت که نقل می‏شود.

امام‏علیه السلام:مردم در باره کار ما چه می‏گویند؟

انصاری: مردم دو نظر دارند. برخی آن را پسندیده‏اند وبرخی دیگر آن را خوش ندارند و(به تعبیر قرآن: ولا یزالون مختلفین) پیوسته در اختلاف هستند.

امام‏علیه السلام:صاحبنظران چه می‏گویند؟

انصاری: آنان می‏گویند که گروهی دور علی بودند اما علی آنان را متفرق ساخت.دژ استواری داشت ولی آن را ویران کرد. دیگر علی کی می‏تواند مانند آنان را که متفرق ساخت گرد آورد وبنایی را که ویران کرد از نو بسازد؟اگر او با همان گروهی که به فرمان او بودند به نبرد ادامه می‏داد تا پیروز گردد یا نابود شود، کاری مطابق با خرد وسیاست صحیح انجام داده بود.

امام‏علیه السلام:من ویران کردم یا آنان(خوارج)؟ من آن جمع را متفرق ساختم یا آنان اختلاف ودودستگی پدید آوردند؟ اینکه می‏گویی حسن تدبیر آن بود که د رآن زمان که گروهی پرچم مخالفت‏با من برافراشتند من باید با گروه وفادار خود به نبرد ادامه می‏دادم، این نظری نبود که من از آن غافل باشم. من حاضر بودم که جان خود را بذل کنم ومرگ را با روی گشاده پذیرا شوم، ولی بر حسن وحسین نگریستم ودیدم که در شهادت بر من سبقت می‏گیرند.از آن ترسیدم که، با مرگ آن دو، نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منقطع شود. لذا این کار را نپسندیدم. به خدا سوگند که اگر این بار با شامیان روبه رو شوم این راه بر می‏گزینم وهرگز آن دو (حسن وحسین) با من همراه نخواهند بود. (4)

گفتگوی رک وبی پرده انصاری با امام علیه السلام دو مطلب را روشن می‏کند:

الف)محیطی که امام علیه السلام در آن می‏زیست محیط آزادی بود وافراد می‏توانستند افکار وآراء مختلف خود را در باره حکومت وقت ابراز دارند وموافق ومخالف، در اظهار عقیده، در پیشگاه امام علیه السلام یکسان بودند وتا وقتی که مخالف دست‏به سلاح نمی‏برد وبه قیام مسلحانه نمی‏پرداخت از آزادی کامل برخوردار بود.

ب) حفظ نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که قرآن از آن به لفظ «کوثر» تعبیر کرده از واجبات مهم اسلامی است. ادامه نبرد امام علیه السلام بر ضد معاویه ومخالفان داخلی، که تعداد آنان کم نبود، منجر به شهادت امام وحسنین - علیهم السلام - وبرچیده شدن نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ودر نتیجه نابودی «امامت‏» می‏شد. اراده الهی در باقی ماندن نسل معصومان تا هنگام ظهور امام زمان علیه السلام ایجاب می‏کند که علی علیه السلام حکمیت را پذیرا شود. این مطلب، هرچند تنها دلیل برای پذیرفتن حکمیت نبود، ولی یکی از عللی بود که امام را به آن وادار ساخت.

امام (ع) دربرابر قبر خباب بن ارت

امام به سیر خود ادامه داد تا در برابر خانه های بنی عوف قرار گرفت. در سمت راست جاده در نقطه بلندی هفت‏یا هشت قبر مشاهده کرد. امام علیه السلام از اسامی افرادی که در آنجا به خاک سپرده شده بودند پرسید. قدامة بن عجلان ازدی پاسخ داد: خباب ارت پس از عزیمت‏شما به صفین درگذشت وسفارش کرد که او را در نقطه بلندی به خاک بسپارند. دفن او در این نقطه سبب شد که دیگران نیز اموات خود را دراطراف قبر او به خاک بسپارند.امام علیه السلام پس از طلب رحمت‏برای خباب در باره او گفت: وی از صمیم دل اسلام آورد وبا میل ورغبت هجرت کرد ویک عمر جهاد نمود وسرانجام با ناتوانی تن روبرو شد. خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‏سازد. آن گاه با ارواح مردگان آن نقطه چنین سخن گفت:

درود بر شماای ساکنان سرزمینهای وحشتناک ومحلهای بی آب وگیاه، از مردان وزنان مؤمن ومسلمان.شما بر ما پیشی گرفتید وما به دنبال شما هستیم وپس از اندکی به شما می‏پیوندیم.پروردگارا، ما وآنان را ببخش واز ما وآنان درگذر.

