عید نوروز و اسلام

 

عید نوروز و اسلام

واژه (عيد) در قرآن كريم تنها يكبار در آيه 114، سوره مائده آمده است: (عيسي ابن مريم گفت بارالها! اي پرودگار تو ما از آسمان مائده اي فرست تا اين روز براي ما و كساني كه پس از ما آيند روز عيد مباركي گردد و آيت و حجتي از جانب تو براي باشد، كه تو بهترين روزي دهندگاني.

عيسي بن مريم اين دعا را آن هنگام كه حورايون به او گفته بودند كه: اي عيسي ابن مريم، آيا خداي تو مي تواند براي ما از آسمان مائده فرستد؟ عيسي در پاسخ آنان مي گويد: اگر ايمان آورده ايد از خدا بترسيد! و هرگز شك در قدرت خدا و يا شك در اجابت دعاي پيغمبر خدا نكنيد. حواريون گفتند (ما شك نكرده ايم ليكن) مي خواهيم كه از آن مائده آسماني تناول كنيم تا دل هاي ما مطمئن شود (و بر يقين ما بيفزايد) و تا به راستي عهدهاي تو پي بريم و بر آن گواه باشيم.

عيد خود مصدري است مانند عود به معناي بازگشتن و به همين مناسبت، سالگردها و يادبودها را (عيد) گويند. البته، اين نامگذاري به يادبودهاي خوش وتوام با شادماني اختصاص دارد.

(عيد) روزي است كه در آن سود و منفعتي به دست بيايد و در شرع مقدس اسلام، روزهاي اضحي و فطر عيد ناميده مي شوند. كه در عيد اضحي قرباني، و در عيد فطر زكات فطره مطرح است. نيز مي توان گفت، عيد آن روزي است كه در آن نماز ويژه اي برگزار كنند، يا روزي است كه مجمعي در آن فراهم آيد، و يا آنكه عيد روزي است كه خلق از ماتم به شادماني (عود) كنند، يا روزي است كه زندانيان را از زندان رها كنند، و يا كودكان را از مكتب بيرون فرستند، يا روزي است كه تفاوتي ميان درويش و توانگر نباشد، يا آنكه (عيد) روز شريف و ارجمندي مي تواند باشد.

از آيه (مائده) استفاده مي شود كه حضرت عيسي و مسيح روز نزول مائده را كه سالروز وقوع يك معجزه الهي در تاريخ است براي همه انسان ها (عيد) قرار داده است، تا اين روز آيت و حجتي از جانب خداوند براي مردمان در تمامي اعصار بوده باشد و به ميمنت اين پديده پر بركت همه ساله شادماني و خجستگي آن روز تكرار گردد.

از آنجا كه (مائده) به معناي خوان پر نعمت، تنها دوبار در سوره مائده آمده است، مي توان گفت نزول رزق از آسمان به درخواست حضرت عيسي مسيح (ع) ويژگي خاصي داشته است كه به خاطر آن عنوان (مائده) را به خود گرفته است.

راغب اصفهاني مي گويد: مائده طبق و خواني است كه در آن طعام باشد كه هم به آن طبق و هم به طعام مائده گفته مي شود.

بنابراين، عيد در اين آيه اشاره دارد به نزول يك بركت آسماني در پوشش طبق يا طبق هايي از طعام و خوردني كه مي تواند تكرار و بازگشت آن روز نيز همان بركات را به همراه داشته باشد و از اين جهت، آيت و حجتي ديگر از جانب خداوند متعال براي انسان ها و فرصتي ديگر براي ايجاد ارتباط با خدا و ذكر و ياد او در دل ها و زبان ها بوده باشد.



نوروز از ديدگاه امام صادق (ع)

علامه مجلسي در كتاب « زاد العماد » از قول معلي ابن حنيس نقل كرده كه امام صادق (ع) در فضيلت نوروز به حق خانه كعبه سوگند ياد كرده و عيد نوروز را تفسير و اهميت آن را چنين بيان داشته اند:

در عيد نوروز حق تعالي در روز الست از ارواح بندگان پيمان گرفته است كه او را به يگانگي بپرستند و براي او شريكي قرار ندهند. اين روز اولين روز طلوع آفتاب، اولين روز وزيدن بادها و رويش گياهان ميباشد.



آداب اسلامي نــوروز

مفاتيح الجنان شيخ قمي روايتي از معلي بن خنيس را درباره نوروز ذكر كرده است كه اعمال اين روز و دعاي مربوط به آن را همراه دارد. بي آنكه اشاره اي به فضيلت اين روز كرده باشد. ولي بحارالانوار مجلسي روايات معلي بن خنيس را به تفصيل آورده است. در آن روايات به فضيلت و برتري اين روز نسبت به ساير ايام بسيار پرداخته است و يكي از روايات مفصل معلي بن خنيس از نوروز را اين گونه تجليل كرده است: نوروز روزي است كه كشتي نوح بر كوه جودي قرار گرفت، روزي است كه جبرئيل بر نبي (ع) نازل شد، روزي است كه رسول اكرم (ص) علي (ع) را بر دوش كشيد تا بت هاي قريش را از بالاي كعبه رمي كند، روزي است كه نبي (ع) به وادي جن رفت و از ايشان بيعت گرفت، روزي است كه براي علي (ع) از مردم بيعت گرفت (غدير خم) روزي است كه قائم آل محمد ظهور خواهد كرد و روزي است كه امام عصر (عج) بر دجال پيروز خواهد شد.

و اما روايت خنيس به نقل از امام صادق (ع) در مفاتيح الجنان:

فرمود: چون نوروز شود غسل كن و پاكيزه ترين جامه هاي خود را بپوش و به بهترين بوي هاي خوش خود را معطر گردان پس چون از نمازهاي پيشين و پسين و نافله هاي آن فارغ شدي، چهار ركعت نماز بگذار يعني هر ركعت به يك سلام و در ركعت اول بعد از حمد ده مرتبه اناانزلنا و در ركعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قل يا ايهاالكافرون و در ركعت سوم بعد از حمد ده مرتبه قل اعوذ برب الناس و قل اعوذ برب الفلق را بخوان و بعد از نماز به سجده شكر برو.

همان طور كه مشاهده مي شود اين روز نيز چون اعياد اسلامي با غسل كردن، پوشيدن جامه نو و معطر گرديدن به بوي هاي خوش و روزه داشتن آغاز مي شود، ضمن آنكه نمازي مشابه نمازهاي ساير اعياد اسلامي دارد.



نماز عيد نوروز

نماز عيد نوروز مشتمل است بر قرائت سوره حمد و سوره هاي قدر، كافرون، توحيد، فلق و ناس و بسيار شبيه به نمازي است كه ضمن آداب و اعمال روز جمعه و همين طور اعمال روز عيد غدير خم وارد شده است.

از آنجا كه قرائت سوره قدر در نماز عيد نوروز توصيه شده است مي توان دريافت كه عيد نوروز نيز چون ديگر اعياد اسلامي با نزول بركات و آيات الهي همراه بوده است. تاكيد بر قرائت سوره هاي كافرون، توحيد، معوذتين نيز مي تواند اشاره به در خواست دفع انواع شرور و بدي ها داشته باشد.



دعاي عيد نوروز

دعاي مخصوص عيد نوروز با درود و صلوات بر رسول اكرم (ص) و آل او و اوصيا و همه انبيا و رسولان آغاز مي شود آن گاه با فرستادن درود بر ارواح و اجساد ايشان ادامه مي يابد.

در اين دعا آمده است: (هذا الذي فضله و كرمته و شرفته و عظمت خطره) اين فراز با اندكي جابجايي در كلمات در دعاي مخصوص ماه مبارك رمضان، ماه نزول قرآن نيز آمده است.

فراز پاياني دعاي مخصوص عيد نوروز : ( اللهم .... ما فقدت من شي فلا تفقدني عونك عليه حتي لا اتكلف مالا احتاج اليه يا ذالجلال و الاكرام ) از آن جهت كه در آن سخن از گم شدن و گمشده ها به ميان مي آيد بيش از اندازه قابل توجه است زيرا، چنانكه در گزارش آيين هاي ايراني خواهد آمد عيد نوروز همان روزي است كه حضرت سليمان (ع) انگشتري خويش را پس از مدتي پيدا كرده است.

منبع : http://hajismaeeli.com/article.aspx?id=834

تفسير ملا صدرا

 

تفسير ملا صدرا

آيةالله رضا استادى

كه نام خاصى ندارد. اين تفسير هم مربوط به قرن يازدهم است. چاپ يك جلدى بزرگ قديم و هفت جلدى جديد دارد. البته اين تفسير كامل نيست و فقط تفسير چند سوره است: حديد - يس - جمعه - واقعه - أعلى - الطارق - الزلزال - فاتحه - بقره - سجده كه همه يك جا چاپ شده و قسمتى هم جدا جدا چاپ شده است.

نمونه: قوله سبحانه: «ولنذيقنهم من العذاب الاذنى دون العذاب الاكبر لعلهم يرجعون» اختلف المفسرون فى ماهو المراد من العذاب الادنى فقيل هو المصائب و المحن عن أبى بن كعب و ابن عباس و الحسن، و قيل هو الاسر و القتل عن ابن مسعود و قتادة، و قالوا ما مهنوا به من السنة و الجوع عن مقاتل، و قيل هو الحدود عن عكرمة. (پس اينطور نيست كه به تركيب و لغت و شأن نزول و اقوال مفسران توجه نداشته باشد) و سپس اين عنوان را دارد: «مشكاة فيه مصباح» در ذيل اين عنوان مطلب مورد نظر خود را دنبال كرده است .

نمونه ديگر: (ص 178): «آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه والذين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجركبير» ما از آيه استفاده مى‏كنيم كه منظور انفاق مالى است. ايشان هم مسأله انفاق مالى را مطرح مى‏كند و اقوال مفسران را نقل مى‏كند و بعد مى‏فرمايد: «مكاشفة» .

در مكاشفه مى‏فرمايد: «اعلم أن هذا الحكم كما يشمل النعم الخارجية كذلك يشمل النعم الداخلية من الاعضاءو الحواس و القوى».

انفاق اعم از مال است. شامل انفاق اعضاء و جوارح و حواس باطنى هم مى‏شود. بايد هستى خود را در راه خداشناسى خرج كنيد. از ظاهر آيه استفاده نمى‏شود كه عقل و چشم و قواى باطنى‏ات را به كار ببر و انفاق كن تا خدا را بشناسى. اين نمى‏تواند ترجمه و استظهار از آيه باشد. بله درست است كه همانگونه كه پول نعمت است، عقل و چشم و... نعمت است. اما آيا اين را مى‏گويد؟

به ذهن مى‏آيد اين همان سخن ملا محسن فيض (ره) است كه قبلاً ياد شد ولى در دائره وسيعترى، مرحوم فيض (ره) مى‏فرمود ما گرفتار لفظ نيستيم. الفاظ داراى روح و قالب هستند و ما معنى اعم كلمه را مى‏گيريم. و ملاصدرا (ره) از اين هم وسيع‏تر گرفته است .

نمونه ديگر - ص 194): «من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا...» قرى‏ء فيضعفه... قرائت را مى‏گويد و بعد مى‏فرمايد: و قد شبه تعالى الانفاق فى سبيله بالقرض الحسن فيضاعفه له أى يؤتيه الله... بعد در ذيل عنوان «مكاشفة» مى‏گويد: القرض الحسن عند اهل الله و العرفاء ان ينفق الانسان فى طريق معرفة الله و سبيل ملكوته و التفكر فى آيات جبروته مواده الدماغية و أرواحه النفسانية...

اين حرف خوبى است كه انسان علاوه بر پول، چشم و عقل و... را به خدا قرض دهد. ولى معلوم نيست آيه اين را بفرمايد. آيه قرض مالى را مى‏گويد: يعنى صدقه كه قرض الحسنه است .

سبك تفسيرى او را چنين مى‏توان گفت كه: از نظر تفسير، مثل ساير تفاسير است و بعد هم در ذيل عنوانهايى از قبيل «مكاشفه» و «مشكوة فيه مصباح» مطالب عرفانى و فلسفى دارد.

ملاصدرا به تفسير غرائب القرآن نيشابورى هم خيلى توجه داشته و گاهى عباراتى را از آن نقل مى‏كند.

امتياز و سبكش همين است كه بعد از تمام شدن تفسير آيه به طور معمول، مطالبى عرفانى هم نقل مى‏كند.

اشكالى كه مى‏گيرند اينكه اين مطالب مستفاد از آيات نيست .

ممكن است كسى در دفاع از ايشان بگويد اين مطالب جزء تفسير آيه نيست و او نمى‏خواسته اينها را به عنوان تفسير مطرح كند.

البته شايد جاهايى از عبارات شاهد باشد كه نمى‏خواسته آيه را تفسير كند ولى حرف مستشكل اين است كه وقتى مطلبى را ذيل آيه مى‏آورد ظاهر اين است كه مى‏خواهد بگويد از آيه اين مطلب را مى‏فهمم.

ملاصدرا (ره) در اين تفسير و نيز شرح اصول كافى مطالب ارزنده‏اى دارد كه در خيلى موارد مفيد و كارساز است هم براى نويسندگان و هم براى سخنرانان.

در شرح احاديثش واقعاً مطالب ارزنده‏اى دارد كه شايد به ذهن كسى نيامده باشد، خواه معنى حديث باشد يا نباشد ولى بعنوان يك مطلب مستقل، ارزنده است .

مرحوم آقاى شعرانى (ره) در «شرح اصول كافى» ملاصالح مازندرانى (ره)، تذكر مى‏دهد كه در اين شرح مطالب ارزنده‏اى را از ملاصدرا (ره) گرفته و مرحوم مجلسى (ره) نيز در مرآة >العقول، از شحر ملاصدرا(ره) استفاده كرده است .

آشنايى با تفاسير و مفسران صفحه 158

تاريخچه تشيع [پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام]

 

تاريخچه تشيع [پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام]

 

مبدا پيدايش تشيع،عصر پيامبر (ص) و سخنان آن حضرت بوده است و اسناد روشنى براى اين مطلب در دست داريم:

از جمله بسيارى از مفسران در تفسير آيه شريفه:<ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية،كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترين مخلوقات (خدا) هستند.» (1) اين حديث را از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده‏اند كه فرمود:<منظور از اين آيه،على (ع) و شيعيان اوست‏».

از جمله مفسر معروف‏<سيوطى‏»در<الدر المنثور»از<ابن عساكر»از جابر بن عبد الله نقل مى‏كند كه ما خدمت پيامبر (ص) بوديم كه على (ع) به سوى ما آمد هنگامى كه چشم پيامبر (ص) به او افتاد فرمود:<و الذى نفسى بيده ان هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة،سوگند به كسى كه جانم به دست اوست او و شيعيانش رستگاران در روز قيامتند»سپس آيه‏<ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية‏»نازل شد و بعد از آن،هنگامى كه على (ع) به مجلس اصحاب پيامبر (ص) مى‏آمد آنها مى‏گفتند:<جاء خير البرية،بهترين مخلوقات خدا آمد!» (2)

همين معنى را<ابن عباس‏»و<ابو برزه‏»و<ابن مردويه‏»و<عطيه عوفى‏» (با تفاوتهاى مختصرى) نقل كرده‏اند. (3)

به اين ترتيب مى‏بينيم كه انتخاب نام‏<شيعه‏»براى كسانى كه ارتباط با على (ع) داشتند،در همان عصر پيامبر (ص) صورت گرفته،و اين نام را پيامبر (ص) به آنها داده است نه اين كه در عصر خلفا و يا در زمان صفويه يا غير آن پيدا شده باشد.

ما در عين اين كه به فرق اسلامى ديگر احترام مى‏گذاريم و با آنها در يك صف جماعت نماز مى‏خوانيم،و در زمان و مكان واحدى حج‏بجا مى‏آوريم و در اهداف مشترك اسلام همكارى مى‏كنيم،معتقديم پيروان مكتب على (ع) داراى ويژگيهايى هستند،و مورد توجه و عنايت‏خاص پيامبر (ص) بوده‏اند،به همين دليل ما پيروى از اين مكتب را برگزيده‏ايم.

گروهى از مخالفان شيعه اصرار دارند كه رابطه‏اى ميان اين مذهب و<عبد الله بن سبا»برقرار كنند،و پيوسته اين سخن را تكرار مى‏كنند كه شيعيان،پيرو عبد الله بن سبا هستند كه در اصل يهودى بوده،و سپس اسلام را اختيار كرده!اين سخن بسيار عجيب است،زيرا بررسى تمام كتب شيعه نشان مى‏دهد كه پيروان اين مكتب كمترين علاقه‏اى به اين مرد ندارند، بلكه در تمام كتب رجال شيعه‏<عبد الله بن سبا»به عنوان مردى گمراه و منحرف معرفى شده و طبق بعضى از روايات ما، على (ع) فرمان قتل او را به خاطر مرتد بودنش صادر كرده است. (4)

از اين گذشته اصل وجود تاريخى عبد الله بن سبا زير سؤال است و بعضى از محققان معتقدند او يك فرد افسانه‏اى است و وجود خارجى نداشته است تا چه رسد به اين كه بنيانگذار مذهب شيعه باشد (5) و به فرض كه او را يك مرد افسانه‏اى ندانيم از نظر ما فرد گمراه و منحرفى بوده است.


1-سوره بينه،آيه 7.

2-الدر المنثور،جلد 6،صفحه 379.

3-براى آگاهى بيشتر به پيام قرآن،جلد 9،صفحه 259 به بعد مراجعه فرماييد.

4-<تنقيح المقال فى علم الرجال‏»در ماده‏<عبد الله بن سبا»و ساير كتب مشهور و معروف رجال شيعه.

5-كتاب عبد الله بن سبا،نوشته علامه عسكرى.

 به قلم : آية الله مكارم شيرازى  حفظه الله

برجستگى على(ع) در تفسير قرآن

 

 برجستگى على(ع) در تفسير قرآن

فرج الله فرج اللهى

اقوال علما در باره اعلميت على(ع) به تفسير

ابن عباس كيست؟


گرچه تفسير مدون و مستقلى به نام تفسير على(ع) وجود ندارد، اما مطالب تفسيرى فراوان آن حضرت در لابلاى كتب روائى و تفسيرى از طريق شاگردان آن حضرت نقل شده و در دسترس است.

گروهى از صحابه و ياران رسول خدا(ص) چه در زمان حيات آن حضرت و چه پس از رحلت او در تفسير قرآن از شهرت بسزائى برخوردار بودند از جمله امير مومنان على(ع)، عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعود، ابى بن كعب، زيد بن ثابت، جابربن عبدالله انصارى و... اما چنان كه از شواهد تاريخى و كتب تفسيرى به دست مى‏آيد، على(ع) اعلم مردم پس از رسول گرامى اسلام به تفسير قرآن و معارف اسلام بود و سنى و شيعه هر دو اين معنى را در كتابهاى تفسيرى و تاريخى خود نقل كرده اند. چرا كه آن حضرت در دامن پيامبر بزرگ شده و هميشه در كنار آن حضرت؛ هم در حضر و هم در سفر حاضر بود. او حتى در دوران تهجد و عبادت رسول خدا(ص) در كوه حرا و نيز همراه او بود و از او جدا نمى شد.

در اين مورد ابن ابى الحديد مى گويد:

«در كتب صحاح روايت شده است كه وقتى جبرئيل براى نخستين بار بر پيامبر نازل گرديد، و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، على(ع) در كنار پيامبر اسلام(ص) بود» [1].

گرچه در حال حاضر كتاب مدونى به عنوان تفسير از اميرمومنان(ع) به چشم نمى خورد، اما مطالب تفسيرى على(ع) در كتابهاى حديثى و لابلاى روايات پراكنده است. چون اوضاع سياسى و اجتماعى آن روز به نحوى نبود كه هر كسى بتواند در گرداگرد وجود امام حلقه بزند و تفسير قرآن را بياموزد، بلكه عده خاصى از ياران آن حضرت سينه خود را سپر كرده و توانستند تفسير قرآن را از مولى الموحدين مستقيما فراگرفته و به نسلهاى بعد از خود انتقال دهند. آنهم به صورت نقل روايت كه بعدها آرام آرام اين كار توسعه يافت و روايت را با درايت درهم آميختند و اخبار و احاديث تفسيرى را به صورت مدون درآوردند.

يكى از فعاليتهاى امام در دوران خلفا تربيت شاگرد بود چنانكه استاد پيشوائى مى نويسند:

«يكى از فعاليتهاى امير مومنان در دوران خلفا؛ تفسير قرآن و حل مشكلات بسيارى از آيات و تربيت شاگردانى مانند «عبدالله بن عباس» بود كه بزرگترين مفسر اسلام، در ميان اصحاب به شمار مى رفت». [2]

اقوال علما در باره اعلميت على(ع) به تفسير

محمد حسين ذهبى از ابن عباس نقل مى كند: «چيزى از تفسير ياد نگرفتم مگر از على(ع)» [3] و همچنين از ابونعيم در «الحليه» نقل مى كند كه على(ع) فرمود: «به خدا آيه اى نازل نشده مگر اين كه مى دانم كجا نازل شده، درباره چه چيزى نازل شده، و ... چون خداوند به من قلب و فكرى انديشمند و زبانى جويا عطا كرده است». و همچنين از ابن مسعود نقل شده كه گفت: «قرآن براساس هفت حرف نازل شده، و هر حرفى هم ظاهرى دارد و باطنى؛ و على(ع) به ظاهر و باطن آن آگاه بود». [4]

از عطإ بن ابى رباح (يكى از بزرگان محدثان و فقهاى اهل سنت) سوال مى كنند: آيا در ميان اصحاب محمد(ص) عالمتر از على بوده است؟ در پاسخ مى گويد: «نه، به خدا كسى را عالمتر از على نمى شناختم».

همچنين «سعيد بن جبير» [5] كه خود يكى از مفسران بنام عصر تابعين و شيعى است، مى گويد: «اذا ثبت لنا الشى‏ء عن على(ع) لم نعدل عنه الى غيره»؛ «وقتى مطلبى از على(ع) براى ما ثابت مى شد، از آن عدول نمى كرديم». [6]

همچنين مرحوم كلينى در باب «إنه كان شريكه فى العلم» (على، شريك علم رسول خدا بود) آورده است:

«... لم يعلم الله محمدا(ص) علما الا و إمره إن يعلمه عليا».

«...خدا هيچ علمى را به پيامبر نياموخت مگر اين كه او را فرمان داد تا آن علم را به على(ع) بياموزد». [7]

پس كسى كه باب مدينه علم است و كليد علم پيامبر؛ قلم و بيان عاجز از وصف آن حضرت و علم او است لذا با اشاره مختصر به بيوگرافى اجمالى يكى از شاگردان ممتاز تفسيرى آن حضرت يعنى ابن عباس، اكتفا مى كنيم، تا عظمت استاد روشن شود.

ابن عباس كيست؟

عبدالله بن عباس پسر عموى پيامبر و از مفسران بنام صدر اسلام و ملازم و شاگرد درجه يك اميرمومنان على(ع) بود كه به اين شاگردى هميشه افتخار مى كرد و اظهار مى داشت من هرچه دارم از اميرمومنان است و سنى و شيعه به تفسير او معتقدند. او گرچه هنگام رحلت پيامبر نوجوانى دوازده يا سيزده ساله بيش نبود [8]، ولى چون در مكتب على(ع) بزرگ شده و علم آموخته بود، لذا يكى از مفسران بزرگ عالم اسلام بشمار مى رود. [9]

مفسر بزرگ شيعه مرحوم طبرسى درباره ابن عباس مى نويسد:

«عبدالله بن عباس حبر [10] امت و ترجمان قرآن و وارث دو سوم علم پيامبر بود كه پيامبر در حق او دعا كرد و فرمود: «خدايا او را از آگاهان به دين و قرآن قرار ده». لذا روايات مربوط به تفسير (نزديك به نصف احاديث تفسيرى) به او مستند است». [11]

ابن عباس در باره علم اميرمومنان على(ع) مى گويد:

«على(ع) علم علما علمه رسول الله(ص) و رسول الله علمه الله فعلم النبى من علم الله و علم على من علم النبى و علمى من علم على(ع) و ما علمى و علم اصحاب محمد(ص) فى علم على الا كقطره فى سبعه إبحر». [12]

«على(ع) علمى را آموخت كه پيامبر آن را تعليم داد و و پيامبر را خدا تعليم داد؛ پس علم پيامبر از علم خدا و علم على(ع) از علم پيامبر و علم من از علم على(ع) است و علم من و علم اصحاب محمد(ص) نزد علم على(ع) مانند قطره اى از هفت دريا است».

