(اعترافات تکان هنده خلیفه غاصب دوم (عمر بن خطاب)در نامه اش به معاویه

عمر بن خطاب در نامه مفصلی به معاویة بن ابوسفیان به مطالب مهمی اشاره کرد که پرده از نفاق کهنه او بر می دارد و روشن می شود که او لحظه ای به پیامبرخدا(ص) ایمان نیاورده بود.
او در ابتدای نامه اش می نویسد:
«قسم به هُبَل و بت ها و لات و عزی٬ از زمانی که آنها را عبادت کردم٬ هیچ انکارشان ننمودم و لحظه ای به عبادت خدای کعبه نپرداختم و هیچ کلمه و حرفی از محمد را تصدیق نکردم٬و اگر سنگی انداختم به خاطر حیله کردن بر او بود.«و لا اَلقَی السَلامَ اِلا لِلحیلَةِ عَلَیهِ وَ اِبقاع البَطش به»(و به او سلام نکردم مگر به خاطر این که حیله به او بزنم و پس از آن حمله و غضبم را بر او واقع سازم.) محمد برای ما سحر انجام می داد و سحر او از بنی اسرائیل هم زیادتر بود...»
آن گاه در بین نامه به جریان حمله وحشیانه اش به منزل صدیقه طاهره(س) می پردازد و جزئیات کینه دشمنی خود و همراهانش را بیان می کند و چنین می نویسد:
«من و خالد بن ولید و قنفذ و بعضی دیگر از دوستانم به در خانه فاطمه رفتیم و در را به شدت کوبیدیم. داخل خانه٬ علی و فاطمه و حسن و حسین و زینب و ام کلثوم و فضه بودند. فضه گفت: چه می خواهی؟ گفتم: به علی بگو باید بیاید و با خلیفه رسول خدا بیعت کند. فضه گفت: علی به کاری مشغول است. گفتم: برو به علی بگو بیاید و الا داخل خانه می شویم و او را بیرون می آوریم.
چون فاطمه این جمله را شنید٬ آمد پشت در و گفت: ای گمراهان دروغگو چه می گویید و چه می خواهید؟ گفتم: اگر علی بیرون نیاید خانه را آتش می زنم. سپس هیزم آوردم و آتش روشن کردم و درب خانه فاطمه را شعله ور کرده و سوزاندم. چون در سوخته شد٬ فاطمه مانع شد که من و یارانم به منزل وارد شویم. من هم٬ چنان با تازیانه به بازوی او زدم که مانند بازوبند متورم شد و ناله او بلند شد. به طوری که نزدیک بود دلم رحم بیاید٬ ولی به یاد کشته های بدر و احد افتادم که به دست علی به قتل رسیده بودند و کینه ام بر محمد و سِحر او را یادآور شدم. به همین جهت آتش غضبم شعله ور شد و لگد محکمی به درب زدم و آن را فشردم. بر اثر فشار درب٬ فاطمه که بین درب و دیوار قرار داشت چنان صدمه دید که بچه ای که در رحم داشت٬ سقط گردید و صدای فریاد و ناله اش بلند شد...»
(بحارالانوار٬ج۳۰.ص۲۸۹ الی۲۹۴)
لعنه الله علی القوم الظالمین من الان الی یوم القیامه