(سپس فرمود:)

سپاس خدای را که زمین را برای زندگان ومردگان محل اجتماع قرار داد. سپاس خدا را که همه را از آن آفرید ومارا به آن باز می‏گرداند وبر آن محشور می‏سازد.خوشا به آنان که معاد را به یاد آورند وبرای روز حساب کار کنند وبه اندازه کفایت قناعت ورزند (5).

آن گاه امام علیه السلام به مسیر خود ادامه داد واز کنار خانه های قبایل همدان عبور کرد وصدای ناله های زنانی را شنید که بر کشتگان خود در صفین گریه می‏کردند.

امام علیه السلام شرحبیل راخواست وبه او گفت: به زنان خود توصیه کنید که خویشتندار باشند وفریاد نکشند. او در پاسخ امام علیه السلام گفت:اگر مسئله به چند خانه محدود می‏شد امکان عمل به این سفارش بود، ولی تنها از این تیره صد وهشتاد نفر کشته شده‏اند وخانه‏ای نیست که در آنجا گریه نباشد.ولی ما مردان هرگز گریه نمی‏کنیم بلکه از شهادت آنان خوشحال هستیم.

امام علیه السلام برگذشتگان آنان رحمت فرستاد وچون شرحبیل خواست امام را، که بر مرکب سوار بود، بدرقه کند به او فرمود: «ارجع فان مشی مثلک فتنة للوالی و مذلة للمؤمنین‏». (6) یعنی: برگرد که این نحوه مشایعت موجب غرور والی وذلت مؤمنان است.

وقتی وارد کوفه شد چهار صد نفر را به عنوان ناظر بر اعمال حکمین برگزید وشریح را به عنوان فرمانده نظامی وابن عباس را به عنوان پیشوای مذهبی آنان منصوب کرد وسپس وقت آن رسید که نماینده تحمیلی خود یعنی ابوموسی اشعری را اعزام بدارد. (7)

امام از آغاز خلافت‏خود از بی تفاوتی او نسبت‏به رهبری آن حضرت آگاه بود ومردم نیز از سادگی وبلاهت او اطلاع داشتند. ازا ین جهت، به هنگام اعزام، امام علیه السلام ومردم با او به گفتگو پرداختند که برخی از آن سخنان را نقل می‏کنیم.

پی‏نوشتها:

1- صندوداء، به فتح صاد وسکون نون وفتح دال ممدوده، شهری است در بین شام وعراق، معجم البلدان یاقوت حموی.

2- وقعه صفین، ص 528; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏2، ص‏86.

3- وقعه صفین، ص 528; تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص‏33.

4- تاریخ طبری، ج‏3، جزء6،ص 34; کامل ابن اثیر، ج‏3، ص 164; وقعه صفین، ص 530-529.

5- تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص 34; کامل ابن اثیر، ج‏3، ص 164; وقعه صفین، صص‏530 -529.

6- وقعه صفین، ص 531; تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص 35; کامل ابن اثیر، ج‏3، ص 164.

7- وقعه صفین، ص‏533; تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص‏37;مروج الذهب، ج‏2، ص‏406.

لینک منبع

بازگشت امام (ع) از صفین به کوفه

بازگشت امام (ع) از صفین به کوفه

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛


مسئله حکمیت امری بود که امام علیه السلام از روی جبر واکراه وپس از مسدود شدن تمام راهها به آن تن داد، زیرا اگر در برابر آن مقاومت می‏کرد مخالفان داخلی، با همکاری سپاه معاویه، به نبرد با امام بر می‏خاستند که پایانی جز نابودی او ویاران با وفایش نداشت. ازاین جهت وقتی کار تصویب حکمیت‏به پایان رسد، امام علیه السلام برای اعزام نماینده واعزام هیات ناظر بر داوری وحل وفصل مشکلات به کوفه بازگشت، در حالی که در موقع حرکت، این دعا را که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم‏نیز نقل شده است قرائت می‏فرمود:

«بارالها، از مشقت‏سفر واندوه بازگشت و از چشم انداز بلا در اهل ومال به تو پناه می‏برم‏».