پى نوشت :

[1]. استاد پيشوائى، مهدى، سيره پيشوايان، صفحه 29، به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏13، ص 208.

[2]. سيره پيشوايان، ص 71.

[3]. التفسير والمفسرون، ج‏1، ص 290.

[4]. همان، ج‏1، ص 89 و 90 - مجمع البيان، ج‏1، ص 7.

[5]. به خاطر وفاداريش نسبت به امير مومنان على(ع) به دست حجاج شهيد شد.

[6]. التفسير والمفسرون، ج‏1، ص 90.

[7]. اصول كافى، ج‏2، ص 14، حديث 1، چ‏1392ه ق.

[8]. معجم رجال الحديث، ج‏10، ص 229.

[9]. دكتر سيد محمد باقر حجتى، «تاريخ تفسير و نحو»، ص 27 - 30.

[10]. حبر: عالم صالح(المنجد).

[11]. مجمع البيان، ج‏1، ص 7.

[12]. بحار، ج‏89، باب 8، ح 83، ص 105، چاپ جديد.

افسانه غرانيق

 

افسانه غرانيق

پرسش :

منظور از <افسانه غرانيق> كه مى‏گويند در قرآن است، چيست و آيا صحيح است؟

افسانه غرانيق، ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و پيامبر اكرم(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) است كه براى تضعيف موقعيت قرآن و پيامبر، چنين حديث بى‏اساس را جعل كرده‏اند.

پاسخ :

خلاصه اين حديث جعلى آن است كه پيامبر خدا(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) در مكه، مشغول خواند سوره «النجم» بودند، وقتى به آياتى كه نام بتهاى مشركان در آن بود، رسيدند (أفَرَأيْتُم اللَّتَ وَ الْعُزّى * وَ مَنوةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرى) [1] شيطان اين دو جمله را بر زبان او جارى ساخت، «تلك الغرانيقُ العُلى و انّ شفاعتهن لترتجى»؛ اينها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آن‏ها اميد شفاعت مى‏رود.

در اين هنگام، مشركان خوشحال شدند و گفتند كه محمد(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) تا كنون نام خدايان ما را به نيكى نبرده است. در اين هنگام پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) سجده كرد و آنها هم سجده كردند. جبرئيل نازل شد و به پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) اظهار كرد كه اين دو جمله را من براى تو نياورده بودم. اين از القائات شيطان بود و در اين موقع، آيات 52 تا 54 سوره حج نازل شد و به پيامبر و مؤمنان هشدار داد.

اگر چه برخى مخالفان، اين افسانه ساختگى را با آب و تاب فراوان ذكر كرده‏اند، ولى قرائن فراوان نشان مى‏دهد كه اين يك روايت مجعول و ساختگى است كه براى بى‏اعتبار ساختن مسلمين و قرآن و پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) ساخته شده است؛ زيرا:

اولاً: به گفته محققان، راويان اين حديث ضعيف، غيرقابل اطمينان‏اند و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچ وجه معلوم نيست و به گفته «محمد بن اسحاق» اين حديث از جعليات زنادقه است و او در اين باره كتابى نگاشته است. [2]

ثانياً: آيات آغازين سوره نجم، صريحاً اين خرافات را ابطال مى‏كند؛ آنجا كه مى‏گويد: «و ما ينطِقُ عَنِ الهَوى * إنْ هُوَ إلاّ وحىٌ يوحى» [3] ؛ پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد، آن چه مى‏گويد، تنها وحى الهى است. پس اين آيه چگونه با افسانه فوق سازگار است؟

ثالثاً: آياتى كه بعد از ذكر نام بتها در اين سوره آمده است، همه بيان مذمّت بتها و زشتى و پستى آن‏هاست (به ادامه آيات توجه نماييد).

رابعاً: مبارزه پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) با بت‏پرستى، يك مبارزه آشتى‏ناپذير، پى‏گير و بى وقفه بود و در سخت‏ترين حالات و شرايط نيز آن حضرت از خود انعطاف نشان ندادند. پس چگونه مى‏شود اين الفاظ را گفته باشند.

خامساً: احاديث متعددى در مورد سوره نجم و سپس سجده كردن پيامبر و مسلمين در كتاب‏هاى مختلف نقل شده و در هيچ يك از آن‏ها سخنى از افسانه غرانيق نيست و اين نشان مى‏دهد كه اين جمله بعداً افزوده شده است. [4]


پى نوشت ها:

[1]. نجم/ 19-20.

[2]. فخر رازى، تفسير كبير، ج 23، ص 50.

[3]. نجم/ 3-4.

[4]. تفسير كبير، ج 23، ص 50.

آسمان‏هاى هفت‏گانه

 

آسمان‏هاى هفت‏گانه

پرسش

منظور از آسمانهاى هفتگانه چيست؟

در قرآن اشاره به آسمانهاى هفتگانه شده منظور چيست؟

پاسخ

درباره «آسمانهاى هفتگانه» كه در قرآن هم به آن اشاره شده دانشمندان اسلامى و مفسران چند تفسير ذكر كرده‏اند:

1- منظور از عدد هفت در اينجا تكثير است؛ يعنى، آسمانهاى متعدد؛ يعنى، كرات فراوانى آفريده است؛ و بسيار مى‏شود كه در زبان عربى و فارسى يا زيانهاى ديگر، اعدادى را به عنوان تكثير ذكر مى‏كنند؛ يعنى، عدد را مى‏گويند و منظور از آن خصوص مقدار معينى نيست؛ بلكه مقصود از آن بيان زيادى يك موضوع است.

مثلا، بسيار مى‏شود كه درفارسى مى‏گوييم پنجاه مرتبه اين سخن را به تو گفتم؛ يا ده مرتبه از او مطالبه كردم؛ در حالى كه نظر خاصى روى عدد پنجاه و ده نيست، بلكه منظور اين است كه بسيار آن مطلب را گفته‏ايم يا از طرف خود مطالبه نموده‏ايم.

قرآن درباره كلمات خدا - معلومات خدا - چنين مى‏فرمايد: «ولو انما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات اللَّه؛ و اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مركب گردد و هفت درياچه به آن افزوده شود، اينها همه تمام مى‏شود ولى كلمات خدا پايان نمى‏گيرد.»[1]

بديهى است عدد هفت در اينجا به منظور بيان كثرت و تعدد است، والا مى‏دانيم اگر ده يا صد دريا هم به آن اضافه شود معلومات بى پايان خداوند را نمى‏توانند بنويسند.

زيرا اساسا خدا از هر جهت لايتناهى است. همچنين اعداد ديگرى مانند سبعين (هفتاد) يا مانند آن در قرآن يا ساير كلمات عرب و زبانهاى ديگر به منظور تكثير به كار برده مى‏شود و چنين اعدادى مفهوم عدد خاصى را نمى‏رساند، بلكه منظور اشاره به زيادى يك چيز است.

2- منظور از آسمانهاى هفتگانه، سياراتى بود كه در موقع نزول قرآن براى مردم آن روز معلوم بوده، يا سياراتى است كه اكنون با چشم عادى و غير مسلح براى عموم قابل رؤيت است.

3- منظور از آسمانهاى هفتگانه همان طبقات مختلف هوا و گازهاى گوناگونى است كه زمين را احاطه كرده است.

4- اما به عقيده بعضى از دانشمندان بزرگ، كواكب و ستارگان و كهكشانهايى كه ديده مى‏شود همه جزء آسمان اولند و در ماوراى آن شش جهان بزرگ ديگر هست.

منظور قرآن از آسمانهاى هفتگانه مجموع عوالم هفتگانه‏اى است كه در جهان هستى وجود دارد، گرچه علم و دانش امروز انسان فقط پرده از روى يكى از آنها برداشته ولى هيچ مانعى ندارد كه در آينده در اثر تكميل علم انسان عوالم ششگانه عظيم ديگرى در پشت اين جهان محسوس امروز كشف گردد. طرفداران اين عقيده به اين آيه استشهاد نموده‏اند: «انا زينا السماء الدنيا بزينة الكواكب؛ ما آسمان نزديك [= پايين‏] را با ستارگان آراستيم.»[2] از اين آيه استفاده مى‏شود كه ستارگان همه در آسمان اولند (بايد توجه داشت كه كلمه «دنيا» در لغت عرب به معنى پايين و نزديك است).

به هر حال، ذكر اين نكته لازم به نظر مى‏رسد: از آيات و رواياتى كه عدد آسمانها را هفت معرفى كرده به هيچ وجه تاييد نظريه هيئت بطلميوس كه آسمانها را به صورت افلاكى مانند طبقات پوست پياز معرفى مى‏كرد، استفاده نمى‏شود (زيرا مطابق هيئت بطلميوس عدد افلاك و آسمانها نه مى‏باشد.)

اما راجع به زمينهاى هفتگانه كه در قرآن بطور اشاره و در بعضى احاديث با صراحت ذكر شده نظرياتى شبيه نظريات بالا داده شده، ازجمله اين كه عدد هفت به معنى تكثير است و يا اين كه اشاره به طبقات مختلف زمين است، يا اين كه منظور از زمينهاى هفتگانه، سيارات عطارد، زهره، زحل، زمين، مريخ، مشترى و ماه مى‏باشد؛ يعنى، همان كرات منظومه شمسى كه براى ما قابل رؤيت است (البته كرات يا اقمار متعدد ديگرى در منظومه شمسى هستند ولى آنها با چشم عادى قابل رؤيت نيستند)؛ و بنابراين تفسير، منظور از آسمانهاى هفتگانه، همان فضايى است كه در بالاى هر يك از اين كرات هفتگانه قرار دارد.

به عبارت ديگر: خود اين كرات هفتگانه، زمين محسوب مى‏شود و «جو» يا فضاى اطرافشان، آسمان آنهاست (بايد توجه داشت كه «سماء» در لغت عرب به معنى هر چيزى است كه در طرف بالا قرار دارد).

اين بود خلاصه تفسيرهاى مختلفى كه دانشمندان و مفسران ما درباره آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه گفته‏اند، البته توضيح درباره قرائنى كه هر يك از اين نظريات را تاييد مى‏كند، مخصوصا تفسير اخير كه از همه نزديكتر به نظر مى‏رسد و ذكر شواهد آن نيازمند به شرح و بسط بيشترى است.


[1]. سوره لقمان، آيه 27.

[2]. الصافات، آيه 6.

امى بودن پيامبر

امى بودن پيامبر

پرسش

آيا پيامبر اكرم(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) در دوران رسالتش قادر به كتابت بود؟آيا عدم كتابت نقص نيست ؟چگونه پيامبر فاقد اين كمال بود؟

پاسخ

در اين كه پيامبر اكرم(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) به مكتب نرفت و خط ننوشت، ميان مورخان،بحثى نيست ؛ همچنان كه در آيه شريفه 48 سوره‏عنكبوت نيزبه آن تصريح شده است. در محيط حجاز افراد با سواد به اندازه‏اى كم بودند كه در «مكه» كه مركز حجاز بود، تنها اين تعداد در مردان از 17نفر تجاوز نمى‏كرد كه مى‏توانستند بخوانند و بنويسند و از زنان نيز تنها يك زن بود كه سواد خواندن و نوشتن داشت .

در هر حال، وجود اين صفت در پيامبر اكرم تأكيدى بر زمينه نبوت او بود تا هر گونه احتمالى درباره ارتباط او با ديگران جز ارتباط به خداوند متعال و جهان ماوراى طبيعت در زمينه دعوت او منتفى گردد. بعد از بعثت او نيز به همان حال امى بون تا پايان عمر باقى ماند. ولى يادآورى اين نكته لازم است كه درس نخواندن، غير از بى‏سواد بودن است ؛ به تعبير ديگر هيچ مانعى ندارد كه آن حضرت، به تعليم الهى، «خواندن» و يا «خواندن و نوشتن» را بداند. بى آن كه نزد انسانى آن را فرا گرفته باشد ؛ زيرا چنين اطلاعى بى ترديد از كمالات انسانى است و مكمل مقام نبوت است. شاهدش آن است كه در روايات نقل شده، پيامبر اكرم مى‏توانست بخواند و يا هم توانايى خواندن و هم توانايى نوشتن داشت؛ [1] اما براى اين كه جايى براى كوچكترين ترديد براى دعوت او نماند، از اين توانايى استفاده نمى‏كرد. [2]

پى نوشت:

[1]. تفسير برهان، ج 4، ص 332، ذيل آيات اول سوره جمعه.

[2]. ر.ك: تفسير نمونه، ج‏6، ص 400.

قيامت ؛ راهي بس سخت و تکان دهنده!!

 

قيامت ؛ راهي بس سخت و تکان دهنده!!

قيامت

قسمت هاي پيشين (9)

يکى از درد ناکترين منازل پس از مرگ، منزل  هولناک آخرت است ، قيامت است که نگراني و دلهره اش بزرگ و عظيم است ، بلکه از هر نگراني و دلهره، بزرگتر و فزع و گرفتاريش "فزع اکبر" است و خداوند در وصف آن در سوره اعراف  آيه 187 مى فرمايد : هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لاَ تَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً يعني فرارسيدن قيامت در (بر اهل) آسمانها و زمين، سنگين و دشوار و گران است، فرا نرسد شما را مگر به يکباره و ناگاه و بدون آنکه شما را خبر دهد.

فرارسيدن قيامت در (بر اهل) آسمانها و زمين، سنگين و دشوار و گران است، فرا نرسد شما را مگر به يکباره و ناگاه و بدون آنکه شما را خبر دهد

بلي ؛ سنگين و گران و عظيم است قيامت، از جهت  گرفتاريها و هولها و دلهره هاى آن ، سخت  سخت است حتي بر اهل آسمان يعني فرشتگان و پريان و  به يکباره به سوي ما بيايد و آيا بدنهاي ما تاب سختي هاي آن را دارد؟

قطب راوندى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت کرده که حضرت عيسى (عليه السلام) از جبرئيل پرسيد: کى قيامت بر پا خواهد شد؟ جبرئيل چون اسم قيامت شنيد به لرزه افتاد و از هوش رفت ؛ پس چون به حال آمد گفت اي روح خدا  ، مسئول بساط قيامت، عالمتر از پرسشگر  نيست ، سپس آيه شريفه اي (1) را که ذکر شد خواند.

و روايتگر جليل حضرت على بن ابراهيم قمى (رحمه الله) از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت کرده که در زماني، حضرت رسول صلى الله عليه و آله نشسته بود و جبرئيل نزد آن حضرت بود که ناگاه نظر جبرئيل به جانب آسمان افتاد و  ترسي بر وجودش مستولي شد ؛ پس خود را به رسول خدا چسبانيد و به حضرت پناه برد. پس حضرت رسول به آنجا که جبرئيل نظرش افتاده بود، نظر افکند، فرشته اي را ديد که مشرق و مغرب را پر کرده بود. پس آن فرشته رو به پيغمبر کرد و گفت يا محمد! من فرستاده خدايم تا تو را خبر دهم که يا پادشاهى را اختيار کنى يا پيامبرى را ؟ پس حضرت به سوى جبرئيل توجه کرد، ديد که آثار نگراني از چهره جبرائيل رخت بربسته. جبرئيل عرض کرد: بهتر است که پيام آور و بنده او باشيد . پس پيغمبر گفت : مى خواهم بنده و رسول خدا باشم . پس آن فرشته با گامهاي خود آسمانهاي هفتگانه  را درنورديد .

هر آسمان را يک گام خود کرد و هر چه بالا رفت کوچک تر شد تا آنکه به اندازه مرغ کوچکى شد. پس حضرت به جبرائيل فرمود: ديدم طورى ترسيده بودى که رنگت تغيير کرده بود؟ جبرائيل گفت : يا رسول الله مرا ملامت مفرما. آيا دانستيد که اين فرشته که بود؟ اين اسرافيل "حاجب الرب" بود و از زمانيکه حق تعالى آسمانها و زمين را خلق فرموده از مکان خود پائين نيامده .

من او را ديدم که به سوى زمين مى آيد، گمان کردم که براى بر پا کردن قيامت آمده است پس از ترس قيامت ، رنگم چنان تغيير کرد که مشاهده فرموديد. پس چون ديدم که براى امر قيامت نيامده بلکه حق تعالى چون شما را برگزيده و به خاطر عظمت شما او را به نزد شما فرستاده ، رنگم به حال اول برگشت و نفسم به سوى من برگشت .

حضرت عيسى (عليه السلام) از جبرئيل پرسيد: کى قيامت بر پا خواهد شد؟ جبرئيل چون اسم قيامت شنيد به لرزه افتاد و از هوش رفت ؛ پس چون به حال آمد گفت اي روح خدا  ، مسئول بساط قيامت، عالمتر از پرسشگر  نيست ، سپس آيه شريفه اي (1) را که ذکر شد خواند

و در روايتى است که نيست فرشته مقربى و نه آسمانى و نه زمينى و نه نسيمي و نه بادى و نه کوهى و نه صحرايى و نه دريائى؛ مگر اينکه بترسند از روز جمعه براى آنکه قيامت در آن بر پا مى شود.

همانگونه که ما نيز گفتم؛ محدث قمي گويد: شايد ترسيدن آسمان و زمين و ساير چيزها که ذکر شد، ترسيدن اهل آنها و موکلين آنها باشد چنانچه مفسرين در معناى آيه ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لاَ تَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً (1) گفته اند.

و روايت شده که چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله قيامت را ياد مى نمود، صداى آن حضرت شديد و رخسار آن حضرت سرخ مى شد.

و شيخ مفيد در ارشاد نقل کرده که چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله از غزوه تبوک به مدين مراجعت فرمود، ((عمرو بن معدى کرب )) به خدمت آنحضرت  شرفياب شد، حضرت به او فرمود: اسلام بياور اى عمرو تا خدا تو را از فزع اکبر و بيچارگي بزرگ نجات بخشيده و ايمن گرداند يعنى ترسى که بزرگترين ترسهاست . عمرو گفت : اى محمد صلى الله عليه و آله فزع اکبر کدام است ؛ من کسى هستم که نمى ترسم .

شيخ عباس قمي (ره)  گويد: معلوم مى شود عمرو بن معدي کرب ، مردي دلير و شجاع بوده است ؛ نقل شده که او از شَجاعان نامى روزگار بوده و بسيارى از فتوحات مسلمان به دست او واقع شده و شمشير او به صمصامه معروف بود، که با آن ، به يک ضربت ، پاهاى شتر را از هم جدا مى کرد.

و عمر بن الخطاب در زمان خلافت خود از او خواهش کرد که آن شمشير را نشان او دهد، عمرو آن را حاضر کرد. عمر آن را کشيد و بر محلى زد که تيزى آنرا امتحان کند ابدا اثر نکرد. عمر آن را دور افکند و گفت : اين چيزى نيست . عمرو گفت : اى امير؛ شما از من شمشير طلبيديد نه بازويى که با آن شمشير مى زد. عمر از سخن عمرو بدش آمد و او را سرزنش کرد و به قولى او را بزد و (صد البته که عمر مردي خشن و تلخ رو بود و در بسياري از موارد از پيامبر مي خواست تا مردمان را با شمشير بکشد و پيامبر مانع او مي شد .

و چون عمرو گفت من از فزع اکبر و بيچارگي و دلهره بزرگ قيامت  نمى ترسم ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: اى عمرو؛ چنين نيست که گمان کرده اى ؛ همانا صيحه اى بلند خواهد شد که مرده اي نماند، مگر آنکه زنده شود و نماند زنده اى مگر آنکه بميرد، مگر آنها که خدا بخواهد نميرند. پس يک صيحة ديگر بر ايشان زده مى شود که همه زنده مى شوند و صف مى کشند و آسمان شکافته مى شود و کوهها متلاشى و پراکنده مى شوند و پاره هايي از آتش جهنم جدا شود و کوه ها افکنده شود؛ پس نماند صاحب روحى مگر آنکه دلش کنده شود و گناهش را ياد کند و مشغول به خود شود، مگر کسانى که خدا خواسته باشد(که چنين نشود).

نوشته اند که فرمود : پس کجايى تو اى عمرو ؟ عمرو گفت : همانا من مى شنوم امرى را که عظيم و بزرگ است .

و به حدى قيامت هولناک و دهشتناک است که اموات و مردگان در عالم برزخ و قبر نيز هول و تکان و بيم و وحشت آن را دارند، به نحوى که بعضى از مردگان که به دعاى اولياء خدا زنده شده اند موهايشان تمام سفيد بوده . سبب سپيدى موى آنها را پرسيدند، گفتند وقتى که ما را به زنده شدن امر کردند گمان کرديم که قيامت بر پا شده و از وحشت و هول قيامت تمامى موهاى ما سپيد شد.

اينک ما در اينجا چيزهائى که سبب خلاصى از سختيهاى قيامت است ذکر مى کنيم شايد آن را به کار بنديد.

1 - خواندن سوره يوسف

روايت شده است که هر که سوره يوسف (عليه السلام) را در هر روز يا در هر شب بخواند، روز قيامت که مبعوث مى شود جمالش مانند جمال يوسف (عليه السلام) باشد، و به او فزع و ترسى از روز قيامت نرسد.

2 -خواندن سوره دخان در هر نماز

و از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) مرويست که هر که سوره دخان را در نمازهاى فريضه و نافله ، بخواند حق تعالى او را در جمله آنهائى که امين و بى ترسند مبعوث فرمايد.

3 - خواندن سوره احقاف در هر جمعه

و از حضرت امام جعفر صادق (ع) مروى است که هر که سوره احقاف را در هر شب يا در هر جمعه بخواند، به او ترسى در دنيا نرسد و حق تعالى او را از ترس روز قيامت ايمن گرداند.

4 - خواندن سوره والعصر در نمازهاي مستحبي

و نيز از آن حضرت (امام صادق (عليه السلام)) منقولست که هر که سوره والعصر را در نمازهاى نافله خود بخواند روز قيامت با صورت سفيد و روشن مبعوث مى شود، و دهانش به خنده گشوده باشد و چشمش روشن باشد تا داخل بهشت شود.

5- احترام به ريش سفيدان و بزرگترها

شيخ کلينى از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نقل کرده که حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: هر که احترام و تعظيم کند کسى را که در اسلام موى خود را سپيد کرده حق تعالى او را از فزع و ترس روز قيامت ايمن گرداند.

6- مردن در راه مکه

و نيز از آن حضرت روايت کرده که فرمود: هر که بميرد در راه مکه ، خواه در وقت رفتن باشد يا در وقت برگشتن ، از ترس بزرگ و فزع اکبر روز قيامت ايمن بماند.

7 - مردن در حرم مکي و يا مدني

و شيخ صدوق از آن حضرت روايت کرده که فرمود هر که در يکى از دو حرم ، يعنى حرم مکه و حرم مدينه بميرد خداوند او را از جمله آنهائيکه امين و بى ترسند در قيامت قرار مى دهد.

8- دفن شدن در حرم مکي

شيخ کلينى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت کرده که فرمود: هر که در حرم مکه معظمه دفن شود از فزع اکبر و ترس بزرگ ايمن گردد.

9- دوري از فحشاء بخاطر خداي بزرگ

شيخ صدوق از حضرت رسول صلى الله عليه و آله نقل کرده که هر کس ‍ از زنا و يا زشتى ديگر به خاطر خداوند بپرهيزد خداوند آتش جهنم را بر او حرام گرداند و او را از ترس بزرگ روز قيامت ايمن گرداند.

10- دشمن دانستن نفس اماره

کسى که نفس اماره را دشمن خويش شمرد خداوند او را از ترس روز قيامت ايمن گرداند.

11-فرو بردن خشم و کظم غيظ 

شيخ اجل على بن ابراهيم قمى از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت کرده که هر کس، خشم خود را فرو برد خداوند دل او را از امن و ايمان روز قيامت پر گرداند.

12- محبت و ولايت  اهلبيت 

حق تعالى در سوره نمل آيه 89 فرمود : مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ يعني هر كس نيكى به ميان آورد، پاداشى بهتر از آن (نيکي) خواهد داشت‏، و آنان از هراس و دلهره آن روز (قيامت) ايمنند، از حضرت اميرالمؤ منين روايت شده که فرمود: حسنه در اين آيه ، معرفت و ولايت و محبت ما اهل بيت است (و معلوم مي شود آيه شريفه 201 سوره بقرة وِمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ يعني : و برخى از آنان مى‏گويند: (پروردگارا! در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت (نيز) نيكى عطا كن‏، و ما را از عذاب آتش (دور) نگه دار) همان محبت و ولايت اهل بيت عليهم السلام است  .

13- کمک به برادران مومن و برآوردن حوائج آنان

شيخ صدوق از حضرت صادق (عليه السلام) روايت کرده که فرمود: هر کس که برادر مؤمن اندوهگين و تشنه را کمک کند و اندوهش را از بين ببرد و يا خواسته اش را بر آورده سازد براى او از طرف خداوند هفتاد و دو رحمت است که يکى از آنها را حق تعالى در دنيا به او مرحمت فرمايد که با آن زندگى خود را اصلاح نمايد و هفتاد و يک رحمت ديگر براى جلوگيرى از ترسهاى روز قيامت او باشد.

مرحوم محدث قمي مي گويد که در خصوص برآورده کردن نيازها و مشکلات برادران دينى، روايات بسيار نقل شده ؛ از جمله از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت شده است: کسى که دنبال کار برادر مسلمان خود برود، حق تعالى او را در حمايت هفتاد و پنج هزار فرشته قرار دهد که براى او در هر قدمى حسنه اى بنويسد و زشتى را از او بردارد و درجه بالاتر را به او دهد. و چون نياز برادر ديني خويش روا سازد ، فرشتگان بنويسند براى او اجر و مزد کسي که حج و عمره را بجا آورده باشد. و از حضرت صادق (عليه السلام) منقول است که برآورده کردن نياز مرد مومن برتر  است از حجّة و حجّة و حجّة و تا ده حجة شمردند .

و روايت شده که در بنى اسرائيل هر گاه عابدى به نهايت عبادت مى رسيد از ميان همه عبادات سعى و کوشش در بر آوردن حاجات مردم اختيار مى کرد.

و شيخ جليل ، شاذان بن جبرئيل قمى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت کرده که حضرت در شب معراج اين کلمات را ديد که بر در دوم بهشت نوشته شده : "لا اله الا الله،محمد رسول الله،على ولى الله" از براى هر چيزى حيله ايست و حيله سرور و خشنودي در آخرت چهار خصلت است : دست ماليدن بر سر يتيمان و مهربانى بر بيوه زنان و رفتن پى حاجت مؤ منان و تعهد و پرستارى از فقيران و مسکينان و درماندگان، بنابراين علما و بزرگان دين خيلى اهتمام در رفع نياز مؤمنين داشتند .

14- زيارت اهل قبور مومنان 

شيخ کلينى از حضرت امام رضا (عليه السلام) نقل کرده که هر کس نزد قبر برادر خود بيابد و دست خود را بر قبر بگذارد و انا انزلناه فى ليله القدر را هفت مرتبه بخواند خداوند او را از فزع اکبر و دلهره بزرگ روز قيامت ايمن و مصون گرداند.

محدث قمي مي گويد: در روايت ديگر است که رو به قبله نمايد و دست بر روى قبر بگذارد) و اين ايمن بودن از ترس بزرگ روز قيامت ، ممکن است براى خواننده باشد چنانچه از ظاهر خبر چنين استفهام مي شود ، و  احتمال دارد، ايمن شدن از دلهره بزرگ قيامت براى مرده باشد، چنانچه از بعضى روايات ظاهر مى شود.

شيخ قمي مي گويد : و اين فقير ديدم در مجموعه اى که شيخ اجل افقه ، ابو عبدالله محمد بن مکى عاملى معروف به شيخ شهيد (اول)، به زيارت قبر استاد خود شيخ اجل عالم فخر المحققين نجل آيه الله علامه حلى (رضوان الله عليهم اجمعين ) آمد و گفت : نقل مى کنم از صاحب اين قبر و او نقل کرد از والد ماجدش به سند خود از امام رضا (عليه السلام) که هر که زيارت کند قبر برادر مؤ من خود را و بخواند نزد او سوره قدر را و بگويد: "اللهم جاف الارض عن جنوبهم و صاعد اليک ارواحهم و زدهم منک رضوانا و اسکن اليهم من رحمتک ما تصل به وحدتهم و تونس وحشتهم ، انک على کل شى ء قدير" (2) ايمن شود خواننده و ميت از فزع اکبر و دلهره بزرگ روز قيامت.

صاحب منازل الاخره گويد: که قبر فخر المحققين بنابر آنچه از کلام مجلسى اول در شرح فقيه ظاهر مى شود در نجف اشرف است و شايد نزديک قبر والدش علامه (رحمه الله عليه) در ايوان مطهر باشد.

 

 

برگرفته از کتاب منازل الاخره

توسط آقاميري

بخش دين و انديشه تبيان

__________________________________________________

(1) سوره : اعراف آيه 187 يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي لاَ يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لاَ تَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللّهِ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ  يعني در باره قيامت از تو مي پرسند که چه وقت فرا مي رسد بگو : دانش آن نزد پروردگار من است تنها اوست که چون زمانش فرا رسد آشکارش مي سازد فرا رسيدن آن بر آسمانيان و زمينيان پوشيده است ، جز به ناگهان بر شمانيايد چنان از تو مي پرسند که گويي تو از آن آگاهي بگو : علم آن نزدخداست ولي بيشتر مردم نمي دانند.

(2) يعني : بارخدايا بگستران زمين را از اطراف اين مومنان در خاک آرميده و ارواح آنان را به سوي خويش بالا ببر و خوشنودي خويش شامل آنان بفرما و آنان را در رحمت و مهرباني خودت اسکان فرما ، همان رحمتي که آنان را از تنهايي قبر و برزخ در آورد و از وحشت تاريک گور نجاتشان بخشد.

برزخ: عالمى ميان مرگ و قيامت

برزخ: عالمى ميان مرگ و قيامت

برزخ واژه‌اى عربى از ريشه (ب - ر - ز) و در لغت به معناى حايل بين دو چيز است؛ گويا اين واژه در اصل به معناى پاره زمينى بوده كه بين دو چيز خودنمايى و بروز داشته؛ ولى بعدها اين معنا توسعه يافته و بر هر امر حايل بين دو چيز، برزخ اطلاق گشته است.[1] برخى معناى اصلى برزخ را حالت ثانوى و جديدى دانسته‌اند كه بر شىء عارض شده و با حالت پيشين فرق مى‌كند[2]، به هر حال در صورت عربى بودن «برزخ» حرف «خ» در آن زايد بوده، بر مبالغه دلالت دارد[3]؛ ولى در صورتى كه آن را معرّب «بَرْزَهْ» بدانيم[4] كه آن نيز به‌معناى حاجز و حايل است، حرف مزبور جزو حروف اصلى كلمه خواهد بود.
واژه برزخ در اصطلاح علماى جغرافيا بر قطعه زمينى كه بين دو نهر يا دو دريا واقع شده يا شبه‌جزيره، و در اصطلاح حكمت اشراق بر جسم[5] و در اصطلاح اهل معرفت بر عالمى كه از نظر مرتبه بين عالم ماده و عالم عقل قرار گرفته و از‌آن به عالم مثال تعبير مى‌كنند اطلاق مى‌گردد. اهل معرفت برزخ را به نزولى و صعودى تقسيم كرده، برزخ نزولى را پيش از دنيا و برزخ صعودى را بعد از آن دانسته‌اند و نيز صور برزخ صعودى را بر‌خلاف صور برزخ نزولى نتيجه افعالى مى‌دانند كه در نشئه دنيا گذشته است.[6]
برزخ در اصطلاح قرآن، روايات و مجموعه تعاليم اسلامى به معناى عالم پس از مرگ و حد فاصل بين دنيا و آخرت* است. شايد بتوان ادعا كرد كه برزخ بدين معنا نخستين بار، در تعاليم اسلامى و در قرآن استعمال گرديده است. واژه برزخ به معناى مذكور تنها يك بار در قرآن آمده و در آن، حالِ انسانهاى تبهكار و مجرم، هنگام فرا رسيدن مرگ و درخواست غير قابل قبول آنان مبنى بر بازگشت به دنيا و پاسخ آنان به اينكه فرا روى ايشان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند گزارش شده است: «حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ المَوتُ قالَ رَبِّ ارجِعون * لَعَلّى اَعمَلُ صــلِحـًا فيما‌تَرَكتُ كَلاّ اِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها و مِن ورائِهِم بَرزَخٌ اِلى يَومِ يُبعَثون» . (مؤمنون/23، 99 ـ 100)
افزون بر آيه مزبور كه به صراحت از برزخ سخن به ميان آورده است آيات ديگرى را مى‌توان يافت كه به نوعى بر حقايق برزخى دلالت داشته و براى اثبات عالم پس از مرگ* (قبل از قيامت) قابل بهره‌بردارى است.
در اين آيات به موضوعات ذيل پرداخته شده‌است: ادامه حيات شهيدان پس از مرگ (آل‌عمران/3، 169، 170؛ بقره/2،154؛ يس/36،26ـ27)[7]، احوال ارواح انسانها هنگام انتقال از زندگى دنيوى به سراى ديگر (نحل/16،32؛ نساء/4،97؛ انفال/8‌، 50‌؛ انعام/6‌، 93؛ نوح/71،25؛ واقعه/56‌،88ـ89‌؛ فجر /89‌، 27 - 30)، سرگذشت انسانها پس از مرگ. به همراه برخى خصوصيات و نحوه حيات آنها (مؤمن/40،46؛ مريم/19، 15)، تعدد حيات و مرگ. (بقره/ 2، 28؛ مؤمن/ 40، 11 و نيز روم/30، 55‌، 56) آيات ديگرى نيز مرتبط با بحث است كه دلالت آنها بر برزخ به وضوح آيات سابق نيست؛ مانند: سجده/32، 21؛ طارق/86‌،9؛[8] آل‌عمران/3،185؛[9] مريم/19،62‌؛ هود11/106؛ تكاثر /102،3ـ4 و نيز فرقان/25، 22 ـ 24 البته با توجه به آيات 97 نساء/4 و 93 انعام/6‌.
برزخ در حقيقت ادامه وجود عالم دنيا و استمرار حيات انسان پس از مرگ تا برپايى قيامت* است.[10] در روايتى از امام صادق آمده كه روح پس از مرگ به بدنى مانند بدن دنيوى منتقل مى‌شود...‌.[11] روايات ديگرى با همين مضمون را نيز مى‌توان يافت و تلاشهايى نيز براى تطبيق آنها با بدن مثالى صورت گرفته است.[12] به اعتقاد برخى، بر پايه روايات خاصه و عامه روح پس از مفارقت بدن به اجسامى كه در نهايت لطافت‌اند تعلق مى‌گيرد. اين اجسام شبيه جسم جنّ و شبيه بدن عنصرى هستند، به نحوى كه اگر كسى آن را ببيند مى‌گويد: اين همان شخصى است كه در دنيا او را مى‌ديديم.[13]
يكى از مباحث مربوط به برزخ، عموميت آن و مقدار مكث انسان در برزخ است. عالم برزخ مرحله‌اى قهرى از مراتب وجود است و عبور از آن براى همه ضرورى است؛ ولى كسانى كه در دنيا در سعادت يا شقاوت* كامل شده و كمالات عقلانى و فضايل يا رذايل كسب كرده‌اند برزخشان كوتاه بوده و زودتر از افراد متوسط وارد بهشت يا جهنم اخروى مى‌شوند[14]، ازاين‌رو براساس برخى روايات، برزخ اولياى الهى بيش از سه روز نيست كه آن هم به سبب علاقه طبيعى و تعلّق جبلّى آنان است.[15] برخى نيز از رواياتى استفاده كرده‌اند كه نفوس كامله مانند پيامبر و ائمه(عليهم السلام) برزخ نداشته، بدون مكث در عالم برزخ، وارد آخرت مى‌شوند[16]؛ ولى براساس روايات ديگرى در برزخ تنها از محض ايمان و محض كفر پرسش مى‌شود و انسانهاى متوسط رها مى‌شوند.[17] در توضيح اين روايات ـ به گونه‌اى كه با آنچه گذشت منافات نداشته باشد ـ شايد بتوان گفت مقصود آن است كه از انسانهاى كامل در ايمان يا كفر، پرسش مى‌شود تا به سرعت آنان را از برزخ عبور داده، وارد آخرت كنند و انسانهاى متوسط در برزخ رها مى‌شوند. برخى گفته‌اند: در عالم برزخ فقط از مسائلى كه انسان بايد به آنها اعتقاد و ايمان داشته باشد سؤال مى‌شود و رسيدگى به ساير مسائل، به قيامت موكول مى‌گردد.[18]
از ديگر مباحث مربوط به برزخ، تكامل برزخى است. تكامل برزخى از منظر روايات امرى مسلم است؛ مانند ثواب بردن شخصى كه از دنيا رفته از صدقات جاريه‌اى كه پس از مرگ وى نيز براى ديگران سودمند است؛ نظير ساختن مسجد و باقى گذاردن علم مفيد يا سود بردن از كارهاى نيكى كه ديگران انجام داده و ثوابش را به او هديه مى‌كنند[19]، ازاين‌رو تكامل برزخى بايد به گونه‌اى تبيين شود كه با مبانى عقلى نيز ناسازگارى نداشته‌باشد.

اثبات برزخ:

برخى گفته‌اند: اصولا مسئله برزخ ماهيت نقلى دارد و عقل را به آن راهى نيست[20] و بعضى بر اين عقيده‌اند كه افزون بر ادله نقلى، دلايل عقلى نيز مى‌تواند پاداش و كيفر برزخى را ثابت كند.[21] البته تجزيه و تحليل ادله ياد شده نشان مى‌دهد كه اين ادله بيش از آنكه ضرورت برزخ را ثابت كند امكان آن را ثابت مى‌كند، در هر حال اين نكته درخور توجه است كه اولين گام براى اثبات برزخ، اثبات حقيقت روح و تجرد نفس و بقاى آن است، ازاين‌رو كسانى كه به سبب جهانبينى مادى خود، همه حقايق موجودات عالم را در ماديات منحصر مى‌دانند، به طور كلى منكر عالم پس از مرگ هستند[22]، افزون بر اين براى اثبات برزخ ممكن است به ادله تجربى و حسّى با استفاده از روشهايى كه مى‌توان با ارواح گذشتگان ارتباط برقرار كرد نيز بهره گرفت. اين روشها كه در علمى به نام فرا روانشناسى (Parapsychology) طرح مى‌گردد ثابت مى‌كند كه براى مردگان، نوعى حيات و ادامه زندگى تحقق دارد كه آن همان برزخ است. توجه به اين نكته نيز لازم است كه خواه دليل عقلى را نيز دليلى مستقل براى اثبات حيات برزخى بپذيريم يا آن را تمام ندانيم، در هر صورت، اصل اين مسئله در مجموعه معارف اسلامى امرى روشن است و از همين روى برخى از صاحب نظران احتمال ضرورى بودن آن را بعيد ندانسته‌اند[23]، گرچه به گفته برخى از محققان مسئله حيات برزخى در اواسط عهد رسول خدا از ضروريات قرآنى نبوده است و حتى امروزه نيز برخى از مسلمين كه نفس انسان را مجرد نمى‌دانند به نوعى اين حقيقت را نمى‌پذيرند[24]، به هرحال مهم‌ترين ادلّه حيات برزخى آيات و روايات است كه آيات در اين زمينه به شرح ذيل است:
1. آيه 100 مؤمنون/ 23 برزخ را پيشاپيش ظالمان و محيط بر آنان دانسته است[25]: «ومِن ورائِهِم بَرزَخٌ اِلى يَومِ يُبعَثون» . برخى «وراء» را به معناى پشت و برزخ را به منزله مانعى از بازگشت به دنيا دانسته‌اند[26]؛ ولى قيد «اِلى يَومِ يُبعَثون» به روشنى دلالت بر اين نكته دارد كه كلمه «وراء» به معناى جلو است، زيرا اگر آن را به‌معناى پشت بدانيم ديگر قيد مذكور لغو خواهد‌بود.[27]
2. در برخى آيات درباره شهيدان چنين آمده است: «كسانى را كه در راه خدا كشته شدند مرده مپنداريد. ايشان زندگان‌اند و نزد خدا روزى داده مى‌شوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمان‌اند و براى كسانى كه از پى ايشان‌اند و هنوز به آنان نپيوسته‌اند شادى مى‌كنند كه نه بيمى برايشان است و نه اندوهگين مى‌شوند» (آل‌عمران/3، 169 ـ 170) و نيز بقره/2، 154)؛ همچنين در آيات 26 - 27 يس/36 از شهيدى چنين نقل مى‌كند: «هنگامى كه به وى گفته شد: به بهشت درآى گفت: اى كاش قوم من از اين همه رحمت الهى كه مرا در بر گرفته با خبر مى‌شدند». براساس آيات مزبور شهيدان لذتها را درك مى‌كنند و اگر آنان مرده و فاقد حيات باشند ديگر دركى ندارند تا لذت برده و متنعم باشند.[28] گفته شده: آيه 170 آل‌عمران/3 به روشنى دلالت دارد كه حيات برزخى شهدا مقارن با حيات دنيوى كسانى است كه به آنان ملحق نگشته‌اند.[29] برخى از متكلمان خواسته‌اند دلالت عام آيات ياد شده بر حيات برزخ براى همه انسانها را انكار و آن را محدود به حيات شهيدان بدانند[30] كه دليلى بر اختصاص در دست نيست، بلكه سياق آيات‌169‌-‌171 آل‌عمران/3 مفيد اشتراك ديگر مؤمنان با شهدا در حيات برزخى است.[31]
3. برخى آيات با حرف عطف «فاى تعقيب» كه بر پشت سر هم بودن دو امر دلالت دارد حالاتى از حيات را براى انتقال يافتگان از دنيا ترسيم مى‌كند كه از اين آيات نيز براى اثبات برزخ استفاده شده است؛ مانند وارد شدن قوم نوح(عليه السلام)به آتش در پى غرق شدن آنان: «مِمّا خَطيــتِهِم اُغرِقوا فَاُدخِلوا نارًا...» . (نوح/71،25)[32] برخى آياتِ «يـاَيَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّه * اِرجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرضيَّه * فَادخُلى فى عِبـدى * وادخُلى جَنَّتى» (فجر/89‌، 27 ـ 30) را نيز به جهت وجود فاى تعقيب (فَادخُلى) دليل بر حيات برزخى دانسته‌اند[33]؛ همچنين در آياتِ «فَاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقَرَّبين * فَرَوحٌ و رَيحانٌ و جَنَّتُ نَعيم» (واقعه/56‌،88 ـ 89) گفته شده: فاى تعقيب دلالت بر اين دارد كه روح و ريحان و جنّت، پس از مرگ و در برزخ حاصل مى‌شود.[34] البته در روايتى از امام‌صادق(عليه السلام)، روح* و ريحان در قبر و جنّت نعيم در آخرت دانسته شده است.[35] برخى، آيات 88 - 89 واقعه/56 را مربوط به آخرت دانسته‌اند.[36]
گفتنى است كه نمى‌توان به صرف دلالت آيات مزبور بر فاصله نبودن ميان مرگ و دخول در آتش يا متنعم شدن استناد كرد و از آنها در اثبات برزخ بهره جست، زيرا ممكن است انتقال‌يافتگان از دنيا در آيات ياد شده از جمله كسانى باشند كه بدون توقف در برزخ به جهنم* يا بهشت اخروى داخل مى‌شوند.
4. طبق مضمون برخى آيات، فرشتگان هنگام مرگ از ستمگران بازخواست مى‌كنند: «اِنَّ الَّذينَ تَوَفّـهُمُ المَلـئِكَةُ ظالِمى اَنفُسِهِم قالوا فيمَ كُنتُم...» (نساء/4،97) و به آنها مى‌گويند: جانهاى خود را بر آريد: «ولَو تَرَى اِذِ الظّــلِمونَ فى غَمَرتِ المَوتِ والمَلـئِكَةُ باسِطوا اَيديهِم اَخرِجوا اَنفُسَكُمُ اليَومَ تُجزَونَ عَذابَ الهونِ بِما كُنتُم تَقولونَ عَلَى اللّهِ غَيرَ الحَقِّ و كُنتُم عَن ءايـتِهِ تَستَكبِرون» . (انعام/6‌، 93) آيات مزبور نيز مرتبط با سؤال قبر*[37] و عذاب برزخى[38] است و در برخى آثار به اين آيات و همچنين آيات 32 نحل/16 و 50 انفال/8 براى اثبات برزخ استدلال شده است.[39]
5‌. اثبات برخى ويژگيها براى حيات پس از مرگ در برخى آيات از جمله وجود شب و روز: «اَلنّارُ يُعرَضونَ عَلَيها غُدُوًّا و عَشيـًّا...» (غافر/40،46) دليل بر وجود حيات برزخى دانسته شده است، زيرا براساس روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) كه متكلمان نيز از آنها استفاده كرده‌اند[40] در قيامت شب و روزى وجود ندارد، ازاين‌رو بايد گفت عذاب مذكور در آيه، مربوط به حيات برزخى است.[41] البته برخى گفته‌اند: اين بدان معنا نيست كه در برزخ لزوماً شب و روز وجود داشته باشد، بلكه مى‌توان گفت عذاب فرعون و پيروان او پس از مرگ مقارن با شب و روز دنيوى است و عذاب آنها با ظرف زمانى دنيا سنجيده شده است.[42] برخى نيز از عطف جمله «و‌يَومَ تَقومُ السّاعَةُ اَدخِلوا ءالَ فِرعَونَ اَشَدَّ العَذاب» بر ماقبل آن در آيه ياد شده‌استفاده كرده‌اند كه عذابى كه در جمله قبل، از آن سخن به ميان آمده و شب و روز در آن مطرح گرديده عذابى است كه قبل از قيامت بر مجرمان وارد مى‌شود و عذابى كه در اين جمله وجود دارد و همراه با «أشدّ» است عذاب آخرت است.[43]
برخى از محققان آيه «و لَهُم رِزقُهُم فِيها بُكرَةً و عَشيـّا» (مريم/19،62) را نيز به دليل مطرح كردن صبح و شام مربوط به حيات برزخى دانسته‌اند:[44] برخى نيز شب و روز را در آيات ياد شده كنايه از دوام عذاب و پاداش دانسته‌اند.[45]
6‌. سخن از تعدد حيات و موت و بيان شمار آنها در برخى آيات نيز از ديگر دلايل اثبات برزخ شمرده شده است: «كَيفَ تَكفُرونَ بِاللّهِ وكُنتُم اَموتـًا فَاَحيـكُم ثُمَّ يُميتُكُم ثُمَّ يُحييكُم ثُمَّ اِلَيهِ تُرجَعون» . (بقره/2،28) در اين آيه از عبارتِ «ثُمَّ اِلَيهِ تُرجَعون» كه به روشنى بر بعث اخروى دلالت دارد مى‌توان برداشت كرد كه عبارتِ «ثُمَّ يُميتُكُم ثُمَّ يُحييكُم» مربوط به حيات برزخى است.[46] برخى به دليل آن نيز تصريح كرده‌اند[47]؛ يعنى عطف با «ثمّ» كه فاصله و تراخى را مى‌رساند. براى اين تفسير در جوامع روايى نيز مى‌توان شواهدى يافت.[48] نظير استدلال ياد شده، استدلال به آيه 11 غافر/40 است: «قالواْ رَبَّنا اَمَتَّنا اثنَتَينِ واَحيَيتَنا اثنَتَينِ فَاعتَرَفنا بِذُنوبِنا فَهَل اِلى خُروج مِن سَبيل» كه البته فرق بين دو آيه كاملا مشهود است، و آن اينكه در آيه نخست از مرگ اول به «كُنتُم اَمواتاً» تعبير شده كه به راحتى يا با اندكى تأمّل مى‌تواند بر دوره پيش از تعلق روح منطبق شود؛ اما در آيه دوم موت در قالب لفظ «اماته» طرح گرديده كه به معناى ميراندن است و تطبيق آن بر دوره پيش از حيات دنيوى دشوار است و ازاين‌رو بهتر آن مى‌نمايد كه ميراندن نخست به مرگ پس از حيات دنيوى و ميراندن دوم به مرگ پس از حيات برزخى برگردد. به گفته برخى، بيشتر علما بر همين اساس به اين آيه براى اثبات برزخ استدلال كرده‌اند.[49] در اين ميان منكران دلالت دو آيه و نيز منكران عذاب قبر گفته‌اند كه در اين دو آيه سخن از دو مرگ و دو حيات رفته است؛ نه سه مرگ و سه حيات[50] كه مرگ اول حالت پيشين ابدان، قبل از تعلق روح است كه مرده بودند و مرگ دوم انتقال از نشئه دنيا به آخرت است و حيات اول زندگى دنيا و حيات دوم زندگى آخرت است و اگر حيات و مرگ برزخى وجود داشت و مورد نظر بود بايد در اين آيات از سه مرگ و سه حيات سخن به ميان مى‌آمد. ابن‌مسعود، ابن‌عباس، قتاده و ضحاك بر اين عقيده‌اند كه آيات ياد شده تنها به حيات دنيوى و اخروى اشاره دارد و در ميان متقدمان تنها سدّى دلالت آنها را بر حيات* برزخى تمام مى‌داند.[51] اينان براى حل مشكل لفظ «اماته» در آيه دوم كه با بى‌جان بودن در دوره قبل از تعلق روح سازگار نيست به مجاز و كنايه روى آورده‌اند. ايشان بر اين عقيده‌اند كه همان‌طور كه در مثال گفته مى‌شود: «ضيّق فم الركية» و با آنكه دهانه چاه وسيع نيست به چاه كَن گفته مى‌شود كه دهانه آن را تنگ كن همين‌طور هم با آنكه شخص قبل از آمدن به دنيا چيزى نبوده لفظ اماته بر او صادق‌است.[52] برخى از محققان اين توجيهات را نوعى تكلف دانسته و گفته‌اند: اين آيه در خصوص حيات برزخى و اخروى است و ارتباطى با حيات دنيوى ندارد. وى با توجه به قرينه كلامى در آيه مورد بحث مى‌گويد: اين آيه سخن كافران در دوزخ اخروى است و آنها براى آنكه از انكار خود در طول زندگى دنيوى پشيمان شده‌اند حال در قيامت آنچه را كه منكر شده‌اند با زبان عجز اقرار مى‌كنند و روشن است كه آنها در عالم دنيا حيات دنيوى خويش را منكر نبوده‌اند، بلكه حيات برزخى و اخروى را منكر شده‌اند.[53] اين تفسير از سوى برخى چنين نقد شده كه كافران در حيات دنيوى نيز احيا و خلق خويش را از هيچ و عدم به دست خداوند منكر بوده‌اند و اقرار مذكور در قيامت مى‌تواند به همين‌نكته باز‌گردد.[54]
7. افزون بر آيات گذشته، آيات ديگرى نيز به برزخ مربوط دانسته شده كه دلالت آنها بر حيات برزخى به وضوح دلالت آيات پيشين نيست، چنان كه در آيه «ولَنُذيقَنَّهُم مِنَ العَذابِ الاَدنى دونَ‌العَذابِ الاَكبَر» (سجده/32،21) گفته شده: عذاب ادنى مربوط به عذاب قبر و دنياست و برخى آن را فقط عذاب دنيوى دانسته‌اند[55]، چنان كه برخى مقصود از «مَعِيشَةً ضَنْكا» را در آيه 124 طه/20 عذاب قبر دانسته‌اند.[56] آيات «يَومَ تُبلَى السَّرائِر» (طارق/86‌،9)، «ولَهُم رِزقُهُم بُكرَةً و عَشيـّا» (مريم/19،62)، «فَاَمَّا الَّذينَ شَقوا فَفِى النّار» (هود/11،106) و «اَلهـكُمُ التَّكاثُر * حَتّى زُرتُمُ المَقابِر» (تكاثر/ 102، 1 - 2) نيز در مورد برزخ دانسته شده است.[57]
در اين ميان برخى آيات نيز با قرينه آيات ديگر بر حالات برزخ دلالت دارد؛ همچون: «قالَ الَّذينَ لا يَرجونَ لِقاءَنا لَولاَ اُنزِلَ عَلَينَا المَلـئِكَةُ اَو نَرى رَبَّنا * يَومَ يَرَونَ المَلـئِكَةَ لا بُشرى يَومَئِذ لِلمُجرِمينَ ويَقولونَ حِجرًا مَحجورا» . (فرقان/25، 21 ـ 22) اين آيه درباره كسانى است كه به پيامبر اعتراض مى‌كردند و به عنوان بهانه كفر خويش مى‌گفتند: چرا ملائكه بر ما نازل نمى‌شود. خداوند در پاسخ ايشان مى‌فرمايد: روزى كه ايشان ملائكه را ببينند روز خوشى براى آنها نخواهد بود. اين آيه با توجه به آيات 97 نساء/4 و 93 انعام/ 6 كه برخورد شديد ملائكه را با مجرمان هنگام مرگ و در حيات برزخى مطرح مى‌كند مى‌تواند در گروه آيات دلالت كننده بر حيات برزخى قرار گيرد.[58]
8‌. در احاديث نبوى نيز برخى از آيات بر وقايع برزخ تطبيق شده است؛ از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ذيل آيه «يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذينَ ءامَنوا بِالقَولِ الثّابِت فِى‌الحَيوةِ الدُنيا وَ فِى‌الآخِرَة» (ابراهيم/14،27) نقل شده كه اين آيه درباره مرده‌اى است كه در قبر از او سؤال مى‌شود.[59] با توجه به همين روايت در مورد اين آيه گفته شده: در قرآن آخرت گاهى به معناى برزخ مى‌آيد.[60] بسيارى از مفسران ذيل همين آيه مباحث گسترده‌اى را درباره احوال قبر و برزخ مطرح كرده‌اند.[61]