امام علیه السلام این دعا را تلاوت کرد وراه ساحلی فرات را به مقصد کوفه در پیش گرفت. وقتی به شهر «صندوداء» (1) رسید قبیله بنوسعید به استقبال آن حضرت شتافتند ودرخواست کردند که بر آنان وارد شود ولی امام دعوت آنان را نپذیرفت. (2) وقتی به نزدیک نخیله کوفه رسید با پیرمردی روبرو شد که در سایه خانه‏ای نشسته بود وآثار بیماری بر چهره داشت وگفتگویی میان آن دو به شرح زیر انجام گرفت.

امام‏علیه السلام:چرا رنگ تو پریده است؟آیا بیماری؟

پیرمرد: آری.

امام‏علیه السلام:بیماری را خوش نداشتی؟

پیرمرد:نه، دوست نداشتم بیمار شوم.

امام‏علیه السلام:آیا این نوع بیماریها در پیشگاه خدا امر خیر حساب نمی‏شود؟

پیرمرد:چرا.

امام‏علیه السلام:مژده بده که رحمت‏حق تو را فرا گرفته وگناهان تو آمرزیده شده است. نام تو چیست؟

پیرمرد: من صالح فرزند سلیم از قبیله سلامان بن طی وهمپیمان قبیله سلیم بن منصور هستم.

امام‏علیه السلام با شگفتی خاصی فرمود:چقدر نام تو ونام پدرت ونام هم پیمانان تو نیکوست. آیا در نبردهای ما شرکت داشتی؟

پیرمرد:نه، شرکت نداشتم ولی به آن مایل بودم.همان طور که می‏بینی ناتوانی جسمی، که از عوارض تب است، مرا از کار بازداشته است.

امام‏علیه السلام:به کلام خدا گوش فرا ده که می‏فرماید: لیس علی الضعفاءو لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل و الله غفور رحیم (توبه:91).یعنی: بر ناتوانان وبیماران وکسانی که مالی ندارند که در راه جهاد انفاق کنند ایرادی نیست آن گاه که برای خدا وپیامبر او خیرخواهی نمایند.برنیکوکاران مزاحمتی نیست وخداوند بخشنده ورحیم است.

امام‏علیه السلام:مردم در باره کار ما با شامیان چه می‏گویند؟

پیرمرد: بدخواهان تو ازاین کار خوشحال‏اند ولی یاران واقعی تو خشمگین ومتاثرند.

امام‏علیه السلام:راست می‏گویی. خدا بیماری تو را مایه آمرزش گناهان تو قرار دهد.چه در بیماری پاداشی نیست ولی مایه آمرزش گناهان می‏شود.پاداش، مربوط به گفتار وکردار است ولی در عین حال از حسن نیت نباید غفلت کرد، زیرا خداوند گروه کثیری را به سبب نیت‏خیرشان وارد بهشت می‏کند. امام علیه السلام این سخن را گفت وراه خود را در پیش گرفت. (3)

پس از پیمودن مقداری راه، با عبد الله بن ودیعه انصاری مواجه گردید ومایل شد که از نظر مردم در باره قرارداد تحمیلی با معاویه آگاه گردد.لذا با او به گفتگویی پرداخت که نقل می‏شود.

امام‏علیه السلام:مردم در باره کار ما چه می‏گویند؟

انصاری: مردم دو نظر دارند. برخی آن را پسندیده‏اند وبرخی دیگر آن را خوش ندارند و(به تعبیر قرآن: ولا یزالون مختلفین) پیوسته در اختلاف هستند.

امام‏علیه السلام:صاحبنظران چه می‏گویند؟

انصاری: آنان می‏گویند که گروهی دور علی بودند اما علی آنان را متفرق ساخت.دژ استواری داشت ولی آن را ویران کرد. دیگر علی کی می‏تواند مانند آنان را که متفرق ساخت گرد آورد وبنایی را که ویران کرد از نو بسازد؟اگر او با همان گروهی که به فرمان او بودند به نبرد ادامه می‏داد تا پیروز گردد یا نابود شود، کاری مطابق با خرد وسیاست صحیح انجام داده بود.