نفى ادلّه منكران برزخ:

به رغم اثبات برزخ با تمسك به آيات ياد شده، برخى با تمسك به ظاهر بعضى از آيات در وجود عالم برزخ تشكيك كرده‌اند؛ از جمله آيه «لا يَذوقونَ فيهَا المَوتَ اِلاَّ المَوتَةَ الاولى» (دخان/44،56) كه دلالت بر مرگ واحد دارد[62] و ظاهراً مقصود از آن مرگ در دنياست. در جواب اين شبهه گفته شده: «اِلاّ» در آيه استثنا نيست، بلكه به معناى «سِوى» بوده و مجموع «اِلاّ» و ما بعد آن بدل از موت است و آيه در صدد نفى مرگى غير مرگ دنيا يعنى مرگ برزخ است، زيرا مرگ دنيا قبلاً تحقق يافته و بازگشت به دنيا و چشيدن دوباره مرگ آن امكان ندارد و مفاد آيه اين است كه در بهشت* آخرت هيچ مرگى وجود ندارد؛ نه مرگ دنيا و نه مرگ برزخ.[63]
برخى در پاسخ از شبهه مذكور چنين گفته‌اند: اشتمال آيه بر ذكر مرگ نخستين (انتقال از دنيا به برزخ) منافات با وجود مرگ بعدى (انتقال از برزخ به آخرت) ندارد، زيرا مؤمنان كه در نشئه برزخ از انواع نعمتهاى برزخى بهره‌مند بوده‌اند هنگام انتقال به آخرت و بهره‌مندى بيشتر، تلخى مرگ را ادراك نمى‌كنند؛ نه اينكه اصلاً مرگى در كار نباشد، بر خلاف ديگران كه تلخى مرگ را در هر دو انتقال مى‌چشند.[64]
آيه ديگرى كه منكران برزخ بدان استدلال كرده‌اند آيه «و ما اَنتَ بِمُسمِع مَن فِى‌القُبور» (فاطر/35،22) است، زيرا اگر در قبر احيايى در كار بود بايد اسماع (شنواندن) اهل قبور امكان‌پذير بود. در پاسخ اين استدلال گفته شده: در آيه مزبور حال كافران به حال مردگان تشبيه شده و ترديدى نيست كه مرده قابل اسماع نيست.[65] برخى از معتزله نيز به آيه «اِنَّما تُوَفَّونَ اُجُورَكُم يَومَ القِيـمَةِ» (آل‌عمران/3، 185) استدلال كرده و گفته‌اند: جايگاه عذاب و ثواب تنها قيامت است كه در پاسخ آنها گفته شده: كلمه «توفيه» به معناى تكميل است، پس قسمتى از عذاب در برزخ است و تكميل آن در قيامت صورت مى‌گيرد.[66]
آيه ديگرى كه ممكن است مورد استدلال منكران قرار گيرد «قَالوا يـوَيلَنا مَن بَعَثَنا مِن مَرقَدِنا» (يس/36،52) است كه در قيامت شخص به يك باره از قبر برانگيخته مى‌شود، بدون اينكه حياتى را در قبر تجربه كرده باشد. در پاسخ اين شبهه گفته شده: آيه دلالتى بر نفى حيات برزخى ندارد، زيرا ممكن است عذاب قبر متصل به قيامت نباشد يا اينكه در قيامت به جهت عظمت واقعه گفته مى‌شود كه گويا از خواب بيدار شده‌ايم.[67]
از ديگر آياتى كه ممكن است براى نفى برزخ به آن استدلال شود آيات 15 - 16 مؤمنون است: «ثُمَّ‌اِنَّكُم بَعدَ ذلِكَ لَمَيِّتون * ثُمَّ اِنَّكُم يَومَ‌القِيـمَةِ تُبعَثون» [68]، زيرا در آن سخنى از برزخ بين مرگ و بعث در قيامت به ميان نيامده است. در پاسخ گفته شده: عدم ذكر برزخ در آيه دليلى بر نفى آن نيست و استعمالهاى عرفى نيز اين مطلب را تأييد مى‌كند.[69]

ويژگيهاى برزخ

1. شباهت به عالم رؤيا:

در برخى آيات، حالت پس از مرگ به حالت خواب رفتن انسانها تشبيه شده است: «اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَنفُسَ حينَ مَوتِها والَّتى لَم تَمُت فى مَنامِها فَيُمسِكُ الَّتى قَضى عَلَيهَا المَوتَ ويُرسِلُ الاُخرى اِلى اَجَل مُسَمًّى اِنَّ فى ذلِكَ لاَيـت لِقَوم يَتَفَكَّرون» . (زمر/39،42) در برخى روايات نيز آمده است كه خواب برادر مرگ است. برخى گفته‌اند: بعيد نيست روح انسان به هنگام خواب به جسم مثالى باز‌گردد، زيرا در روايات، برزخ به حالت خواب تشبيه شده است.[70]

2. سنخيت با دنيا:

در قيامت سؤال مى‌شود كه به شمار سالها چه مدت در زمين درنگ كرديد؟ در پاسخ گفته مى‌شود: روزى (يك روز) يا پاره‌اى از روز: «قـلَ كَم لَبِثتُم فِى الاَرضِ عَدَدَ سِنين * قالوا لَبِثنا يَومـًا اَو بَعضَ يَوم» . (مؤمنون/23، 112 ـ 113) از اين پرسش و پاسخ چنين برداشت شده كه مكث در برزخ از نظر قرآن مكث در زمين به شمار آمده است.[71] برخى از محققان براى اثبات اين مدعا به آيه «ولَكُم فِى الاَرضِ مُستَقَرٌّ ومَتـعٌ اِلى حين» (اعراف/7،24) تمسك كرده و گفته‌اند: چون «حين» در روايات به روز قيامت معنا شده مى‌توان فهميد كه مدت بقا در برزخ هم بقاى در زمين دانسته شده است[72]، چنان كه «اَرْض» در آيه «ثُمَّ اِذا دَعاكُم دَعوَةً مِنَ الاَرض» (روم/30،25) به قبر تفسير شده[73] و برخى از جنت برزخى به جنت دنيا تعبير كرده‌اند.[74] در روايات نيز اين مضمون مكرر آمده كه برزخ همان قبر است.[75] البته بايد توجه داشت كه مراد از قبر ياد شده محل دفن بدن انسان نيست، بلكه حقيقت ديگرى است كه متفكران اسلامى آن را به شيوه‌هاى گوناگون تبيين كرده‌اند[76]، با اين حال از مضامين روايات به روشنى برمى‌آيد كه قبر به معناى محل دفن، ارتباط مستقيم و غير قابل انكارى با عالم قبر به معناى برزخ دارد كه گونه‌هايى از اين ارتباط را در همين متون مى‌توان يافت[77]؛ همچنين در برخى روايات ارتباط خاصى بين برخى از مكانهاى معين در زمين با جايگاه ارواح پس از مرگ مطرح‌گرديده است. در اين احاديث گفته شده كه روح هر مؤمن متوفا در شرق و غرب عالم به وادى‌السلام مى‌آيد و در برخى روايات ديگر نيز جايگاه ارواح كافران وادى برهوت در حضرموت دانسته شده است.[78]

3. كوتاه بودن برزخ در قياس با آخرت:

از منظر آيات قرآن، مجموع حيات دنيوى و برزخى درنگاه كسى كه از جايگاهى برتر (آخرت) به آن مى‌نگرد بسيار كوتاه است: «قـلَ اِن لَبِثتُم اِلاّ قَليلاً لَو اَنَّكُم كُنتُم تَعلَمون» . (مؤمنون/23،114 و نيز روم/30،55‌؛ احقاف/46،35؛ يونس/10،45؛ نازعات/79،46) نظير همين مضمون در آيات 103 ـ 104 طه/20 نيز آمده است. البته برخى توضيح داده‌اند كه كوتاه بودن برزخ و دنيا از آن جهت است كه آنها متناهى هستند، برخلاف حيات اخروى كه اين‌گونه نيست.[79] بعضى از مفسران آيه 55 روم/30 را مربوط به برزخ دانسته‌اند[80] و برخى آيه «و تَظُنّونَ اِن لَبِثتُم اِلاّ قَليلا» (اسراء/17،52) را در مورد بهشتيان دانسته و گفته‌اند: ايشان بر اثر تنعم فراوان در بهشت برزخى توقف در آن را كوتاه گمان مى‌كنند[81]، به هر حال از ديدگاه قرآن مسلم است كه مجموع حيات دنيا و برزخ، بخش بسيار ناچيزى از مجموعه حيات انسان را تشكيل مى‌دهد.
از ديگر ويژگيهاى برزخ بروز و ظهور عقايد و اعمال و خلقيات دنيوى در آن، سؤال قبر (ابراهيم/14،27)، فشار قبر و نيز ارتباط اهل برزخ با يكديگر و با عالم دنياست كه روايات فراوانى موارد ياد شده را به تفصيل بيان‌كرده‌اند.[82]

منابع

الابانة عن اصول الديانه؛ الامالى، صدوق؛ الامالى، طوسى؛ انوار درخشان در تقسير قرآن؛ بحار الانوار؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحرير والمرسع فى احوال البرزخ؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تصحيح اعتقادات الاماميه؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القرآن الكريم، صدر‌المتالهين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير‌المنار؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام)؛ تفسير من وحى القرآن؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حق اليقين فى معرفة اصول الدين؛ الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعه؛ درر الفوائد؛ الدر المنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض الجنان و روح‌الجنان؛ سلسله مؤلفات الشيخ المفيد؛ شرح‌الاصول الخمسه؛ شرح چهل حديث؛ شرح فصوص الحكم؛ شرح المقاصد؛ شرح المنظومة السبزوارى؛ صحيح البخارى؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ الكافى؛ كتاب الخصال؛ الكشاف؛ گوهر مراد؛ لغت‌نامه؛ مجمع البيان فى تفسير‌القرآن؛ مجموعه آثار، استاد مطهرى؛ مجموعه مصنفات شيخ اشراق؛ معاد يا بازگشت به سوى خدا؛ معاد از ديدگاه امام خمينى(قدس سره)؛ المعتبر فى شرح المختصر؛ معجم‌مقاييس اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
حسين ديبا و بخش فلسفه و كلام



[1]. مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌333، «برزخ».
[2]. التحقيق، ج‌1، ص‌252، «برزخ».
[3]. التحقيق، ج‌1، ص‌252، «برزخ».
[4]. مفردات، ص‌118، «برزخ».
[5]. لغت‌نامه، ج‌3، ص‌3958؛ شرح المنظومه، ج‌3، ص‌662‌؛ مجموعه مصنفات، ج‌2، ص‌177، «حكمة الاشراق».
[6]. شرح فصوص‌الحكم، ص‌97‌ـ‌102.
[7]. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌658‌ـ‌659‌؛ الميزان، ج‌17، ص‌79.
[8]. تفسير صدر المتالهين، ج‌7، ص‌344.
[9]. الميزان، ج‌4، ص‌83‌.
[10]. همان، ج‌1، ص‌349؛ ج‌15، ص‌68‌.
[11]. الكافى، ج‌3، ص‌244.
[12]. معاد، ج‌2، ص‌266‌ـ‌267.
[13]. بحارالانوار، ج‌6‌، ص‌271؛ حق اليقين، ج‌2، ص‌64‌.
[14]. معاد از ديدگاه امام خمينى، ص‌372.
[15]. همان، ص‌175؛ چهل حديث، ص‌124.
[16]. دررالفوائد، ج‌2، ص‌419؛ البرهان، ج‌4، ص‌36.
[17]. الكافى، ج‌3، ص‌235‌ـ‌236.
[18]. مجموعه آثار، ج‌2، ص‌518‌، «زندگى جاويد يا حيات اخروى».
[19]. المعتبر، ج‌1، ص‌341؛ الخصال، ص‌151، 323.
[20]. روح‌المعانى، مج2، ج‌2، ص30؛ شرح الاصول الخمسه، ص‌494‌ـ‌495.
[21]. التفسير الكبير، ج‌3، ص‌427.
[22]. گوهر مراد، ص‌649‌ـ‌650‌؛ شرح المقاصد، ج‌5‌، ص‌117؛ التفسير الكبير، ج‌9، ص‌93‌ـ‌94.
[23]. حق‌اليقين، ج‌2، ص‌64‌.
[24]. الميزان، ج‌1، ص‌346.
[25]. الدرالمنثور، ج‌6‌، ص‌115؛ الميزان، ج‌15، ص‌68‌.
[26]. جامع‌البيان، مج10، ج‌18، ص‌69‌؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌187.
[27]. الميزان، ج‌15، ص‌68‌.
[28]. جامع البيان، ج‌2، ص‌53.
[29]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌434؛ التفسير الكبير، ج‌9، ص‌90؛ الابانه، ص‌76.
[30]. التحرير و المرسع، ص‌284.
[31]. الميزان، ج‌1، ص‌348‌ـ‌349.
[32]. شرح الاصول الخمسه، ص‌493؛ التفسير الكبير، ج‌4، ص‌164؛ شرح المقاصد، ج‌5‌، ص‌111‌-‌112.
[33]. التفسير الكبير، ج‌9، ص‌91.
[34]. همان، ص‌92؛ جامع‌البيان، مج13، ج‌27، ص‌275‌ـ276.
[35]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌361؛ الامالى، صدوق، ص‌365، 561‌.
[36]. جامع البيان، مج‌13، ج‌27، ص‌275.
[37]. الميزان، ج‌5‌، ص‌49.
[38]. الميزان، ج‌7، ص‌284.
[39]. صحيح البخارى، ج‌2، ص‌123؛ الفرقان، ج‌14، ص‌330؛ ج‌10، ص‌261.
[40]. سلسله مؤلفات، ج‌7، ص‌62‌ـ‌64‌، «مسار الشيعه».
[41]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌261؛ مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌818‌.
[42]. التفسير الكبير، ج‌27، ص‌73.
[43]. الابانه، ص‌75.
[44]. الفرقان، ج‌16، ص‌355‌ـ‌356.
[45]. التفسير الكبير، ج‌27، ص‌73.
[46]. التبيان، ج‌1، ص‌122‌ـ‌123؛ روض الجنان، ج‌1، ص‌185.
[47]. الميزان، ج‌1، ص‌111‌ـ‌112.
[48]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ص‌210.
[49]. التفسير الكبير، ج‌27، ص‌39؛ الميزان، ج‌17، ص‌313‌ـ‌314.
[50]. شرح المقاصد، ج‌5‌، ص‌115.
[51]. تفسير قرطبى، ج‌15، ص‌194.
[52]. الكشاف، ج‌4، ص‌154.
[53]. الميزان، ج‌17، ص‌312‌ـ‌314.
[54]. من وحى القرآن، ج‌20، ص‌22‌ـ‌23.
[55]. جامع البيان، مج‌10، ج‌21، ص‌132‌ـ‌133.
[56]. همان، مج‌9، ج‌16، ص‌283؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌55‌.
[57]. جامع البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌363؛ تفسير صدر المتالهين، ج‌7، ص‌344‌ـ‌345.
[58]. معاد، ج‌1، ص‌233‌ـ‌234.
[59]. الامالى، طوسى، ص‌377.
[60]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌482.
[61]. تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌550 - 557‌.
[62]. شرح المقاصد، ج‌5‌، ص‌112‌ـ‌113.
[63]. الميزان، ج‌18، ص‌150.
[64]. انوار درخشان، ج‌15، ص‌189.
[65]. شرح المقاصد، ج‌5‌، ص‌115‌ـ‌116.
[66]. الكشاف، ج1، ص448؛ تفسير المنار، ج4، ص271.
[67]. التبيان، ج‌8‌، ص‌466‌ـ‌467.
[68]. التفسير الكبير، ج‌23، ص‌87‌.
[69]. التبيان، ج‌7، ص‌355.
[70]. بحارالانوار، ج‌6‌، ص‌271.
[71]. الميزان، ج‌1، ص‌139.
[72]. الميزان، ج‌1، ص‌139.
[73]. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌471.
[74]. سلسله مؤلفات، ج‌7، ص‌63‌ـ‌64‌، «مسار الشيعه».
[75]. الكافى، ج‌3، ص‌242.
[76]. اسفار، ج‌9، ص‌219.
[77]. معاد، ص‌247‌ـ‌260.
[78]. الكافى، ج‌3، ص‌243، 246‌ـ‌247.
[79]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌192.
[80]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌21، ص‌68‌؛ مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌486.
[81]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌649‌.
[82]. اعتقادات، ص‌98‌ـ‌102؛ بحار الانوار، ج‌6‌، ص‌279، 268.

انسان کامل

انسان کامل مفهومی است که در ابتدا محیی الدین ابن عربی در اسلام مطرح کرد. دراین باره که انسان کامل به چه دلیل کامل نامیده می شود و مصداق او درعالم خارج چه کسی است ودارای چه ویژگی هایی باید باشد سخنان زیادی گفته شده، ممکن است فردی چنین گمان برد که مفهوم انسان کامل می تواند بر هرفردی که ازخود رهیده و از ظلمات نفسانی خارج شده و درطریق سلوک گام می نهد اطلاق شود اما با اندک تاملی دراندیشه های ابن عربی این ظن شما محکوم به بطلان خواهد بود.

واژه انسان کامل از نظر او برانسانی اطلاق می شود که مظهر جمیع صفات واسماء الهی است. زمین و آسمان به برکت او خلق شده و رزق و عنایات الهی به مدد فیض او به خلائق می رسد. انسان کامل گرچه به صورت انسانی عادی است اما تنها بر بالاترین مرتبه از مراتب انسانیت که مقام انبیا و اولیای الهی است صادق است. از نظر او انبیای الهی هریک مظهری از مظاهر صفات و اسماء الله هستند. هریک صفتی را از اله و رب خویش در اختیار دارند اما انسان کامل خود به تنهایی مظهر جمیع اسماء وصفات الهی می باشد (علوی نژاد .1382) " او نوع علم هریک از انبیا را تفسیر میکند واسمی ازاسماء حق راکه درآن پیامبر غالب است . زیرا هرپیامبری زیر تاثیر اسمی ازاسما ء الهی است به جز محمد (ص) که او تحت تاثیر اسم الله است که شامل همه اسماء الهی است ."( همان)

پس انسان کامل درعالم خارج مصداقش حقیقت محمدیه (ص) است. ناگفته نماند که منظور ازکلمه یا حقیقت محمدیه (ص) شخص نبی خاتم نیست بلکه مقام وجایگاهی است ظهوریافته در انسا ن که جامع همه اسماء وصفات الهی است اما دراین میان تنها این رسول اعظم(ص) است که ازاین جایگاه برخورداراست. او هم مرتبه نبوت را داراست هم رسالت وهم ولایت کلیه را. همه انبیا و اولیا ورثه اویند و نزدیکترین فرد از اولیا نیز به این مقام شخص امیرالمومنین است .( برزگر خالقی . کرباسی 1383) ائمه معصومین علیهم السلام نیز بعنوان امامان دین در مقام عصمت از خطا و گناه، بعنوان انسانهای کامل در عصر خود شناخته می شوند که نور وجود ایشان برهمه خلایق گسترده است.

شهید مطهری بعد از اینکه انسان کامل را در فرهنگ ها و تفکرهای شرق و غرب بررسی می کند انسان کامل را اینچنین تعریف می کند: «انسانی که قهرمان همه ارزشهای انسانی است و در همه میدان های انسانیت، قهرمان است.»(انسان کامل)

آنچنانکه قرآن انسان را خلیفه خدا در زمین می داند «وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَة»(بقره/30) (هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى [نماینده‏اى‏] قرار خواهم داد.) خلیفه خدا باید در همه عرصه های زندگی قهرمان باشد، و البته در آیه ای دیگر به حضرت داوود به عنوان خلیفه اشاره می کند «یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ»(ص/26) (ای داوود تو را در زمین خلیفه قرار دادیم) پس خلیفه خدا که همان انسان کامل است، حجت الهی می باشد و حجت های الهی در هر عصر و زمانی از طرف خدا منصوب می شوند که پیامبران و امامان معصوم این نقش را در میان بشر دارند.

بشر برای رسیدن به سعادت خود که همان دستیابی به فضایل انسان کامل است باید متمسک و متوسل به همین حجت های الهی شود. در زیارت جامعه کبیره اشاره های مشخصی به خصوصیات امامان معصوم علیهم السلام می شود از جمله اینکه: «مَن اَرادَ الله بدأ بکم» هر کس بخواهد به خدا برسد باید از شما شروع کند.

حضرت امام در کتابهای خود نشانه هایی را برای انسان کامل معرفی می کند که به اختصار بیان می کنیم:

1. انسان کامل مخاطب کلام خدا درمرتبه واحدیت

" به نظر ایشان کلام خدا به مرتبه واحدیت و احدیت تقسیم می شود و هرکدام یک مرتبه ذاتی و یک مرتبه فعلی دارند. مخاطب کلام الهی در مرتبه واحدیت انسان کامل است ".

2. معجزه

این چنین صفتی از دیگاه امام ناشی از عبودیت است که ربوبیت را به دنبال دارد. چنانکه در روایت امام صادق علیه السلام هم اشاره می شود. «العبودیّة جوهرة کُنهُها الرّبوبیّة...»(مصباح الشریعة-ترجمه مصطفوى ص454)

3. اسم اعظم

در روایات داریم که گفته شده آصف که توانست تخت ملکه سبا را طرفه العینی درحضور سلیمان (ع) حاضر سازد یک یا دوحرف را از اسم اعظم دارا بود ولی اهل بیت علیهم السلام دارای همه آن هستند. ایشان معتقدند که : «اگر اسمای الهی را با توجه به ظهور وکثرت درنظر بگیریم دراین صورت به اعظم وغیر اعظم تقسیم می شوند اما اگر اسمای الهی را به اعتبار احدیت درنظر بگیریم تمام اسمای الهی دراین صورت اسم اعظم خواهند بود.»

4. نداشتن حد یقف

ایشان درجایی می فرمایند : "اهل یثرب انسانی، مقام مشخصی ندارند و انسان کامل رق منشوری است که ازهیولای قابل تجلی گرفته و تا استهلاک درحضرت احدیت گسترده است " .

5 . مقام عبودیت

از نظر امام فخر انسان کامل این است که او را عبدالله بدانند کما اینکه در شهادت در نماز گفته می شود که رسول الله، عبدالله است و سپس رسول الله . " . . . عبودیت از بالاترین افتخارات پیامبر اکرم است " .

6 . عقل کل وروح کل

" مصداق ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد "

7. او را دارای مقام تدلی می دانند

" مقام عند الرب بودن . . . که مقام قرب مطلق و شهود رحمت واسعه الهی است " وبه تعبیر امام " فقر مطلق ومشیه مطلقه است " .

8 . مقام قاب قوسین

" مقام اسما وصفات و حضرت علمیه است که آن را تعین ثانی می گویند " .

9. مقام «أو أدنی» یا قلب وسیع

امام دراین باره می فرمایند ". . . یعنی مقام اتصال به احدیت. بنابراین چون وجود به معنای وجود منبسط است پس قلب حضرت ختمی مرتبت اوسع از وجود است زیرا دارای مقام اتصال به احدیت است واین اوسع از وجود منبسط است ".

10. ظهور وتجلی حق متعال درانسان کامل

این همانی است که ما دربخش معرفی انسان کامل ازآن با این عنوان یاد کردیم که او آینه تمام نمای ذات احدیت است. امام در این میان می فرمایند " انسان کامل جمیع سلسله وجود است و اول وآخر وظاهر وباطن است . . . " .(احمد عابدی)

انسان کامل از دیدگاه امام خمینی(ره) انسانی است که بر قوای خود مسلط باشد و مراحل روحی خود را از لحاظ اخلاقی کامل کند. در این حال انسان مظهر قدرت، علم، کمال، وجود و عفو الهی می‌شود. از این حیث همه انسانها در پیروی از حجتهای الهی می توانند به مراتبی از کمال انسانی دست یابند که در ابعاد مختلف وجودی انسان جریان دارد.

منابع:

- عابدی، احمد. انسان کامل از دیدگاه امام خمینی (ره). آینه پژوهش، مهر و آبان 1378، شماره58. (9 صفحه - از 64 تا 72)

- اسماعیلی، هادی. الکوکب الدری فی بحر لجی. تحقیق درسی.

- علوی نژاد، سید محمد حیدر. افق های کمال. نشر بوستان کتاب قم، 1382.

- مطهری، مرتضی. انسان کامل. تهران، صدرا.

بيداد فرقه هاي ضاله در شهر باكري ها

 !

از همان ابتدا دو فرقه ضاله وهابيت و بهائيت براي به زانو درآوردن اساس تفكر شيعي و معارف اهل بيت بوجود آمدند و تا بحال توانسته اند به قسمت كوچكي از اهداف, بخصوص در منطقه آذربايجان غربي كه به علت وجود قوميتهاي مختلف بستر مناسبي براي اينگونه اهداف است, برسند. براي نمونه شهر اروميه مركز استان را در نظر بگيريد.

 در اين شهر وجود اقوام ترك و كرد و ديگر اقليتها ظرفيت مناسبي را براي اين فرق ضاله بوجود آورده تا با استفاده از حمایتهای بی شائبه غرب و استکبار , عقايد پوچ و تهي از استدلال خویش را به خورد جوانان اين شهر و توابع آن بخورانند و برای نیل به اهدافشان از هیچ کاری فرو گذار نیستند. برای جذب جوانان از ترفندهایی مانند: محافل عیش و نوش و فساد, دادن پولهای کلان, اشتغال برای آنان(به علت وجود درصد بیکاری زیاد در منطقه), خرید بهترین و مرغوبترین زمینها و مغازه های شهر, ایجاد ارتباط بسیار قوی با مدارس و دانشگاهها با استفاده از شاخه جوانان این فرق, پخش سی دی و کتب مربوط به فرق خود بصورت رایگان و گسترده در سطح شهر و روستاهای آن و...

میتوان گفت تمرکز فرقه بهائیت بیشتر بر داخل شهر ارومیه و تمرکز فرقه وهابیت بر خارج شهر است, چون اکثر روستاها و دهات شهر را سنی ها تشکیل میدهند.

 وقتی به  مناطق مرزی و روستاهای دور افتاده شهر میروی می بینی که مساجدی بوجود آمده اند که در داخل شهر کمتر می توانی مانند آن را ازلحاظ ساخت ,وسعت و زیبایی بیابی, علت آن این است که مبلغین وهابی که از سیستان برای تبلیغ به این مناطق می آیند یکی از رسالتهای ننگینشان ساخت مساجدی شکوهمند برای جذب بیشتر است و بودجه آن هم که معلوم است, از کاخ سفید و امیر نشینان خلیج فارس تامین میشود.

بهائیان در داخل شهر, طبق آخرین اخبار اقدام به ایجاد دانشگاهی مجازی نموده اند که وظیفه اش تبلیغ فرقه ضاله بهائیت  در قالبها و عناوین آموزشی است. در این شهر به راحتی میتوان کتاب یا جزوه ای از بهائیت را بدست آورد چون برای انشار دهندگان آن هیچ محدوده هدفی وجود ندارد و تمام اقشار جامعه مورد حمله فکری آنان قرار می گیرد.

 اینها گوشه هایی از اقدامات و کارهای این دو فرقه ضاله است که در این منطقه انجام می گیرد و این بخاطر اهمیت فوق العاده این منطقه از لحاظ استراتژیک و ژئو پولوتیک است . این اقدامات هدفی جز ایجاد تفرقه بین شیعه و سنی ندارد.

واين همه در حالي است كه ما در خواب غفلت هستيم، روز به روز جوانان بيشتري به اين فرقه ها مي گروند و ما به برنامه هاي مسكن گونه خود اميدواريم. 

براي مقابله با اينگونه حركات بايد در تدارك ايجاد گروههاي فعال جوان باشيم و از همه جهات آنان را پشتيباني كنيم ، براي تقابل با اين فرقه ها بايد اقداماتي مانند ايجاد سايتها، وبلاگها، نشريات، روزنامه هاو... بصورت سريع السير انجام گيرد تا بتوانيم قدمي در راه تنوير افكار عمومي منطقه برداريم.

 به اميد ظهور ياحق     

 

مهم ترین وظایف شیعیان در عصر غیبت چیست ؟

مرحوم سید محمد تقی موسوی در كتاب شریف " مكیال المكارم " به هشتاد مورد از وظایف منتظران اشاره فرموده اند که ما بطور اختصار به برخی از آنها اشاره می كنم.

1- دعا برای امام زمان عجل ا... تعالی فرجه الشریف تا به معرفت حضرتش نائل شویم، ائمه نیز همواره بر این مهم تكیه داشته اند. امام صادق (ع) دعایی به " زراره " تعلیم كرده و می فرمایند : « .... اگر زمان غیبت را درك كردی چنین دعا كن : اللهم عرفنی حجتك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف حجتك . اللهم عرفنی حجتك فانك ان لم تعرفنی حجتك ضللت عن دینی. » ( منتخب الاثر – آیت ا... صافی گلپایگانی حدیث 1 ص 501 – به نقل از غیبت نعمانی ، كافی ، كمال الدین ) همچنین دعاهای دیگری كه در كتب ادعیه و زیارات بدان اشاره شده ، خصوصاً دعای معروف « اللهم كن لولیك الحجه ابن الحسن ... ».

2- شناخت صفات و سیره امام علیه السلام : بدیهی است كه عاشق دلباخته و منتظر حقیقی امام باید بداند كه محبوبش از چه صفاتی برخوردار بوده و چه سیره و روشی را در زندگی و سایر شئون آن دارد. در این راستا ، مطالعه آیات و روایات فراوانی كه در ارتباط با وجود مقدس حضرت بقیه ا... الاعظم بیان شده، بسیار سودمند است.

3- رعایت ادب در همه موارد : امامی كه واجب الاطاعة و حجت خدا بر تمامی اهل زمین است، نامش محترم و یادش بسیار گرامی است. او پیشوای همه و چشم بینای خدا در بین مخلوقات اوست. روزیِ اهل زمین به یُمن وجود اوست و هر كسی كه به مرتبه ای از مراتب كمال می رسد از پرتو عنایات حضرت حق است كه از مسیر امامت به ما رسیده است.

4- عشق و علاقه نسبت به حضرت : مرحوم سید عبدالكریم كفاش، هفته ای یك مرتبه به محضر آن حضرت مشرف می شد. او در ری در جوار حضرت عبدالعظیم حسنی می زیست. در یكی از تشرفاتش، حضرت از او می پرسند: سید عبدالكریم! اگر ما را نبینی چه خواهد شد؟ پاسخ می دهد : آقا حتماً می میرم. حضرت در پاسخ فرمودند : « اگر چنین نبودی ما را نمی دیدی».( مشعل هدایت ج 2 ص 129 – مبحث امكان تشرف – از استاد حاج شیخ حسین گنجی )

5- علاقمند كردن دیگران به امام زمان عجل ا... تعالی فرجه الشریف : طبیعی است كه هر كس به چیزی علاقمند باشد در صدد تبلیغ و ترویج آن برآمده و آنرا به دیگران معرفی خواهد كرد، چه رسد به اینكه وجود مقدس خاتم الاوصیا باشد.

6- انتظار فرج : امام صادق علیه السلام " بخشی از ویژگیهای ائمه علیهم السلام را عبارت از تقوی ، پاكدامنی و خیرخواهی ... و صبر در انتظار فرج دانسته است ". ( منتخب الاثر ، آیت ا... صافی ، ص 498 ، به نقل از بحار الانوار )

در بسیاری از روایات ، پرفضیلت ترین اعمال، انتظار فرج دانسته شده است. ( منتخب الاثر ، آیت ا... صافی ، ص 493- 500 ) در بسیاری از احادیث در باب انتظار فرج بیان شده كه هر گاه یكی از منتظران حضرت به رحمت الهی رفت، چنانست كه در میان سپاه امام و یا در میان چادر ( خیمه ) حضرت به شهادت برسد. در بعضی از روایات تعبیر شده كه چنین شخصی مثل كسی است كه با رسول خدا (ص) در برابر كفر جهاد كرده باشد.

7- اظهار علاقه وافر برای ملاقات با آن حضرت.

8- ذكر فضائل و مناقب آن حضرت و شركت در مجالس امام شناسی.

9- صدقه برای سلامتی امام زمان عجل ا... .

10- بجا آوردن حج و عمره و زیارت مَشاهِد مشرفه به نیابت از امام : اعمالی كه به نیابت از امام زمان علیه السلام بجا آورده می شود در واقع هدیه ای از جانب عاشقان و شیفتگان به ایشان است.

11- استغاثه به وجود مقدس امام عجل ا... تعالی: در بعضی از روایات از آن بزرگوار به " غیاث المضطر المستكین " تعبیر شده است. توسل و استغاثه بر اهل البیت علیهم السلام، سیره دائمی بزرگان و صلحا و علما شیعه بوده و حتی ائمه هدی علیهم السلام نیز به وجود مقدس ایشان توسل می جسته اند. مرحوم عاملی در روایتی نقل می كنند كه هنگامی كه حضرت زهرا (ع) سلام ا... علیها بین دیوار و در مجروح شدند، به دنبال علی (ع) ... بودند و ناله " یا ابن الحسن " سر می دادند و به وجود مقدس امام عصر حضرت حجه بن الحسن عج ا... استغاثه جستند.

12- تجدید بیعت با امام علیه السلام : بر اساس پاره ای از روایات ، تجدید بیعت بعد از هر نماز واجب و یا در هر جمعه مستحب است. ( مكیال المكارم و منتخب الاثر ) و در روایتی از امام صادق (ع) نقل شده كه « هر كس بعد از نماز صبح و بعد از نماز ظهر بگوید: " اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم " ، نمی میرد مگر آنكه حضرت را ببیند و بشناسد. » ( بحارالانوار ، ج 86، ص 77 ، باب 39)

13- اجتناب از محارم : كسی كه منتظر واقعی است، باید از آنچه كه امام زمانش كراهت و تنفر دارد اجتناب نموده و هر عملی كه در تقرب او موثر است را به خاطر رضای محبوب و ارتباط روحی با او انجام دهد.

مرحوم شیخ طوسی در" تجرید الاعتقاد" می نویسد: وجوده لطف و عدمه منا. » یعنی وجود حضرت لطف و عنایت بر ماست و غیبت ایشان به خاطر اعمال و رفتار بد ماست. " گفتم كه روی خوبت از من چرا نهان است ؛ گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است. گفتم كه از كه پرسم جانا نشانِ كویت ؛ گفتا نشان چه پرسی آن كوی بی نشان است. "

علی علیه السلام فرمودند : زمین خالی از حجت خدا نیست ، لكن خداوند متعال خلقش را از اینكه حجت را بشناسند نابینا و محروم می نماید و این بخاطر ظلمی است كه بر خودشان روا داشتند. ( بحار الانوار ، ج 51، ص 113 ) « ظلم و جور با بصیرت سنخیت ندارد و كسی كه در كلاس گناه و معصیت بسر می برد هم سنخ با اولیای خدا نیست. لذا دیده اش از شناخت حضرت نابیناست. » ( مشعل هدایت ، ج 2 ، ص 126 ، مقاله امكان تشرف ) حضرت مهدی (عج) در توقیعی چنین می فرمایند : « فما یحسبنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نكرهه و لانوثره منهم » یعنی محبوس نكرده ما را از دوستان، مگر خبرهای ناگواری كه همواره از ناحیه آنان به ما می رسد كه ناخوشایند است، در حالیكه ما آن كارها را از ایشان نخواستیم. ( احتجاج طبرسی ، ج 2 ، ص 322 )

14- دوستی با صالحان : دوستی با دوستان حضرت باعث تقرب و جلب خشنودی ایشان است. همچنین ادخال سرور مومنین و محبین اهل بیت و همچنین رفع حوائج آنان نیز از وظایف منتظران عصر ظهور شمرده شده ؛ چرا كه آن حضرت همانند اجداد طاهرینش باب الحوائج هستند. قرآن كریم در وصف یاران حضرت ختمی مرتبیت می فرماید : « محمد رسول ا... والذین معه اشداء الكفار رحماء بینهم. » یعنی محمد رسول خدا ( ص) و كسانی كه با او هستند بر علیه كفار ، بسیار خشن، ولی با یكدیگر بسیار مهربانند و همچنین امر خدای حكیم كه می فرماید: « كونوا مع الصادقین » یعنی همواره با افراد راستگو همنشین باشید.

15- برائت از دشمنان خدا و اهل بیت علیهم السلام : امام هادی (ع) در زیارت شریفه جامعه می فرمایند : « برئت الی ا... عزوجل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشیاطین و حزبهم الظالمین » یعنی به درگاه خدای عزوجل از دشمنان شما و همچنین از طاغوت و از شیاطین و حزب ستمكار آنان بیزارم.

(مفاتیح الجنان ، مرحوم شیخ عباس قمی (ره) ، زیارت جامعه كبیره)

منبع

آیا اسلام یک دین جبری است؟

كتاب: آشنايى با قرآن جلد 3 صفحه 121
نويسنده: استاد مرتضى مطهرى
بعضى افراد كه فقط آياتى را مى‏بينند كه مى‏گويد همه چيز به اراده خداست، خيال مى‏كنند كه قرآن چون فرموده همه چيز به اراده خداست پس قائل به اسباب و مسببات و از آن جمله قائل به اختيار و اراده بشر نيست.مخصوصا اروپاييها اغلب وقتى درباره اسلام اظهار نظر مى‏كنند اسلام را العياذ بالله يك دين جبرى معرفى مى‏كنند يعنى دينى كه براى بشر هيچگونه اختيار و اراده‏اى قائل نيست.ولى واضح است كه اين، يك تهمت‏به قرآن است.

من در كتاب كوچك «انسان و سرنوشت‏» اين مسئله را تا اندازه‏اى بحث كرده‏ام.قرآن به شكلى عموم مشيت الهى و عموم قضا و قدر را قائل است كه هيچگونه منافاتى بين آن و اختيار و اراده بشر نيست.از جمله آياتى كه مسئله اختيار و اراده بشر را به طور جدى مطرح فرموده است همين آيه و چند آيه بعدى است.

مى‏گويد: ذلك بما قدمت ايديكم نمى‏گويد اين به موجب اعمال شماست، كه بگوييم ما اختيار داشتيم يا نداشتيم.مى‏گويد: بما قدمت ايديكم به موجب كارهايى كه به ست‏خودتان يعنى به اراده و اختيار خودتان بدون هيچ اجبارى انجام داديد.خدا شما را مختار و آزاد آفريد فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر

(1) هر كه مى‏خواهد-يعنى به اختيار خودش-ايمان آورد و هر كه مى‏خواهد كفر بورزد. انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (2) ما راه را به بشر نموديم، اين ديگر به خود او بستگى دارد كه شاكر باشد يا كافر.

اينجا همين مطلب را ذكر مى‏كند: ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد . اينها به دست و اختيار خودتان به وجود آمده است نه به دست‏خدا كه در نتيجه ظلم باشد كه كسى كار را مرتكب شده باشد، و عذاب را ديگرى متحمل بشود; خدا كار را انجام دهد ولى عذاب را بر بنده بكند.نه، آنوقت مى‏شود ظلم. و ان الله ليس بظلام للعبيد و اينكه بايد بدانيد خدا هرگز به بندگان خود ظلم نمى‏كند.اينجا دو تا نكته است كه بايد عرض بكنم.يكى اينكه كلمه «عبيد» آورده كه علامت استرحام است.يعنى خدا چگونه به بنده خودش ظلم مى‏كند؟!يعنى بنده از آن جهت كه بنده است مستحق استرحام است.بنده در مقابل حق چيزى نيست كه خدا بخواهد به او ظلم كند و حقش را العياذ بالله پايمال نمايد.بنده چه ارزش و شخصيتى در مقابل خدا دارد كه خدا به او ظلم كند؟!اينكه كسى به ديگرى ظلم مى‏كند علامت اين است كه براى او شخصيت قائل است.انسان با كسى كينه مى‏ورزد كه براى او شخصيت قائل باشد.انسان اگر براى كسى و چيزى شخصيت قائل نباشد هيچگاه احساساتش عليه او تحريك نمى‏شود و نسبت‏به وى كينه نمى‏ورزد.آيا شما اگر پايتان به يك سنگ بخورد و مجروح بشود ممكن است كينه آن سنگ در دلتان راه پيدا كند و در صدد انتقام از آن برآييد؟ابدا.يك حيوان اگر به شما لگد بزند، آيا ممكن است‏شما كينه او را به دل بگيريد و منتظر فرصت‏باشيد كه از او انتقام بگيريد؟!نه. چون برايش شخصيتى قائل نيستيد.البته به همان اندازه كه او جان دارد اندكى شخصيت دارد و ممكن است‏يك شلاق به او بزنيد.اما اگر يك انسان همان لگدى را كه مثلا اسب به شما زده بزند، يك كينه‏اى از او در دل شما پيدا مى‏شود كه خدا مى‏داند.منتظريد هر طور هست انتقام خودتان را بگيريد، چون او انسان است و برايش شخصيت قائل هستيد. خدا به بندگان خودش ظلم بكند؟!اصلا بنده كى هست در مقابل خدا؟!