امام‏علیه السلام:من ویران کردم یا آنان(خوارج)؟ من آن جمع را متفرق ساختم یا آنان اختلاف ودودستگی پدید آوردند؟ اینکه می‏گویی حسن تدبیر آن بود که د رآن زمان که گروهی پرچم مخالفت‏با من برافراشتند من باید با گروه وفادار خود به نبرد ادامه می‏دادم، این نظری نبود که من از آن غافل باشم. من حاضر بودم که جان خود را بذل کنم ومرگ را با روی گشاده پذیرا شوم، ولی بر حسن وحسین نگریستم ودیدم که در شهادت بر من سبقت می‏گیرند.از آن ترسیدم که، با مرگ آن دو، نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منقطع شود. لذا این کار را نپسندیدم. به خدا سوگند که اگر این بار با شامیان روبه رو شوم این راه بر می‏گزینم وهرگز آن دو (حسن وحسین) با من همراه نخواهند بود. (4)

گفتگوی رک وبی پرده انصاری با امام علیه السلام دو مطلب را روشن می‏کند:

الف)محیطی که امام علیه السلام در آن می‏زیست محیط آزادی بود وافراد می‏توانستند افکار وآراء مختلف خود را در باره حکومت وقت ابراز دارند وموافق ومخالف، در اظهار عقیده، در پیشگاه امام علیه السلام یکسان بودند وتا وقتی که مخالف دست‏به سلاح نمی‏برد وبه قیام مسلحانه نمی‏پرداخت از آزادی کامل برخوردار بود.

ب) حفظ نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که قرآن از آن به لفظ «کوثر» تعبیر کرده از واجبات مهم اسلامی است. ادامه نبرد امام علیه السلام بر ضد معاویه ومخالفان داخلی، که تعداد آنان کم نبود، منجر به شهادت امام وحسنین - علیهم السلام - وبرچیده شدن نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ودر نتیجه نابودی «امامت‏» می‏شد. اراده الهی در باقی ماندن نسل معصومان تا هنگام ظهور امام زمان علیه السلام ایجاب می‏کند که علی علیه السلام حکمیت را پذیرا شود. این مطلب، هرچند تنها دلیل برای پذیرفتن حکمیت نبود، ولی یکی از عللی بود که امام را به آن وادار ساخت.

امام (ع) دربرابر قبر خباب بن ارت

امام به سیر خود ادامه داد تا در برابر خانه های بنی عوف قرار گرفت. در سمت راست جاده در نقطه بلندی هفت‏یا هشت قبر مشاهده کرد. امام علیه السلام از اسامی افرادی که در آنجا به خاک سپرده شده بودند پرسید. قدامة بن عجلان ازدی پاسخ داد: خباب ارت پس از عزیمت‏شما به صفین درگذشت وسفارش کرد که او را در نقطه بلندی به خاک بسپارند. دفن او در این نقطه سبب شد که دیگران نیز اموات خود را دراطراف قبر او به خاک بسپارند.امام علیه السلام پس از طلب رحمت‏برای خباب در باره او گفت: وی از صمیم دل اسلام آورد وبا میل ورغبت هجرت کرد ویک عمر جهاد نمود وسرانجام با ناتوانی تن روبرو شد. خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‏سازد. آن گاه با ارواح مردگان آن نقطه چنین سخن گفت:

درود بر شماای ساکنان سرزمینهای وحشتناک ومحلهای بی آب وگیاه، از مردان وزنان مؤمن ومسلمان.شما بر ما پیشی گرفتید وما به دنبال شما هستیم وپس از اندکی به شما می‏پیوندیم.پروردگارا، ما وآنان را ببخش واز ما وآنان درگذر.

(سپس فرمود:)

سپاس خدای را که زمین را برای زندگان ومردگان محل اجتماع قرار داد. سپاس خدا را که همه را از آن آفرید ومارا به آن باز می‏گرداند وبر آن محشور می‏سازد.خوشا به آنان که معاد را به یاد آورند وبرای روز حساب کار کنند وبه اندازه کفایت قناعت ورزند (5).