نسبت‏بنده با خدا از نظر ناچيزى و ناقابل بودن براى انتقام گرفتن (جزاى عمل غير از انتقام است)و العياذ بالله براى ظلم و تجاوز، از نسبت‏يك سنگ با انسان خيلى كوچكتر است.آيا خدا عبيد خودش را ظلم كند؟! نكته ديگر اين است كه مسئله‏اى در كتب ادبى مطرح است كه مى‏گويند چرا خدا مى‏گويد ان الله ليس بظلام للعبيد . «ظلام‏» صيغه مبالغه است، و اين جمله يعنى خدا بسيار ظلم كننده نيست.پس آيا معنايش اين است كه كم ظلم كننده هست؟!معمولا جواب مى‏دهند كه در اينجا مقصود از ظلام، ظالم است. ليس بظلام للعبيد يعنى ظالم نيست. «فعال‏» به معنى «فاعل‏» هم استعمال شده است.

ولى وجه صحيحش همان است كه علامه طباطبايى دامت‏بركاته در تفسير «الميزان‏» مى‏فرمايند كه براى خداوند ظالم بودن فرض نمى‏شود.

اگر خدا ظالم باشد، ظلام است و اگر ظالم نباشد [عادل است.به عبارت ديگر] خدا يا عادل است‏يا ظلام.يعنى خدا عادل است همانطورى كه هست; اگر بنا بشود خدا ظالم باشد، ظلام يعنى بسيار ظلم كن است.چون اگر العياذ بالله قانون عالم بنايش بر ظلم باشد، ديگر شامل يك فرد بالخصوص و يك كار بالخصوص نيست، شامل همه چيز است. كار خدا شامل همه چيز است; يا عدالت مطلق است همين طورى كه هست و يا فرضا اين عدالت نباشد ظلم كامل و مطلق و حد اعلاى ظلم است.پس آنچه درباره خدا مى‏توان مطرح كرد در ارتباط با نظام كلى عالم كه آيا اين نظام عادلانه است‏يا ظالمانه، اين است كه آيا خدا ظلام است‏يا عادل؟كه مقصود از عادل [بر پا دارنده] كمال عدالت است.

كداب آل فرعون و الذين من قبلهم كفروا بآيات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوى شديد العقاب وضع اينها و عادت و روش اينها از اين جهت عينا مانند داب و روش آل فرعون است.همچنان كه خدا آنها را به موجب گناهانى كه خودشان مرتكب شدند، گرفت و اخذ كرد و در دنيا و آخرت معذب ساخت، با اينها هم چنين خواهد كرد; كه آيه بعد تفسير همه اينهاست: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم .عرض كرديم تكيه اين چند آيه روى اختيار بشر است.در اين آيه يك اصل كلى ذكر مى‏كند كه يكى از شاهكارهاى قرآن است.ما دو آيه شبيه يكديگر در قرآن داريم كه هر يك داراى نكته‏اى است كه ديگرى فاقد آن است.يكى در سوره رعد است كه مى‏فرمايد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم يعنى خدا آن اوضاع و احوالى را كه در يك قومى وجود دارد هرگز عوض نمى‏كند مگر آنكه خود آن قوم آنچه را كه مربوط به خودشان است‏يعنى مربوط به روح و فكر و انديشه و اخلاق و اعمال خودشان است عوض كنند.

يعنى اگر خداوند اقوامى را به عزت مى‏رساند و يا اقوامى را از عزت به خاك ذلت فرو مى‏نشاند، اگر اقوامى را كه پايين بودند بالا برد و اقوامى را كه بالا بودند پايين آورد [به موجب آن است كه آن اقوام آنچه را كه مربوط به خودشان است تغيير دادند] .البته همه به دست‏خداست: قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء، بيدك الخير انك على كل شى‏ء قدير (3) . همچنين در دعاى افتتاح مى‏خوانيم:

الحمد لله الذى يؤمن الخائفين، و ينجى الصالحين، و يرفع المستضعفين، و يضع المستكبرين، و يهلك ملوكا و يستخلف آخرين، و الحمد لله قاصم الجبارين، مبير الظالمين، مدرك الهاربين (4) .همه چيز به مشيت‏خداست; عزت به هر كس بدهد خدا مى‏دهد، ذلت‏به هر كس بدهد خدا مى‏دهد، ملك را به هر كس بدهد خدا مى‏دهد، از هر كه بگيرد خدا مى‏گيرد.اما خيال نكنيد كار خدا بر اساس گزاف و گتره است، مثل آدمى كه بنشيند قرعه‏كشى بكند كه از اين بگيريم بدهيم به آن، از آن بگيريم بدهيم به اين، و هيچ حكمت و قانونى در كار نباشد.همه چيز به دست‏خداست اما با حساب به دست‏خداست.كار خدا از روى حساب است.در آن آيه مى‏گويد:عزت و ذلت فقط به دست اوست، و در اين آيه مى‏گويد:اما بدانيد كه ما عزت و ذلت را روى چه حساب و قانونى مى‏دهيم.ما نگاه مى‏كنيم به اوضاع و احوال روحى و معنوى و اخلاقى و اجتماعى مردم و به هر چه كه در حوزه اختيار و اعمال خود مردم است.تا وقتى كه خوبند، به آنها عزت مى‏دهيم; وقتى كه خودشان را تغيير دادند، ما هم آنچه را كه به آنها داديم تغيير مى‏دهيم.عزت و ذلت‏به دست ماست، اما روى اين حساب مى‏دهيم.اگر بى‏حساب باشد كه خدا حكيم نيست. حساب در كار است، يعنى تابع يك جريانهاى منظم و قطعى است. ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا عوض نمى‏كند اوضاع و احوال مردمى را تا آنكه آن مردم يغيروا (اين «يغيروا» استقلال مردم را مى‏رساند)خودشان به دست‏خودشان اوضاع خودشان را تغيير بدهند.

اين آيه اعم است، هم شامل اين است كه قومى از نعمت و عزت به نقمت و ذلت‏برسند، يا بر عكس از نقمت و ذلت‏به نعمت و عزت برسند.يعنى هم شامل آن جايى مى‏شود كه مردمى خوب و صالح باشند و نعمتهاى الهى شامل حالشان شده باشد، بعد فاسد بشوند، خدا نعمتها را بگيرد، و هم شامل قومى مى‏شود كه فاسد باشند ولى بعد بازگشت كنند، توبه و استغفار كنند، به راه راست‏بيايند، خدا به آنها عزت بدهد.

آيه مورد بحث‏شامل يكى از اين دو قسمت است و آن اين است كه مردمى عزت و نعمت داشته باشند، بعد فاسد بشوند و خداوند عزت و نعمت را از آنها بگيرد، به جايش نقمت و ذلت‏بدهد.آيه اين است: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا چنين نبوده است كه نعمتى را كه به قومى مى‏دهد از آنها به گزاف و گتره بگيرد مگر آنكه آنها آنچه را كه مربوط به خودشان است تغيير داده باشند.ممكن است‏شما بگوييد پس آن آيه اول عام است و اين آيه، خاص است و نيمى از محتواى آن آيه را مى‏گويد.چرا اينطور است؟جواب اين است كه در اين آيه نكته‏اى هست كه در آن آيه نيست.قرآن اگر آيات را تكرار مى‏كند، هر جا روى حساب معينى است.در آنجا همين قدر مى‏گويد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم خدا عوض نمى‏كند وضع مردمى را مگر خودشان خودشان را عوض كنند.بلا تشبيه مثل اينكه كسى بيايد در مغازه شما و بگويد فلان سفته را امضاء كن.مى‏گوييد من امضاء7 نمى‏كنم مگر اينكه چنين باشد.بيش از اين نگفته‏ايد كه نمى‏كنم.

اما يك وقت تعبير لم يك مغيرا [به كار رفته است] .قرآن وقتى كه مى‏خواهد نت‏خدائى را بگويد كه خدايى ما چنين ايجاب مى‏كند و غير از اين محال است و اين قطعى و ضرورى و لا يتخلف است، با اين تعبيرها مى‏گويد.مثلا مى‏گويد: ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون (5) چنين نبوده و نيست ذات پروردگار تو كه به مردمى به صرف اينكه منكر خدا هستند اما وضع خودشان را از نظر عدالت اصلاح كرده‏اند ظلم كند.يا: و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا (6) كه اصوليين مى‏گويند اين آيه «قبح عقاب بلا بيان‏» را بيان كرده است.ما هرگز چنين نبوده و نيستيم كه مردمى را كه به آنها اتمام حجت نشده است عذاب كنيم.يعنى خدايى ما ايجاب نمى‏كند و بر ضد خدايى ماست كه مردمى را كه به آنها اتمام حجت نشده است عذاب كنيم.

در آن آيه همين قدر گفت: ان الله لا يغير ما بقوم .ولى اينجا مى‏فرمايد: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم اين بدان موجب است كه خدا هرگز چنين نبوده و نيست(در امورى كه به خدا نسبت داده مى‏شود زمان مطرح نيست)، خدا اصلا چنين نيست، خدايى خدا چنين ايجاب نمى‏كند كه نعمتى را از مردمى سلب كند پيش از آنكه آن مردم خودشان، خودشان را عوض كرده باشند.

در اين آيات تامل كنيد.ببينيد در دنيا كتابى را مى‏توان پيدا كرد مانند قرآن كه متكى بر حقايق عالم باشد؟افسوس كه ما مسلمانها امروز درست‏بر ضد آنچه قرآن هست فكر مى‏كنيم.خيال مى‏كنيم كه كار خدا و كار عالم كه خدا آن را ساخته است‏بر اساس همين اوهام و خيالاتى است كه خودمان درست كرده‏ايم.مثلا انتسابها.مى‏گوييم بالاخره هر چه هست اسممان مسلمان كه هست.ما كه شيعه هستيم اسممان در رعاياى على بن ابى طالب هست.خيال مى‏كنيم كه صحبت اسم و اسم نويسى است كه اگر كسى اسمش مسلمان شد ديگر خدا يك لطف خاصى نسبت‏به او دارد.در حالى كه قرآن مى‏گويد اصلا سنت و قانون ما اين است كه محال است مردمى فاسد باشند و نعمت و لطف و رحمت الهى به آنها برسد، و محال است مردمى خودشان، خودشان را اصلاح كنند و خداوند فيض خودش را به آنها نرساند، حالا يا دنيوى يا اخروى. كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك (7)

لااقل بعضى از مردم اين مقدار صالح هستند كه در دنيا خداوند به آنها عزت بدهد گو اينكه از نظر اخروى معذب خواهند بود.ولى حساب اين است كه قرنهاست ما مسلمين اين مسئله را كه قرآن متكى بر حقايق است نه بر تخيلات و اوهام و انتسابات ظاهرى [فراموش كرده‏ايم] .مسلمان قرآن يعنى مسلمان واقعى، اسلم وجهه لله تسليم خدا بودن، داراى اخلاق و عمل اسلامى بودن، اجتماع او اجتماع اسلامى بودن، نه فقط شعارها شعار اسلامى باشد.شعار البته اثر دارد اما اثر شعار غير از اين است كه انسان واقعا مسلمان باشد.شيعه بودن يك حقيقت و يك واقعيت است‏يعنى شيعه آنوقت‏شيعه است كه وقتى او را در مقابل يك سنى بگذارند، فكرش از او بهتر باشد، تصورش درباره خدا و قيامت از او بالاتر و برتر باشد، خدا را بهتر بشناسد، به راهنمايى ائمه‏اش اخلاق اسلامى و انسانيش از او بهتر باشد، عملش از او بهتر باشد و خلاصه همه چيزش از او بهتر باشد.يعنى نمونه‏اى از على بن ابى طالب باشد.

شخصى آمد خدمت امير المؤمنين على عليه السلام.يك لبخندى زد، عرض كرد يا امير المؤمنين!انى احبك من ترا دوست دارم.فرمود:و لكنى ابغضك اما من ترا دشمن دارم.نفرمود دروغ مى‏گويى، چون راست مى‏گفت، دوست هم داشت.گفت:چرا؟

فرمود:براى فلان كارت.فلان كس احتياج داشت‏به تعليم قرآن و بر تو واجب بود كه آن را به او ياد بدهى، از او پول گرفتى.

بنابراين هيچ منافاتى نيست كه ما على را دوست داشته باشيم اما عمل ما طورى باشد كه على ما را دشمن داشته باشد.امام صادق(ع)فرمود:كونوا لنا زينا، و لا تكونوا علينا شينا شما شيعيان اسباب افتخار ما ائمه باشيد، زيور ما باشيد، مايه ننگ و عار و خجلت و شرمندگى ما نباشيد.يعنى طورى باشيد كه در ميان ساير مسلمانان نمونه‏هايى از تقوا و پاكى و درستى باشيد.فرمود:طورى باشيد كه وقتى مردم شما را مى‏بينند بگويند رحم الله جعفرا خدا بيامرزد امام جعفر صادق عليه السلام را، چه شيعيان خوبى درست كرده.و لا تكونوا علينا شينا مايه ننگ و عار ما نباشيد.شما وقتى كه اخلاقتان، بازارتان، روحيه و كردارتان بر خلاف اسلام است، اسباب خجلت و شرمندگى و سرافكندگى ما خواهيد بود.ديگر از اين بهتر [مى‏توان گفت؟!] آن، بيان قرآن; آن، سخنان پيغمبر كه قبلا برايتان عرض كردم، اين هم سخنان امام جعفر صادق(ع).از اين بالاتر چه مى‏شود گفت؟!ولى مگر ممكن است ما از خر شيطان بيائيم پايين؟!مى‏گوييم فقط ما مورد عنايت‏خدا هستيم و براى ما همان انتساب نام ائمه كافى است، چيز ديگر نمى‏خواهيم.خدا هم بهشت را آماده كرده براى ما چهار تا قالتاق!بعد ميگوييم پس چرا ما مسلمانها اينقدر بدبخت و بيچاره‏ايم؟جوابش را قرآن داده.ملتى كه افسرش برود در اسرائيل تربيت‏ببيند و بعد برود در اوگاندا كودتا راه بيندازد، آيا انتظار داريد روى سعادت ببيند؟! ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم .همه اينها يك ريشه‏هايى دارد.ريشه‏هايى از فساد در ميان ما مسلمين وجود دارد، اينها شاخه‏هايى است كه از آن ريشه‏ها بيرون آمده. حالا كى ما بيدار شويم، كى متوجه بشويم، كى توبه بكنيم به درگاه الهى و خودمان را اصلاح كنيم، و كى خودمان را تطبيق كنيم با آيات قرآن، نمى‏دانم.شايد همين مقدار توجهات و تنبهاتى كه پيدا كرده‏ايم طليعه‏اى است‏براى اينكه ان شاء الله تعالى خودمان را اصلاح كنيم و مسلمان واقعى باشيم.

پى‏نوشت‏ها:

1- سوره كهف، آيه 29.

2- سوره انسان، آيه 3.

3- سوره آل عمران، آيه 26.

4- [ترجمه:سپاس خدائى راست كه خائفان را امان، و صالحان را نجات مى‏بخشد، و مستضعفان را بلند مرتبه، و مستكبران را خوار مى‏گرداند، و پادشاهانى را هلاك ساخته و ديگران را به جاى آنان مى‏نشاند، و سپاس خداى را كه شكننده جباران، و نابود كننده ظالمان، و دريابنده فراريان(از درگاه خود)است] .

5- سوره هود، آيه 117.

6- سوره اسراء، آيه 15.

7- سوره اسراء، آيه 20. [و ما به هر دو فرقه از دنيا طلبان و آخرت طلبان به لطف خود مدد خواهيم داد] .

شباهت‏هاي رستاخيز مهدي (عج) با رستـاخيـز آخـرت

 

ايام الله، ايام مخصوصي است كه نعمت و رحمت و يا عذاب و كيفر الهي در آن ظاهر مي‏شود. نسبت دادن اين روزها به خدا با اينكه همه ايام و همه موجودات از آن خداست، به خاطر حوادث مهمي است كه در آن رخ داده و يا خواهد داد، مانند روز قيامت كه در آن سلطنت آخرتي خدا هويدا مي‏گردد و روز قيام مهدي كه در آن، حكومت عدل بر گستره جهان سيطره پيدا مي‏كند.

 بعضي از ايام الله در روايت ذيل معرفي شده است:
"عَنْ مُثَنَّي الْحَنّاطِ قالَ: سَمِعْتُ اَبا جَعْفَرٍ يَقُولُ: اَيّامُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ ثَلاثَةٌ: يَوْمٌ يَقُوُمُ الْقائِمُ، وَ يَوَمُ الْكَرَّةِ، وَ يَوَمُ الْقِيامَةِ؛1 ايام الله سه روز است؛ روز قيام مهدي عليه‏السلام ، روز رجعت و روز قيامت."
نوشتار كوتاهي كه پيش رو داريد به بررسي اجمالي شباهت‏هاي دو مورد از ايام الله ـ يعني روزگار قيام حضرت مهدي و روز رستاخيز ـ پرداخته است.
1 ـ حوادث عجيب
يكي از وجوه مشترك بين رستاخيز آخرت و قيام مهدي عليه‏السلام ، وقوع حوادث و رخدادهاي بزرگ است كه قبل از شروع آن دو، تحقق پيدا مي‏كند.
قيامت كبري و رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، به خاطر اهميتشان، مورد بشارت و نويد همه انبيا و اولياي الهي قرار گرفته، بلكه وجه مشترك همه اديان الهي است.
حوادث قبل از قيامت كبري
الف . متلاشي شدن كوه‏ها
"يَوْمَ تُرْجُفُ اْلاَرْضُ وَ الْجِبالُ"2؛ "روزي كه زمين و كوه‏ها به لرزه درآيند."
"وَ حُمِلَتِ اْلاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً"؛3 "و زمين و كوه‏ها از جاي خود برداشته شوند و يكباره درهم كوبيده گردند."
ب . زلزله‏هاي عظيم
"يا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَي‏ءٌ عَظيمٌ."4؛ "اي مردم از پروردگارتان پروا كنيد؛ چرا كه زلزله رستاخيز امري بزرگ است."
"اِذا رُجَّتِ اْلاَرْضُ رَجّا"5؛ "چون زمين با تكان [سختي] لرزانده شود."
ج . بي فروغ شدن خورشيد و ستارگان
"اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ اِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ"6؛ "آنگاه كه خورشيد به هم درپيچد، و آنگاه كه ستارگان تيره شوند."
"وَ خَسَفَ القَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ"7؛ "و ماه بي نور گردد و خورشيد و ماه يك جا، جمع شوند."
حوادث قبل از رستاخيز مهدي عليه‏السلام
الف . صيحه آسماني
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايند: "يُنادي مُنادٍ مِنَ السَّماءِ اَوَّلَ النَّهارِ؛ يَسْمَعُهُ كُلُّ قَوْمٍ بِأَلْسِنَتِهِمْ؛8 در ابتداي روز، گوينده‏اي در آسمان ندا مي‏دهد، به گونه‏اي كه هر قومي با زبان خود، آن ندا را مي‏شنود."
"اِذا نادي مُنادٍ مِنَ السَّماءِ اَنَّ الْحَقَّ في آلِ مُحَمَّدٍ فَعِنْدَ ذلِكَ يَظْهَرُ الْمَهْدِيُّ عَلي اَفْواهِ النّاس ِوَ يَشْرَبُوْنَ حُبَّهُ وَ لا يَكُونُ لَهُمْ ذِكْرُ غَيْرِهِ؛9 هر گاه گوينده‏اي از آسمان صدا بزند كه حق با اولاد محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است، در آن هنگام، ظهور مهدي عليه‏السلام بر سر زبان‏ها مي‏افتد، به گونه‏اي كه دل را به محبت او سيراب مي‏كنند و غير او را ياد نمي‏كنند."
ب. خسوف و كسوف
از نشانه‏هاي ظهور، كسوف در نيمه ماه رمضان و خسوف در آخر و يا اول همان ماه است.
كسوف در روزهاي نخست و روزهاي آخر ماه و خسوف در روزهاي مياني ماه، طبيعي و عادي است و در طول تاريخ، بارها و بارها، رخ داده و از نظر علمي، خسوف و كسوف در روزهاي ياد شده، پديده عادي به حساب مي‏آيد و از ديرباز، منجمان، بر اساس محاسبه‏هاي دقيق رياضي و نجومي، زمان گرفتن خورشيد، يا ماه را در طول سال، پيش بيني مي‏كرده‏اند، ولي خورشيد گرفتگي در وسط ماه يا ماه گرفتگي در اول و يا آخر آن، امري غيرعادي است. البته در خود روايات هم، به غيرعادي بودن تحقق اين نشانه، تصريح شده است.10
از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه: "آيَتانِ تَكُونانِ قَبْلَ الْقائِمِ لَمْ تَكُونا مُنْذُ هَبَطَ آدَمُ عليه‏السلام اِلَي اْلاَرْضِ، تَنْكَسِفُ الشَّمْسُ فِي النِّصْفِ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ وَ الْقَمَرُ في آخِرِهِ، فَقالَ رَجُلٌ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ تَنْكَسِفُ الشَّمْسُ في آخِرِ الشَّهْرِ وَ الْقَمَرُ فِي النِّصْفِ؟ فَقالَ اَبُو جَعْفَر عليه‏السلام : اِنّي لأََعْلَمُ بِما تَقُولُ وَ لكِنَّها آيَتانِ لَمْ تَكُونا مُنْذُ هَبَطَ آدَمُ عليه‏السلام ؛11 پيش از قيام مهدي عليه‏السلام دو نشانه پديد خواهد آمد كه از زمان هبوط آدم عليه‏السلام در زمين بي سابقه است؛ گرفتن خورشيد در نيمه ماه رمضان و گرفتن ماه در آخر آن. مردي به امام عرض كرد: اي پسر رسول خدا! كسوف در وسط و خسوف در آخر ماه؟! حضرت فرمود: همانا من به آنچه مي‏گويي داناترم، اين دو از آيت‏هاي الهي هستند كه واقع شدن آن‏ها از زمان هبوط آدم عليه‏السلام تاكنون سابقه ندارد."
به نظر مي‏رسد وقوع اين دو امت من در زمان مهدي عليه‏السلام
به نعمتي دست يابند كه پيش از آن و در هيچ دوره‏اي دست نيافته بودند. [در آن روزگار[ آسمان باران فراوان دهد، و زمين هيچ روييدني را در دل خود نگاه ندارد.
پديده به صورت غيرعادي، به خاطر آن است كه اهميت مسأله ظهور، نمايان شود و مردم از خواب غفلت بيدار شوند و خود را مهيّاي مشاركت در آن نهضت عظيم سازند.
ج . باران‏هاي پياپي
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايند: "اِنَّ قُدّامَ الْقائِمِ لَسَنَةٌ غَيْداقَةٌ يَفْسُدُ التَّمْرُ فِي النَّخْلِ فَلا تَشُكُّوا في ذلِكَ؛12 در آستانه قيام مهدي عليه‏السلام سالي پر باران خواهد بود كه در اثر آن، خرما بر روي نخل مي‏پوسد. پس در اين امر، ترديدي به خود راه ندهيد."
البته براي قيام امام مهدي عليه‏السلام علائم و نشانه‏هاي بسياري بيان شده كه به ذكر عناوين برخي از آن‏ها اكتفا مي‏كنيم:
د . طلوع خورشيد از مغرب
ذ . خروج يأجوج و مأجوج
ر . خروج دجّال
ز . خروج يماني
ه·· . خروج سفياني13
2 ـ برقراري عدالت
اجراي عدالت و تحقق آن، يكي از وجوه مشترك بين قيامت كبري و قيامت صغري (ظهور مهدي عليه‏السلام ) است.
عدالت در قيامت كبري
"وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيمَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفسٌ شَيْئا وَ اِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفي بِنا حاسِبينَ"؛14 "ترازوهاي عدل را در روز رستاخيز قرار مي‏دهيم، پس هيچ كس [در] چيزي ستم نمي‏بيند. و اگر [عمل] هموزن دانه خردلي باشد آن را مي‏آوريم وكافي است كه ما حساب كننده باشيم."
"فَمَنْ يَعَمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ"؛15 "پس هر كس هموزن ذره‏اي نيكي كند آن را خواهد ديد و هر كس هموزن ذره‏اي بدي كند آن را خواهد ديد."
عدالت در رستاخيز مهدي
رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايند: "... اَلتّاسِعُ مِنْهُمْ قائِمُ اَهْلِ بَيْتي، مَهدِيُّ اُمَّتي، اَشْبَهُ النّاسِ بي في شِمائِلِه وَ اَقْوالِهِ وَ اَفْعالِهِ، يَظْهَرُ بَعْدَ غِيبَةٍ طَويلَةٍ وَ حَيْرَةٍ مُضِلَّةٍ، فَيُعْلِنُ أَمْرَ اللّهِ وَ يُظْهِرُ دينَ اللّهِ... فَيَمْلأَُ اْلاَرضَ قِسْطا وَ عَدْلاً، كَما مُلِئَتْ جَوْرا وَ ظُلْما؛16 نهم آنان (امامان) قائم خاندان من، مهدي امتم مي‏باشد. او در سيما و گفتار و كردار شبيه‏ترين مردم به من است. پس از غيبت طولاني و سردرگمي گمراه كننده‏اي ظاهر مي‏شود، آنگاه امر خدا را اعلان و آئين خدا را آشكار مي‏سازد... پس زمين را از عدل و داد لبريز مي‏كند."
امام باقر عليه‏السلام مي‏فرمايد: "... وَ كَذلِكَ القائِمُ اِذا قامَ يُبْطِلُ ما كَانَ فِي الْهُدْنَةِ مِمّا كانَ فِي اَيْدِي النّاسِ وَ يَسْتَقْبِلُ بِهِمُ الْعَدْلَ؛17
همچون پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله آنگاه كه قائم عليه‏السلام قيام كند، آنچه را از راه و روش‏هاي غلط ميان مردم در زمان قبل از ظهور رايج است زير پا مي‏نهد، و آيين دادگري را برپا مي‏دارد."
جناب حكيمه خاتون چنين روايت مي‏كند: آن امام بزرگ در لحظات نخستين پس از تولد، لب به سخن گشود و [همچون پيامبران كه در آغاز كودكي توان سخن گفتن دارند] به يكتائي خداوند و رسالت حضرت محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و امامت امام علي عليه‏السلام و ديگر امامان گواهي داد، سپس چنين فرمود: "اَللّهُمَّ أَنْجِزْ لي ما وَعَدْتَني، وَ أَتْمِمْ لي اَمْري، وَ ثَبِّتْ وَطْأَتي، وَامْلَأِ اْلاَرْضَ بي عَدْلاً وَ قِسْطا؛ خداوندا! به آنچه به من وعده دادي وفا كن، و امر مرا (حكومت عدالت گستر جهاني) به كمال برسان، و گام‏هاي مرا استوار بدار، و زمين را به دست من آكنده از عدل و دادساز."
3 ـ اقتدار در حاكميت
از شباهت‏هاي ديگري كه بين اين دو قيام مي‏توان ذكر كرد، اقتدار در حاكميت است.
اقتدار حاكميت در قيامت كبري
يكي از مهم‏ترين منزلگاه‏هاي قيامت كه اقتدار خداوند را به منصه ظهور مي‏رساند، مرحله رسيدگي به حساب خلايق در دادگاه عدل الهي با حضور شاهدان مختلف، و سنجش اعمال در ترازوي مخصوص است. دادگاهي كه همه را غرق در وحشت و اضطراب مي‏كند، دادگاهي كه قاضي و داورش خداي مقتدر و قوي است.
"فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدّينِ، اَلَيْسَ اللَّهُ بِاَحْكَمِ الْحاكِمينَ"؛18 "پس چه چيز تو را بعد از اين به تكذيب جزا وا مي‏دارد، آيا خداوند، بهترين حكم كنندگان نيست."
"اَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ اَسْرَعُ الْحاسِبينَ"؛19 "آگاه باشيد كه حكم و داوري مخصوص اوست، و او سريعترين حسابرسان است."
"اَللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُم فيهِ تَخْتَلِفُونَ"؛20 "خدا در روز قيامت در مورد آنچه با يكديگر در آن اختلاف مي‏كرديد، داوري خواهد كرد."