آن گاه امام علیه السلام به مسیر خود ادامه داد واز کنار خانه های قبایل همدان عبور کرد وصدای ناله های زنانی را شنید که بر کشتگان خود در صفین گریه می‏کردند.

امام علیه السلام شرحبیل راخواست وبه او گفت: به زنان خود توصیه کنید که خویشتندار باشند وفریاد نکشند. او در پاسخ امام علیه السلام گفت:اگر مسئله به چند خانه محدود می‏شد امکان عمل به این سفارش بود، ولی تنها از این تیره صد وهشتاد نفر کشته شده‏اند وخانه‏ای نیست که در آنجا گریه نباشد.ولی ما مردان هرگز گریه نمی‏کنیم بلکه از شهادت آنان خوشحال هستیم.

امام علیه السلام برگذشتگان آنان رحمت فرستاد وچون شرحبیل خواست امام را، که بر مرکب سوار بود، بدرقه کند به او فرمود: «ارجع فان مشی مثلک فتنة للوالی و مذلة للمؤمنین‏». (6) یعنی: برگرد که این نحوه مشایعت موجب غرور والی وذلت مؤمنان است.

وقتی وارد کوفه شد چهار صد نفر را به عنوان ناظر بر اعمال حکمین برگزید وشریح را به عنوان فرمانده نظامی وابن عباس را به عنوان پیشوای مذهبی آنان منصوب کرد وسپس وقت آن رسید که نماینده تحمیلی خود یعنی ابوموسی اشعری را اعزام بدارد. (7)

امام از آغاز خلافت‏خود از بی تفاوتی او نسبت‏به رهبری آن حضرت آگاه بود ومردم نیز از سادگی وبلاهت او اطلاع داشتند. ازا ین جهت، به هنگام اعزام، امام علیه السلام ومردم با او به گفتگو پرداختند که برخی از آن سخنان را نقل می‏کنیم.

پی‏نوشتها:

1- صندوداء، به فتح صاد وسکون نون وفتح دال ممدوده، شهری است در بین شام وعراق، معجم البلدان یاقوت حموی.

2- وقعه صفین، ص 528; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏2، ص‏86.

3- وقعه صفین، ص 528; تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص‏33.

4- تاریخ طبری، ج‏3، جزء6،ص 34; کامل ابن اثیر، ج‏3، ص 164; وقعه صفین، ص 530-529.

5- تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص 34; کامل ابن اثیر، ج‏3، ص 164; وقعه صفین، صص‏530 -529.

6- وقعه صفین، ص 531; تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص 35; کامل ابن اثیر، ج‏3، ص 164.

7- وقعه صفین، ص‏533; تاریخ طبری، ج‏3، جزء6، ص‏37;مروج الذهب، ج‏2، ص‏406.

لینک منبع

قسمتي از حديث معرفت اميرالمومنين عليه السلام

قسمتي از حديث معرفت اميرالمومنين عليه السلام :

در اين روايت که اولين حديث از جلد 26 بحارالانوار است اميرالمومنين خودشون رو براي سلمان و ابوذر معرفي ميکنند. اين حديث رو همه جا نمي شنويد. (اختصاصی و ویژه برای بچه های کانون وبلاگنویسان. بخونید و افتخار کنید)