اقتدار حاكميت در قيام مهدي عليه‏السلام

امام مهدي عليه‏السلام ، در اجراي حدود و احكام الهي و مبارزه با ستمگران، قاطعيتي خدائي دارد، چشم پوشي و مسامحه در راه و روش او نيست. از ملامت ملامت گران ابايي ندارد و از هيچ مقام و قدرتي نمي‏هراسد. قاطعيت وسازش ناپذيري، خصلت همه رهبران راستين الهي است، و در امام مهدي عليه‏السلام اين خصلت در حد اوج و كمال است.
امام علي عليه‏السلام مي‏فرمايد:
"وَ لَيُطَهِّرَنَّ اْلاَرْضَ مِنْ كُلِّ غاشٍ؛21] امام مهدي عليه‏السلام ] زمين را از هر چه باعث فريب و گمراهي مردم شود، پاك مي‏سازد."
از امام باقر عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: "لَيْسَ شَأنُهُ اِلاّ بِالسَّيْفِ، لا يَسْتَتيبُ اَحَدا، وَ لا يَأْخُذُهُ فِي اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ؛22 شيوه [حضرت مهدي عليه‏السلام ] تنها با شمشير است و توبه كسي را نمي‏پذيرد و در راه اجراي احكام الهي، از ملامت هيچ ملامتگري نمي‏هراسد."
4 ـ بشارت انبياء و اولياء به ظهور قيامت كبري و صغري
قيامت كبري و رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، به خاطر اهميتشان، مورد بشارت و نويد همه انبيا و اولياي الهي قرار گرفته، بلكه وجه مشترك همه اديان الهي است. به خصوص قيام مصلح جهان، كه در برخي مكاتب غير الهي نيز مورد توجه بوده است.
بشارت به قيامت كبري
"وَ اِلي مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ اْلآخِرَ"؛23 "و به سوي [مردمِ] مدين، برادرشان شعيب را [فرستاديم]. گفت: اي قوم من، خدا را بپرستيد و به روز بازپسين اميد داشته باشيد."
"اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ"؛24 "زماني كه آن واقعه وقوع يابد، [كه] در وقوع آن هيچ دروغي نيست."
"يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ"؛25 "اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، از خدا پروا داريد، و هر كسي بايد بنگرد كه براي فردا[ي خود[ از پيش چه فرستاده است."
بشارت به رستاخيز مهدي عليه‏السلام
در تمام اديان و مذاهب مختلف جهان به مصلحي نويد داده شده است كه در آخر زمان ظهور خواهد كرد و به جنايت‏ها و خيانت‏هاي انسان‏ها خاتمه خواهد داد و شالوده حكومت واحد جهاني را بر اساس عدالت و آزادي، استوار خواهد كرد. نويد آن مصلح بزرگ جهان، علاوه بر قرآن مجيد، در كتاب‏هاي آسماني چون انجيل، تورات و زبور آمده است.26
قرآن كريم:
"وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ اْلاَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ"؛27 "و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد."
تورات:
ـ "خداوند بر ابراهيم ظاهر گشته گفت: تمام اين زمين را كه مي‏بيني به تو و ذريه تو تا به ابد خواهم بخشيد.... به سوي آسمان بنگر و ستارگان را بشمار، هرگاه تواني آن‏ها را شمرد.... ذريت تو نيز چنين خواهد بود.... من هستم يهوه كه تو را از كلدانيان بيرون آوردم تا اين زمين به ارثيت تو بخشم."28
ـ "اگر چه تاخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته خواهد آمد و درنگ نخواهد كرد... بلكه جميع امت‏ها را نزد خود جمع مي‏كند و تمامي قوم‏ها را براي خويش فراهم مي‏آورد."29
انجيل:
ـ "همچنان كه برق از مشرق،ساطع شده تا به مغرب ظاهر مي‏شود، ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد...آن گاه علامات پسر انسان در آسمان پديدگردد. و در آن وقت جميع طوايف زمين سينه زني كنند و پسر انسان را ببينند كه بر ابرهاي آسمان با قوّت و جلال مي‏آيد."30
ـ "كمرهاي خود رابسته، چراغ‏هاي خود را افروخته بداريد. و شما مانند كساني باشيد كه انتظار آقاي خود را مي‏كشند، كه چه وقت از عروسي مراجعت كند، تا هر وقت آيد و در را بكوبد بي درنگ براي او باز كنند. خوشا به حال آن غلامان كه آقاي ايشان چون آيد ايشان را بيدار يابد .... پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي‏بريد پسر انسان مي‏آيد."31
زرتشتيان:
ـ "مردي بيرون آيد از زمين تازيان، از فرزندان هاشم، مردي بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق، و بر دين جدّ خويش باشد، با سپاه بسيار، روي به ايران نهد و آباداني كند و زمين را پر از داد كند."
ـ "پيامبر عرب آخرين فرستاده است كه از ميان كوه‏هاي مكه ظاهر شود...از فرزندان پيامبر شخصي در مكّه پديدار خواهد شد كه جانشين آن پيامبر است و پيرو دين جدّ خود مي‏باشد.... از عدل او گرگ با ميش آب مي‏خورند و همه جهانيان به آئين مهر آزماي [محمد] خواهندگرويد."32
5 ـ زندگي خوب و فراواني نعمت
در قيامت كبري و صغري، مردان مؤمن و زنان مؤمنه در ناز و نعمت زندگي مي‏كنند و هيچ گونه نگراني و ترسي آن‏ها را تهديد نمي‏كند.

زندگي در قيامت كبري

"وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهارُ ..."؛33 "و هر كس از خدا و پيامبر او اطاعت كند، وي را به باغ‏هايي درآورَد كه از زير [درختانِ] آن نهرها روان است."
"اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَاْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا"؛34 "همانا نيكان از جامي نوشند كه آميزه‏اي از كافور دارد."
"اوُلئِكَ لَهُم جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْاَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئينَ فيها عَلَي اْلاَرائِكِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقا"؛35 "آن‏ها كساني هستند كه بهشت‏هاي جاودان براي آنان است، از زير [قصرها] شان جويبارها روان است. در آنجا با دستبندهايي از طلا آراسته مي‏شوند و جامه‏هايي سبز از حرير نازك و ضخيم مي‏پوشند. در آنجا بر سريرها تكيه مي‏زنند. چه خوش پاداش و نيكو تكيه گاهي."

زندگي در رستاخيز مهدي عليه‏السلام

در سلام به حضرت مهدي آمده است: "اَلسَّلامُ عَلي رَبيعِ اْلاَنامِ، وَ نَضْرَةِ اْلاَيّامِ؛36 سلام بر بهاران زندگي مردمان و طراوت روزگاران."
رسول گرامي اسلام مي‏فرمايد: "يَتَنَعَّمُ اُمَّتي في زَمَنِ الْمَهْدِي عليه‏السلام نِعْمَةً لَمْ يَتَنَعَّمُوا قَبْلَها قَطُّ يُرْسِلُ السَّماءُ عَلَيْهِمْ مِدْرارا وَ لا تَدَعُ اْلاَرْضُ شَيْئاً مِنْ نَباتِها اِلاّ اَخْرَجَتْهُ؛37 امت من در زمان مهدي عليه‏السلام به نعمتي دست يابند كه پيش از آن و در هيچ دوره‏اي دست نيافته بودند. [در آن روزگار] آسمان باران فراوان دهد، و زمين هيچ روييدني را در دل خود نگاه ندارد."
6 ـ آشكار شدن باطن‏ها
يكي از موضوعاتي كه وجه شباهت بين دو قيام است، بر ملا شدن باطن و درون انسان‏ها است، البته برملا شدن باطن‏ها، در قيامت كبري با قيامت صغري متفاوت است. در قيامت كبري، آشكار شدن درون، كلي و فراگير است ولي در رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، ظاهر شدن درون مردم، براي حاكم و والي عادل ـ يعني امام زمان عليه‏السلام ـ تحقق پيدا مي‏كند. پس به قاطعيت و سازش ناپذيري، خصلت همه رهبران راستين الهي است، و در امام مهدي عليه‏السلام اين خصلت در حداوج و كمال است.
طور كلي مي‏توان ظهور باطن‏ها را يكي از وجوه مشترك بين دو قيام دانست.

در قيامت كبري

"يَوْمَ تُبْلَي السَّرائِرُ"؛38 "آن روز كه رازها [همه] فاش مي‏شود."
"يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفي عَلَي اللّهِ مِنْهُمْ شَي‏ءٌ"39؛ "آن روز كه آنان ظاهر گردند، چيزي از آن‏ها بر خدا پوشيده نمي‏ماند."
"وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ"40؛ "و آنگاه كه نامه‏ها گشوده شوند."
در رستاخيز مهدي عليه‏السلام
ابان مي‏گويد از امام صادق عليه‏السلام شنيدم كه مي‏فرمود: "لا تَذْهَبُ الدُّنْيا حَتّي يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنّي رَجُلٌ يَحْكُمُ بِحُكُومَةِ داوُدِ41 وَ لا يَسْئَلُ عَنْ بَيِّنَةٍ يُعْطي كُلَّ نَفْسٍ حُكْمَها؛42 دنيا به آخر نمي‏رسد تا مردي از من (حضرت مهدي عليه‏السلام ) قيام كند و آن مرد شبيه حكم حضرت داود حكم خواهد كرد و از شاهد سؤال نمي‏كند و حكم هر كس را به او مي‏دهد."
حسن بن ظريف مي‏گويد: در ذهن خود دو سؤال داشتم، آن‏ها را براي امام عسكري عليه‏السلام نوشتم و چنين سؤال كردم:
"اِذا قامَ الْقائِمُ وَ اَرادَ اَنْ يَقْضي اَيْنَ مَجْلِسُهُ الَّذي يَقْضِي فيهِ بَيْنَ النّاسِ؟ فَجاءَ الْجَوابُ: سَأَلْتَ عَنِ الْقائِمِ، فَاِذا قامَ يَقْضِي بَيْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ، كَقَضاءِ داوُد، وَ لا يَسْأَلُ الْبَيِّنَةَ؛43
وقتي حضرت مهدي عليه‏السلام قيام كرد، از چه مقام و جايگاهي بين مردم رجعت، عمومي نيست، بلكه جنبه خصوصي دارد، تنها گروهي بازگشت مي‏كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.
حكم خواهد كرد؟ جواب آمد [و امام در آن جواب فرمود]: سؤال از قائم كردي، پس هر گاه [مهدي عليه‏السلام ] قيام كند، در بين مردم به علم خود قضاوت مي‏كند، شبيه قضاوت حضرت داوود و از شاهد و بينه سؤال نمي‏كند."
7 ـ حيات مجدد
از ديگر وجوه مشترك بين قيامت كبري و رستاخيز مهدي عليه‏السلام ، زنده شدن انسان‏هاست كه در قيامت كبري انسان‏ها براي بهره‏مند شدن از جزاء و پاداش الهي زنده مي‏شوند و در قيام مهدي عليه‏السلام ، مؤمنين به خاطر لذت بردن و مشاركت در حكومت عدل، و كافرين به جهت زجر كشيدن از مشاهده حكومت الهي زنده مي‏شوند.
حيات دوباره در قيامت كبري
"ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ اُخْري فَاِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ"؛44 "سپس بار ديگر در آن [صور[ دميده مي‏شود و به ناگاه آنان [برپاي[ ايستاده مي‏نگرند."
"وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنا هُمْ جَمْعاً"45؛ "و [همين كه] در صور دميده شود، همه آن‏ها را گرد خواهيم آورد."
"وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ اْلاَجْداثِ اِلي رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ"46؛ "و در صور دميده خواهد شد، پس به ناگاه از گورهاي خود شتابان به سوي پروردگار خويش مي‏روند."

حيات دوباره در رستاخيز مهدي عليه‏السلام

چنانكه در ابتداي مقاله بيان شد، روز رجعت يكي از ايام الله است. در روايات، اقرار و ايمان به رجعت از نشانه‏هاي مؤمن ذكر شده است.
برقي از امام صادق عليه‏السلام نقل مي‏كند: "مَنْ اَقَرَّ بِسَبْعَةِ اَشْياءَ فَهُوَ مُؤمِنٌ وَ ذَكَرَ مِنْهَا اْلايمانَ بِالرَّجْعَةِ؛47 كسي كه به هفت چيز معترف باشد، پس او مؤمن است و از جمله آن هفت چيز، ايمان به رجعت را ذكر فرمود."
زنده شدن در رستاخيز مهدي عليه‏السلام كه به رجعت معروف است، مثل قيامت كبري كلي و فراگير نيست، بلكه جزئي و نسبي است.
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايند: "اِنَّ الرَّجْعَةَ لَيْسَتْ عامَّةً، وَ هِيَ خاصَّةٌ لا يَرْجِعُ اِلاّ مَنْ مَحَّضَ اْلايمانَ، اَوْ مَحَّضَ الشِّرْكَ مَحْضاً؛48 رجعت، عمومي نيست، بلكه جنبه خصوصي دارد، تنها گروهي بازگشت مي‏كنند كه ايمان خالص يا شرك خالص دارند.

رجعت در قرآن

آياتي از قرآن كريم نشانگر اين است كه تاكنون در اين دنيا رجعت صورت گرفته است. برخي از اين آيات را در ذيل مي‏آوريم.
"فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُّمَ اَحياهُمْ"49؛ "پس خداوند به آنان گفت: تن به مرگ بسپاريد، آنگاه آنان را زنده ساخت."
"ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ"50؛ "سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم، شايد شكر نعمت [او را] بجا آوريد."
اين آيه درباره بني اسرائيل است كه گروهي از آن‏ها بعد از تقاضاي مشاهده خداوند گرفتار صاعقه مرگباري شدند و مردند، دوباره زنده شدند.
"فَاَماتَهُ اللّهُ مِأَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ"51؛ "پس خداوند، او را (به مدت) صد سال ميرانده، آن‏گاه او را برانگيخت."
اين آيه در مورد پيامبري است كه از كنار يك آبادي عبور مي‏كرد، در حالي كه ديوارهاي آن فرو ريخته بود و اجساد و استخوان‏هاي اهل آن در هر سو پراكنده شده بود، از خود پرسيد چگونه خداوند اين‏ها را پس از مرگ زنده مي‏كند، خدا او را يكصد سال ميراند و سپس زنده كرد و به او گفت: چقدر درنگ كردي؟ عرض كرد يك روز يا قسمتي از آن، فرمود: بلكه يكصد سال بر تو گذشت.52
8 ـ انتقام از ظالمان و ستمگران
انتقام گرفتن از ستمگران و ظالمان به طور مشترك در قيامت كبري در قيامت كبري و قيام مهدي عليه‏السلام ، انسان‏هاي مؤمن، به پاداش و رحمت الهي مي‏رسند، و انسان‏هاي كافر و ظالم، به عذاب و كيفر الهي دچار مي‏شوند.
و رستاخيز مهدي عليه‏السلام مطرح است. در قيامت كبري و قيام مهدي عليه‏السلام ، انسان‏هاي مؤمن، به پاداش و رحمت الهي مي‏رسند، و انسان‏هاي كافر و ظالم، به عذاب و كيفر الهي دچار مي‏شوند.
انتقام خدا از ظالمان در قيامت
"فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ، وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ"53؛ "پس در آن روز هيچ كس چون عذاب كردن او، عذاب نمي‏كند و هيچ كس چون در بند كشيدن او، در بند نمي‏كشد."
"اِنَّا اَعْتَدْنا لِلظّالِمينَ ناراً اَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُهَا وَ اِنْ يَسْتَغيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ"54؛ "ما براي ستمگران آتشي آماده كرده‏ايم كه سرا پرده‏اش آنان را دربرمي گيرد، و اگر فرياد رسي جويند، به آبي چون مس گداخته ياري مي‏شوند."
"اِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً، لِلطّاغينَ مَأبا، لابِثينَ فيها اَحْقابا، لايَذُوقُونَ فيها بَرْدا وَ لاشَرابا، اِلاّ حَميما وَ غَسّاقاً"؛55 "[آري[ جهنم [از ديرباز] كمين گاهي بود، [كه[ براي سركشان بازگشتگاهي است، روزگاري دراز در آن درنگ كنند، در آن جا نه خنكي چشند و نه شربتي، جز آب جوشان و چركابه‏اي."

تجلي انتقام خداوند در انتقام مهدي عليه‏السلام

امام باقر عليه‏السلام در بيان شباهت‏هاي حضرت مهدي عليه‏السلام با پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: "فَخُرُوجُهُ بِالسَّيْفِ وَ قَتْلُهُ اَعْداءَ اللّهِ وَ اَعْداءَ رَسُولِهِ وَ الْجَبّارينَ وَ الطَّواغيتَ؛56 قيام با شمشير و كشتن دشمنان خدا و پيامبر، و جباران و سركشان [از وجوه شباهت او[ است."

پاورقيها:
13 ـ چشم به راه مهدي، همان، ص 273.
11 ـ شيخ طوسي، كتاب الغيبه، ص 251؛ غيبت نعمائي، ص 250.
14 ـ انبياء/47.
17 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 52، ص 381؛ شيخ طوسي، تهذيب، ج 6، ص 156.
19 ـ انعام/62.
10 ـ چشم به راه مهدي، جمعي از نويسندگان، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ص 299.
15 ـ زلزله / 8 و 7.
12 ـ شيخ مفيد، ارشاد، ج 1، ص 370.
16 ـ شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 257.
1 ـ شيخ صدوق، خصال، ج 1، ص 108.
18 ـ تين/ 8 و 7.
23 ـ عنكبوت/36.
28 ـ سفر پيدايش: فصل 12، بند 7؛ فصل 13، بند 15 و فصل 15، بندهاي 5 ـ 8 .
20 ـ حج/69.
22 ـ همان مدرك، ج 52، ص 354.
27 ـ انبياء/105.
29 ـ كتاب حيقوق نبي: فصل 2، بندهاي 3 ـ 5.
24 ـ واقعه/ 1 و 2.
25 ـ حشر/18.
26 ـ مهدي پور علي اكبر، او خواهد آمد، ص 93.
21 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 51، ص 120.
2 ـ مزمل/14.
32 ـ رك، او خواهد آمد، علي اكبر مهدي پور؛ جاماسب نامه.
39 ـ غافر/16.
38 ـ طارق/9.
34 ـ دهر/5.
35 ـ كهف/ 31.
36 ـ مفاتيح الجنان، ص 531.
31 ـ انجيل لوقا: فصل 12، بندهاي 35 - 36.
3 ـ حاقه/14.
37 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 51، ص 83.
30 ـ انجيل متّي: فصل 24، بندهاي 27، 30، 35، 37 و 45.
41 ـ طبق نقل روايات حضرت داود به باطن مردم آگاه بوده و بر اساس آن با مردم برخورد مي‏كرده و حكم صادر مي‏كرده است.
45 ـ كهف/99.
46 ـ يس/51.
49 ـ بقره/243.
4 ـ حج/1.
44 ـ زمر/68.
43 ـ طوسي، محمد، الثاقب في المناقب، موسسه انصاريان، ص 565.
40 ـ تكوير/10.
48 ـ همان، ص 39.
42 ـ الصفار القمي، بصائر الدرجات في فضائل آل محمد عليه‏السلام ، نشر مكتبة آية الله مرعشي نجفي، ص 285.
47 ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 53، ص 121.
56 ـ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 327.
51 ـ بقره/259.
55 ـ نباء/ 21 ـ 25.
50 ـ تفسير نمونه، ج 15، ص 557.
52 ـ تفسير نمونه، ج 15، ص 556.
53 ـ فجر/ 25 ـ 26.
5 ـ واقعه/4.
6 ـ تكوير/1.
7 ـ قيامت/7.
8 ـ شيخ طوسي، كتاب الغيبه، ص 453؛ بحارالانوار، ج 52، ص 288.
9 ـ تاريخ ما بعد الظهور، ص 176.

 

 

موضوع: چه ضرورتي داشت امام روز عاشورا نماز ظهر بخواند تا تعدادی شهیدشوند؟

چه ضرورتي داشت امام حسين عليه السلام درميان سپاه دشمن، روز عاشورا نماز ظهر بخواند تا عده‏اي از يارانش به اين خاطر شهيد شوند؟

نماز عمود خيمه دين و استوارترين رشته پيوند ميان بنده و مولا است.1

مؤمن با نماز شناخته مي‏گردد و با نردبان آن تا عرش خدا بالا مي‏رود و قدم بر بساط قرب مي‏گذارد.2

نماز راه اُنس با خدا و روشني بخش چشمان پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم است.3

 نماز اولين و آخرين سفارش پيامبران عليه السلام است.4

 نماز بازدارنده از آلودگي و زشتي‏ است 5.