يک روز ابوذر پيش سلمان ميره و سئوال ميکنه که معرفت اميرالمومنين به نورانيت چيه؟ سلمان ميفرمايد بايد از خود اميرالمومنين سئوال کنيم. وقتي سئوال ميکنند حضرت بسيار اونها رو تشويق ميکنند و ميفرمايند فقط مومنيني که ايمانشون کامل باشه ميتونند اين معرفت رو کسب کنند. حضرت ميفرمايند: مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ معرفت من به نورانيت معرفت خداوند است و معرفت خداوند ، معرفت من به نورانيت... قَوْلُهُ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ فَمَنْ أَقَامَ وَلَايَتِي فَقَدْ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ إِقَامَةُ وَلَايَتِي صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ و بيان خدا که ميفرمايد نماز را به پا داريد ، کسي که ولايت مرا برپا دارد همانا نماز را به پا داشته و برپاداشتن ولايت من بسيار دشوار است مگر بر ملک مقرب يا پيامبر مرسل يا مومني که خداوند قلبش را براي ايمان امتحان کرده باشد. حالا سجده‌ي شکر نداره؟؟؟ بقيه‌اش رو بخونيد، اينجا سلمان سئوال ميکنه که مؤمن امتحان شده چه کسي هست؟ قَالَ الْمُؤْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِي لَا يُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَيْهِ شَيْ‏ءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ يَشُکَّ وَ لَمْ يَرْتَبْ حضرت ميفرمايند: مومن امتحان شده کسي هست که هيچ فرماني از ما به او نميرسد مگر اينکه سينه‌اش را براي قبول آن امر آماده ميسازد و در آن شک نميکند و رو بر نميتابد. در ادامه حضرت ميفرمايند ما را شبيه خدايان قرار ندهيد و بعد هرچه ميخواهيد در فضيلت ما بگوييد که هرچه در آن بکوشيد به اندازه‌ي آنچيزي که خداوند به ما داده است نخواهد بود و خداوند بيشترش را به ما داده است. بعد سلمان دوباره سئوال ميکنه که آيا واقعا اقامه‌ي نماز ، اقامه‌ي ولايت شماست؟ حضرت ميفرمايند بله و در تاييد اين حرف ، اين آيه را شاهد مياورند که: تَصْدِيقُ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعَالَى فِي الْکِتَابِ الْعَزِيزِ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ فَالصَّبْرُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ الصَّلَاةُ إِقَامَةُ وَلَايَتِي فَمِنْهَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ إِنَّها لَکَبِيرَةٌ وَ لَمْ يَقُلْ وَ إِنَّهُمَا لَکَبِيرَةٌ لِأَنَّ الْوَلَايَةَ کَبِيرَةٌ حَمْلُهَا إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ وَ الْخَاشِعُونَ هُمُ الشِّيعَةُ الْمُسْتَبْصِرُونَ خداوند در قرآن ميفرمايد از صبر و نماز کمک بگيريد که همانا آن عظيم است مگر بر خاشعين. صبر رسول خداست و نماز اقامه‌ي ولايت من که خداوند فرموده آن عظيم است مگر بر خاشعين و نفرموده آنها عظيم هستند چرا که ولايت من کبير است مگر بر خاشعان که آنها شيعه‌هاي بيدار ميباشند. سپس حضرت ميفرمايند: همه در رسالت پيامبر متفق هستند ولي همه در ولايت من اختلاف کردند و نتوانستند آنها را بپذيرند. بقيه‌اش رو فقط فارسي مينويسم. با دقت بخونيد و خدا رو به خاطر داشتن چنين امام و پيشوايي سپاس بگوييم: حضرت ميفرمايند: من خاتم وصيين هستم، من صراط مستقيم هستم ، من نباء عظيم هستم که در آن اختلاف کردند... من کسي هستم که کشتي نوح را برساحل نشاندم به اذن خدا، من کسي هستم که يونس را از شکم ماهي خارج ساختم ، من کسي هستم که دريا را بر موسي شکافتم ، من کسي هستم که ابراهيم را به اذن خدا از آتش خارج ساختم، من کسي هستم که نهرها را جاري ساختم ، چشمه را جوشاندم، درختان را برافراشتم... من خضر معلم موسي هستم، من معلم سليمان نبي هستم، من ذوالقرنين هستم، من قدرت خداوند هستم، من امام هر مؤمني از گذشته تا حال و آينده هستم. من کسي هستم که ميميرانم و زنده ميکنم به اذن خدا، من کسي هستم که از ضمائر مطلعم... و تمام اينها را به اين دليل دارم که تمام اسماء اعظم خداوند را عالم هستيم.... اي سلمان و اي ابوذر، هرکس که به آنچه که گفتم ايمان بياورد و يقين کند و آنرا بيان کند و شرح دهد، پس او مؤمن است که خداوند قلبش را آزمايش ميکند و سينه‌اش را گشاده ميکند و عارف به معرفت ماست و هرکس شک کند و عناد بورزد و متحير بماند ، او مقصر است در حق ما... و اين است معرفت من به نورانيت. که به آن تمسک بجوييد. کسي از شيعيان ما به درجه‌ي استبصار نميرسد مگر اينکه اين معرفت من به نورانيت را بداند.