 و حتي بي‏روح ‏ترين و ناقص ترين نماز، سدي ميان انسان و گناهان است.6

«معاويه بن وهب» از ياران حضرت صادق عليه السلام از ايشان مي‏پرسد: برترين چيزي که بندگان را به خدا نزديک مي‏سازد و محبوب‏ترين کار در نزد خداوند چيست؟ حضرت فرمود:   «ما اعلم شيئا بعد المعرفة افضل من هذه الصلاة»؛ «بعد از شناخت خداوند، چيزي را با فضيلت‏تر از نماز نمي‏دانم».7.

اگر نهضت جاويد حسين بن علي عليه السلام براي اقامه حق و زنده کردن دين خدا و رها ساختن آن از چنگال خرافات و هواپرستان ستمگر است و عمود دين خدا، نماز است؛ چرا نبايد نگهبان دين و شريعت محمدي‏صلي الله عليه وآله وسلم عمود دين را در عرصه خونين کربلا و در برابر هجوم بي امان و ناجوانمردانه دشمن با خواندن نماز عشق، محکم و استوار سازد؟ «ابو ثمامه صيداوي» - که در محبت مولايش حسين عليه السلام سر از پا نمي‏شناسد - در ظهر عاشورا، در ميان حلقه تنگ محاصره دشمن، خدمت امام عليه السلام مي‏رسد و فرا رسيدن وقت نماز ظهر را به ياد امام عليه السلام مي‏آورد و آرزو مي‏کند بعد از خواندن نماز به امامت مولايش، به ديدار معبودش بشتابد. امام حسين عليه السلام در پاسخ او مي‏فرمايد: «نماز را به ياد من آوردي، خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد».8

حسين بن علي عليه السلام و تني از يارانش در برابر تيرهايي که از سوي دشمن مي‏آمد، نماز ظهر را به جا آورد وعده‏اي از يارانش به هنگام نماز به خاک و خون افتادند و بر بال شهادت به ديدار دوست شتافتند.

صحنه عبادت، مناجات و تلاوت قرآن امام عليه السلام و خاندان و ياران بزرگوارش در شب عاشورا، زيباترين نمايش بندگي است. ابا عبدالله عليه السلام درس عشق ورزي به نماز و راز و نياز با معبود را از پدر بزرگوارش فرا گرفته است. ابن عباس در گرما گرم جنگ صفين، آن حضرت عليه السلام را ديد که سر را به سوي آسمان بلند کرده و در انتظار چيزي است. پرسيد: يا اميرالمؤمنين؛ آيا نگران چيزي هستيد؟ فرمود: آري، منتظر رسيدن وقت نماز مي‏باشم. ابن عباس گفت: در اين وقت حساس نمي‏توانيم دست از جنگ برداريم و مشغول نماز گرديم.

امير مؤمنان عليه السلام فرمود:   «انما قاتلناهم علي الصلوة»  ؛ «ما براي نماز با آنها مي‏جنگيم».

به راستي وقتي رهبران و پيشوايان ما در صحنه خون و جهاد، اين چنين ارزش و جايگاه نماز را پاس مي‏دارند و نماز را به تمام معنا در آن شرايط سخت و طاقت فرسا، اين گونه به پا مي‏دارند، آيا سستي و سهل انگاري نسبت به نماز براي ما - که به دور از آن صحنه‏هاي دشوار و در دامن آسايش هستيم - روا است؟ آيا منطقي و قابل قبول است که نسبت به آن پاکان و برگزيدگان، اظهار عشق و محبت کنيم و خود را پيرو و مطيع آنان بدانيم، آن گاه نمازي را که سرلوحه اعمال آنان است و جنگ و جهاد و فداکاري ايشان براي زنده نگه داشتن و برپا داشتن آن است، جايگاه واقعي خود را در زندگي ما نداشته باشد؟!

از خود بپرسيم در نماز و دعا و تلاوت کتاب خدا، چه رمز و رازي و چه لذّتي نهفته است که امام حسين عليه السلام با وجود اين که حسرت يک آه را بر دل دشمن گذاشت و شعار «هيهات مناالذلة» او - که در تابلو عشق با خطي خونين بر سينه آسمان نصب شده و به همه جهانيان درس جنبش و آزادگي و پايداري مي‏دهد - در عصر تاسوعا که لشکر نفاق به طرف خيام امام عليه السلام روي آوردند و آماده حمله و جنگ بودند، برادر دلاورش عباس عليه السلام را به نزد آنان فرستاد و به او فرمود: اگر مي‏تواني تا فردا جنگ را به تأخير بينداز و سپس فرمود: «لعلنا نصلي لربنا و ندعوه و نستغفره، فهو يعلم اني کنت احب الصلاة له وتلاوة کتابه و کثرة الدعاء والاستغفار»؛ «شايد امشب براي پروردگارمان نماز به جا آوريم و به درگاه او دعا نموده و طلب بخشش کنيم. خدا مي‏داند که من نماز براي او و خواندن کتابش و زيادي دعا و استغفار را دوست مي‏دارم».9

نماز و دعا و راز و نياز با خداوند، از چه عزتي سرشار است که سالار شهيدان عليه السلام به خاطر آن، از دشمن براي به تأخير انداختن جنگ درخواست مي‏کند.

پي¬نوشت¬ها:

‏1 - ميزان الحکمه، ج 5، ص 368، ح 10243.

2 - همان، ص‏367، ح‏10235.

3 - همان، ح‏10238.

4 - همان، ح‏10234

5 - عنکبوت(29): آيه 45.

6 - همان، ص 369، ح 10245

7 - ميزان الحکمه، ج 5، ص 371 ح‏5-10254.

8 - بحارالانوار، ج‏44، ص 392.

9 - بحارالانوار، ج‏45، ص‏21.

قیام امام حسین (ع)در دیدگاه اندیشمندان جهان

 نهضت امام حسین (ع) از نظر مهاتما گاندی
بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز باشد، بایستی از سرمشق امام حسین (ع) پیروی کند.

 
امام حسین (ع) از نظر گیبون مورخ مشهور فرانسوی
در طی قرون آینده بشریت و در سرزمین های مختلف شرح صحنه حزن آور مرگ حسین موجب بیداری قلب خون سردترین قارئین خواهد شد.

 نهضت حسین (ع) از نظر توماس کارلایل
بهترین درسی که از تراژدی کربلا می گیریم این است که حسین و یارانش ایمان استوار به خدا داشته باشتند، آنها با عمل خود روشن کردند که تفوق عددی در جایی که حق و باطل رو برو می شود، اهیت ندارد و پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است.

 
نهضت امام حسین (ع) از نظر فردریک جمس
درس امام حسین (ع) و هر قهرمان شهید دیگری این است که در دنیا اصول ابدی عدالت و ترحم و محبت وجود دارد که تغییر ناپذیر است و همچنین می رساند که هرگاه که کسی برای این صفات ابدی مقاومت کند و بیشتر در راه آن پافشاری نماید، آن اصول همیشه در دنیا باقی و پایدار خواهد ماند.

 
چارلز دیکنز
اگر منظور امام حسین (ع) جنگ در راه خواسته های دنیایی بود من نمی فهمم چرا خواهران و زنان و اطفال او همراه او بودند پس عقل چنین حکم می کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاری خویش را انجام داد.

 
ایرونیک مورخ امریکایی
برای امام حسین (ع) ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن به اراده یزید نجات بخشید ولیکن مسئولیت پیشوایی نهضت حیات بخش اسلام اجازه نمی داد که او یزید را بعنوان خلافت بشناسد، او خود را به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و بر روی ریگهای تفدیده کربلا روح حسین فنا ناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من ای حسین.

 
موریس دوکبری
اگر مورخان ما حقیقت این روز را می دانستند و درک می کردند که عاشورا چه روزی است این عزاداری را مجنونانه نمی پنداشتند، زیرا پیروان حسین به واسطه عزاداری حسین می دانند که پستی وزیر دستی و استعمار را نباید قبول کنند، چون شعار پیشرو و آقای آنها ندادن تن به زیر بار ظلم و ستم بود.

شيخ جعفرشوشتري
 
ازعظمت بلكه معجزه قرآن، آن است كه برخلاف ديگر كتابها تكرارش ملال آور نيست، بلكه لطفش بيشتر مي گردد، مصيبت امام حسين (ع) هم همينطور است. هرچه خوانده يا شنيده شود باز تازه است. ديگرآنكه نگاه كردن به خط قرآن عبادتست، تلاوت و گوش دادن به آن عبادتست، مرثيۀ امام حسين(ع) ، هم چنين است، خواندنش و گوش دادنش عبادتست، گرياندنش و گريه كردنش نيز عبادتست .

محمّد علي جناح (قاعد اعظم پاكستان)
 
هيچ نمونه اي از شجاعت، بهتر از آنكه امام حسين(ع) از لحاظ فداكاري و تهوّر نشان داد در عالم پيدا نمي شود. به عقيدهء من تمام مسلمين بايد از سرمشق اين شهيدي كه خود را در سرزمين عراق قربان كرد پيروي نمايند.

بنتُ الشّاطي (نويسنده مصري)
 
زينب، خواهر حسين(ع) لذّت پيروزي را در كام ابن زياد و بني اميّه خراب كرد و در جام پيروزي آنان قطرات زهر ريخت، در همهء حوادث سياسي پس از عاشورا، همچون قيام مختار و عبدالله بن زبير و سقوط دولت امويان و برپايي حكومت عباسيان و ريشه دواندن مذهب تشيّع، زينب، قهرمان كربلاف نقش برانگيزنده داشت.

لياقت علي خان (نخستين نخست وزير پاكستان)
 
اين روز محرّم، براي مسلمانان سراسر جهان معني بزرگي دارد. در اين روز، يكي از حزن آورترين و تراژديك ترين وقايع اسلام اتفاق افتاد،شهادت حضرت امام حسين(ع) در عين حزن، نشانهء فتح نهايي روح واقعي اسلامي بود، زيرا تسليم كامل به ارادهء الهي به شمار مي رفت. اين درس به ما مي آموزد كه مشكلات و خطرها هر چه باشد، نبايستي ما پروا كنيم و از حق و عدالت منحرف شويم.

عبّاس محمود عقّاد (نويسنده و اديب مصري)
 
جنبش حسين(ع)، يكي از بي نظيرترين جنبش هاي تاريخي است كه تاكنون در زمينهء دعوت هاي ديني يا نهضت هاي سياسي پديدار گشته است ... دولت اموي پس از اين جنبش، به قدر عمر يك انسان طبيعي دوام نكرد و از شهادت حسين(ع) تا انقراض آنان بيش از شصت و اندي سال نگذشت.

احمد محمود صُبحي
 
اگر چه حسين بن علي(ع) در ميدان نظامي يا سياسي شكست خورد، امّا تاريخ، هرگز شكستي را سراغ ندارد كه مثل خون حسين(ع) به نفع شكست خوردگان تمام شده باشد. خون حسين(ع)، انقلاب پسر زبير و خروج مختار و نهضت هاي ديگر را در پي داشت، تا آنجا كه حكومت اموي ساقط شد و نداي خونخواهي حسين(ع)، فريادي شد كه آن تخت ها و حكومت ها را به لرزه درآورد.

محمد زُغلول پاشا(در مصر، در تكيهء ايرانيان)
 
حسين(ع) در اين كار به واجب ديني و سياسي خود قيام كرده و اينگونه مجالس عزاداري، روح شهادت را در مردم پرورش مي دهد و مايهء قوّت اراده آنها در راه حق و حقيقت مي گردد.

عبد الرحمن شرقاوي (نويسنده مصري)
 
حسين(ع)، شهيد راه دين و آزادگي است. نه تنها شيعه بايد به نام حسين(ع) ببالد، بلكه تمام آزادمردان دنيا بايد به اين نام شريف افتخار كنند.

طه حسين (دانشمند و اديب مصري)
 
حسين(ع) براي به دست آوردن فرصت و از سرگرفتن جهاد و دنبال كردن از جايي كه پدرش رها كرده بود، در آتش شوق مي سوخت. او زبان را دربارهء معاويه و عمّالش آزاد كرد، تا به حدّي كه معاويه تهديدش نمود. امام حسين(ع)، حزب خود را وادار كرد در طرفداري حق سختگير باشند.

عبد المجيد جَودهُ السحّار (نويسنده مصري)
 
حسين(ع) نمي توانست با يزيد بيعت كند و به حكومت او تن بدهد، زيرا در آن صورت، بر فسق و فجور، صحّه مي گذاشت و اركان ظلم و طغيان را محكم مي كرد و بر فرمانروايي باطل تمكين مي نمود. امام حسين(ع) به اين كارها راضي نمي شد، گر چه اهل و عيالش به اسارت افتند و خود و يارانش كشته شوند.

علامه طنطاوي (دانشمند مصري)
(
داستان حسيني) عشق آزادگان را به فداكاري در راه خدا بر مي انگيزد و استقبال مرگ را بهترين آرزوها به شمار مي آورد، چنانكه راي شتاب به قربانگاه، بر يكديگر پيشي جويند.

العُبيدي (مفتي موصل)
 
فاجعهء كربلا در تاريخ بشر نادره اي است، همچنان كه مسبّبين آن نيز نادره اند ... حسين بن علي(ع) سنّت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن به زبان پيامبر اكرم(ص) وظيفهء خويش ديد و از اقدام به آن تسامحي نورزيد. هستس خود را در آن قربانگاه بزرگ فدا كرد و به اين سبب نزد پروردگار، "سرور شهيدان" محسوب مي شود و در تاريخ ايام، "پيشواي اصلاح طلبان" به شمار رفت. آري، به آنچه خواسته بود و بلكه برتر از آن، كامياب گرديد.

رجزخوانی حضرت ابالفضل العبّاس (ع) در کربلا

رجزخوانی حضرت ابالفضل العبّاس (ع) در کربلا

رجز خوانی حضرت ابالفضل عبّاس علیه السلام

در ابتدای حصر آب، امام او را فراخویش می خواند و به همراهی نافع بن هلال و سی سوار و بیست پیاده، شبانه، روانهء شریعه فرات می کند.

عمرو بن حجاج، نگهبان آب در تاریکی شب، زمانی که قصد نافع را با بیست مشک و پنجاه همراه در می یابد، می گوید:

"بنوش! خودت بنوش!"

" اما من محال است که پیش از حسین (ع) و فرزندانش، لب به آب نمی زنم."

عمرو بن حجاج شمشیر از نیام می کشد و می گوید:

"ما اینجا ایستاده ایم که آب به حسین(ع) و فرزندانش نرسد." و .... در اینجا عباس بن علی(ع)وارد میدان می شود و کاری می کند که بیست مشک از آب فرات پر می شود و بی هیچ شهید و مجروح، به اردوگاه اباعبدالله علیه السلام باز می گردد.

سابقه هایی از این دست است که در روز عاشورا نیز عباس(ع) را روانه شریعه فرات می کند. و او یک تنه در مقابل خیل عظیم دشمنان و در حالی که زمین زیر پای او می لرزد، با خود زمزمه می کند:

 

اَقسَمتُ باللهِ الاَعَزّ الاَعظَم

وَ بالحُجور صادِقاً وَ زَمزَم

وَ ذی حَطیم ٍ والفِناءِ اَلمحَرم

لَیَخضِبنّ الیَومَ جِسمی بالدّم

اَمام ذی الفَضل وَ ذی المکرّم

ذاکَ حُسینٌ ذوالفَخار الاَقدم

 

به خداوند عزیزترین و شکوهمندترین سوگند و صادقانه ترین سوگند

و به حرم امن خدا و زمزم سوگند.

و به خانهء خدا و ساحت مسجد الحرام سوگند که امروز پیکرم به خون رنگین خواهد شد

پیش پای صاحب فضیلت و کرامت؛

حسین، این افتخار پیشهء پیشگام.

 

مشک آب اینک در دستهای اوست و او فرات را پشت سر و خیام امام را پیش رو دارد. در اینجاست که دشمن از هزار سو به او حمله می کند و او همچنانکه به شمشیر، با مرگ بازی می کند، فریاد می کشد:

 

لا اَرهَب المَوتَ اَذا المَوتُ رُقی

حَتّی أورای فی المَصالیت اللّقا

نَفسی لِسِبطِ المُصطفَی الطُّهرِ وقا

اِنّی اَنا العَبّاسُ اغدُوا بالسَّقاء

وَ لا اَخافُ الشّرَ یَومَ المُلتَقی

 

از مرگ نمی هراسم، که مرگ نردبان آسمانی من است.

تا در میان شجاعان بخشنده چهره در پوشم.

جان من سپر آن زادهء پاک مصطفی.

هان این منم عباس که به سقایت آمده ام.

و در هنگام مواجهه، از هیچ شرّی بیم ندارم.

 

دشمن که در کمین سقّای کربلاییان است ازپشت به او یورش برده و دست راستش را از بدن جدا می کند.

او شمشیر را به طرفة العینی به دست چپ می سپارد و رجز خویش را تغییر می دهد که :

 

وَ اللهِ اِن قَطعتُموا یَمینی

اِنّی اُحامی اَبداً عَن دینی

وَ عَن اِمام ٍ صادقِ الیقین

نَجل النّبی الطّاهرِ الامین

به خدا سوگند که اگر چه دست راستم را بریدند.

پیوسته و هماره  از حمایت دین خویش، دست بر نمی دارم.

و از امام صادق برحقّم

که نوادهء پاکزاد پیامبر امین است.

... دست چپ او را نیز از بدن قطع می کنند و هر یک به شمشیری، نیزه ای و خنجری، چهرهء ماه را زخمی می کنند. با وجود رمق از دست رفته اش، همچنان با صلابت فریاد می زند:

 

یا نَفسُ لا تَخشَ مِن الکُفّار

وَ ابشِری برَحمَهِ الجبّار

مَع انّبی السّیَ المُختار

قَد قَطَعوا ببَغیهم یَساری

فَاَصلِهم یا ربّ حَرَّ النّار

 

ای نفس! نترس از این کفّار

بشارت باد بر تو رحمت خداوند جبار

همراه با پیام آور سید مختار

خدای من! اینان که دست چپم را ستمگرانه بریدند

تو با گرمای آتش دوزخ پاداششان بده.

 

بقیّت ماجرا، نگفتنی است. بعد از آن تنها دو جمله از او شنیده شده است. جملهء اول این است:

 

 اَخی أدرک اَخاکَ

برادرم برادرت را دریاب.

و آنگاه که امام به بالای سر او رسیده است، این آخرین کلام او ـ سلام الله علیه ـ بوده است:

 

یا اَباعَبد الله! عَلیکَ مِنّی السَّلامُ!

سلام من بر تو ای ابا عبدالله!

انقلاب دروني حضرت ولي عصر ( عج)

انقلاب دروني حضرت ولي عصر ( عج)

امام زمان

وقتي امام زمان ما و ولي عصرمان ظهور کرد چه خواهد کرد؟! برنامه هاي او چيست؟!! بسيار شنيده ايم که با ظهور او همه جا آباد مي شود و صلح و امنيّتي که همه بشريّت به دنبال آن است در جهان سايه مي افکند. دوستي و مهرباني در عالم فراگير مي شود و ... هزاران اتّفاق خوب ديگر!! امّا سؤال اين است که مولاي ما چگونه اين کارها را انجام مي دهد؟!! 

اين با كن فيكون اي است كه ولي عصر به اذن خدا انجام مي دهد. آن تحولاتي كه در انسان پديد مي آيد، اين كار حوزه و دانشگاه نيست! آن انقلابي كه در انسان رخنه مي كند، كار مدرسه و مكتب نيست!

 به تعبير  استاد علامه طباطبائي (رضوان الله تعالي عليه) به نقل از حضرت آيت الله جوادي آملي، امامان الهي، رهبري دل ها را به عهده دارند. خداوند درباره اولياء خاصّ خود چنين فرمود: «و جعلنا هم ائمه يهدون يامرنا؛ و آن ها را اماماني قرار داديم که به امر ما مردم را هدايت مي کنند.» يعني اين انبياي الهي، اين اولياي الهي را من رهبران فكري مردم قرار دادم. اينها مردم را با دستورات غيبي من هدايت مي كنند.« يهدون يامرنا؛ با امر ما هدايت مي کنند!»

 حالا سؤال اين امر ما يعني چي؟!!

يك امر ظاهري است كه اين هنگام ظهور پديد مي آيد و  تأسيس حكومت است، اجراي حدود است و مانند آن.

 يك امر ديگري است كه در بسياري از آيات قرآني چهره ملكوتي را نشان مي دهد كه« إنّما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون؛ همانا امر اوست که هنگامي که چيزي را اراده مي کند به او مي گويد باش پس مي باشد.»  اولياي الهي كه رهبران دل هاي مردم اند، يهدون بامرنا يند. يعني با كن فيكون كار مي كنند. يعني به اذن خدا مي گويند باش، پس مي باشد و در قلب و روح انسان ها تأثير مي گذارند. اگر كسي بخواهد منقلب بشود، از جهل به علم منقلب بشود، از ظلم به عدل منقلب بشود، از سوء خاتمه به حسن عاقبت منتقل بشود، از دوزخ به بهشت منتقل بشود، اين با كن فيكون اي است كه ولي عصر به اذن خدا انجام مي دهد. آن تحولاتي كه در انسان پديد مي آيد، اين كار حوزه و دانشگاه نيست! آن انقلابي كه در انسان رخنه مي كند، كار مدرسه و مكتب نيست! نمونه اي از آن انقلاب را در انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل (رضوان الله تعالي عليه) ديده ايم كه كل مملكت عوض شد و نمونه بارز را در اين دفاع مقدس هشت ساله ديده ايم كه طبق بيان نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) هيچ پدري به فكر فرزند نبود و هيچ شوهري به فكر همسر نبود، دعاي امام سجاد چهره ملكوتي دارد. اينها يهدون بامرنايند. آنكه فرزند خردسالش را مي بويد و مي بوسد و براي هميشه رها مي كند و به خط مقدم مي رود، اين با تحول دروني قلب است و ديگر هيچ! اين با درس و بحث پديد نمي آيد! اگر آن شور و شوق نبود كه اين مملكت محفوظ نبود!

در روايات درباره اصحاب حضرت ولي عصر دارد: كهن سال و سالمند در بين اصحاب ولي عصر مثل نمك طعام است! يعني بسيار كم است. غالب اصحاب ولي عصر (ارواحنا فداه) را نسل جوان تشكيل مي دهند، اين ها كه اشتياق شان در ظاهر به امور مادّي زياد است، براساس يهدون بامرناي ولي عصر متحول مي شوند.

 با كن فيكون متحول مي شوند. وگرنه اين جهان رهبران فراواني ديده است كه گاهي نهصد و پنجاه سال رنج كشيدند، ولي طرفي نبستند و کاري از پيش نبردند.

تا وجود مبارك ولي عصر نباشد و دل ها را متحول نكند، حكومت جهاني پديد نمي آيد!

بسيار شنيده ايم که با ظهور او همه جا آباد مي شود و صلح و امنيّتي که همه بشريّت به دنبال آن است در جهان سايه مي افکند. دوستي و مهرباني در عالم فراگير مي شود و ... هزاران اتّفاق خوب ديگر!! امّا سؤال اين است که مولاي ما چگونه اين کارها را انجام مي دهد؟!!

پروردگارا به ما  توفيق ده تا وجود مبارك ولي مان را درست بشناسيم و  برنامه هاي حكومت و دولت آن حضرت را درست ارزيابي كنيم و وظيفه خود را در عصر غيبت كه احياي امر آن حضرت است عمل كنيم. آنگاه قلب ما شايسته آن بشود كه مجراي فيض ولي مان قرار گيرد و جزء يهدون بامرنا بشود. وقتي قلب هدايت شود، قالب و بدن هم به دنبال قلب هدايت شده حركت مي كند!